سراج الدین سراج
ونکوور
کانادا
 سراج الدین سراج
مادر
از
دعـای مـادرم چتری بـسر دارم همـیش
بـوی او را همـچو بـوی مـشک تـر دارم هـمیش
لای لای
مـــــادرم را از زمـــان کـــودکــی
چـون درودی ، ورد هـر شام و سحر دارم همیش
گـــوهـــر نـاب ادب را داد اول او بـمـن
وزعــنـایت هــای تعـلـیـمش هــنر دارم هـمــیش
جـسـم و جـانـش
مـتصل بـودی بـجـسم و جان من
مـن ز بال مـهـر مـادر، بـال و پـردارم هـمآیش
قـصه هـا میـگـفـت بامـن تا روم با خـواب نـاز
بـس
حـکایـت هـای شیـرنـش ، زبـر دارم هـمـیش
بـهـر حـفـظ جـان
مـن در دفـع
انـواع بـلا
از دعـای مـادر خـود
مـن سـپر دارم هـمیـش
سـرسـری مـشـمـار انـدرزهـای مـادر، ای
عزیز!
مــن
ز پـند مــادرم
دژ و گــهر دارم هـمـیش
قیـمـت و مـقـدار مـادر را پـسر بایـد شـناخـت
ایـن
نـصیحـت را بـگوشـم از پــدر دارم هـمـیش
مـن رهــین زحـمـت بـیداری
شـبهـای او
خــاک پایـش سـرمـۀ چشمــان تــر دارم هـمیـش
خواب دیـدم مادرم یکـشب به من این نـکـته گفت
کــز فـراقــت داغــها اندر جــگـر دارم هـمـیش
گـوهـر نابــی ز دسـتم رفــت آسـان
ای دریـغ
در دل خــود داغ حــرمان و شـرر دارم هـمـیش
گـرچـه او غایـب زمـن شـد لـیک هـمراه مـن
است
مـن بـه چشـمان پر از مـهـرش نـظـر دارم هـمـیش
|