.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز
نمایشنامه ها
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
به مشکلات مردم توجه کنید
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و هفتم

فردای آنروز و روزهای بعد از آن نتواستم سر وظیفه ام حاضر گردم. ضعف شدیدی وجودم را فرا گرفته بود که اجازۀ هر نوع حرکتی را از من می گرفت. تمنا مرتب با تلفن احوالم را می پرسید و یک روز هم او با یک دسته گل به دیدنم آمد. از هر زمان دیگر مهربانتر بنظر می رسید.

با محبت تمام کنار بسترم نشست و در بارۀ مریضی ام پرسان نموده و  گفت که طی چند روز گذشته کاملاً در دفتر تنها بوده است و چقدر پشتم دیق شده است.

هر کس دیگری جای من بود فریب آن همه مهربانی و لطف تمنا را می خورد و  خیال دیگری در بارۀ او می نمود اما من می دانستم که ماجرا از کجا آب می خورد.

آن همه مهربانی و لطف او به این دلیل نبود که ما دو نفر با هم همکار و دوست بودیم و او یک دختر جوان و من هم یک پسر جوان بودم بلکه به این دلیل بود که من معیوب بودم و او فقط از سر دلسوزی آن همه لطف و محبت نشان می داد.

از طرف دیگر تا حدی نمی شد تمام تقصیر را سر این موضوع که من معیوب بودم انداخت چون طی چند ماهی که ما در کنار هم بودیم درک نموده بودم که چیزی بنام قلب در سینۀ آن دختر نمی طپد و اگر چیزی بنام قلب وجود داشت مبدل به سنگ و یخ شده بود. او با عشق و محبت کاملاً بیگانه بود و مطمین بودم که حتی اگر سالم هم می بودم هنوز هم نمی توانستم جایی در قلب آن دختر برای خودم پیدا نمایم..

بدینترتیب روزها و ماه ها گذشت.

روزهای گرم تابستان فرا رسید.

به علت گرمی زیاد مسابقات سگ جنگی تا دوباره سرد شدن هوا متوقف شده بود. 

یک دو بار برای تفریح و میله و فرار از هوای گرم و خفه کنندۀ به خارج از کابل رفتیم که برای هردوی ما اصلاً خوشایند نبود. برای من به این دلیل خوشایند نبود که من مثل بقیه مردم نمی توانستم قدم بزنم و یا از صخره ها بالا و پائین بروم و یا آب بازی کنم و تمنا هم برای بجا آوردن شرط دوستی مجبور بود در کنار من بماند و ما دو نفر مثل مجسمه ها بقیه مردم را تماشا می نمودیم.

به همین دلیل بود که دیگر به میله نرفتیم اما باز هم چیزی وجود داشت که ما دو نفر را همیشه در کنار هم نگه می داشت.

مثل همیشه مطالبی را که نوشته بودیم با هم مرور می نمودیم و تمنا داستان هایی را که من نوشته بودم می خواند و مرا تشویق می نمود که به نوشتن ادامه بدهم و بعد ما به تماشای مسابقات فوتبال و تینس که بشکل زنده از تلویزیون پخش می شد می نشستیم و ورزشکار مورد علاقۀ خود را تشویق می نمودیم.

تمنا هم مثل من از طرفداران دو آتشۀ بازی فوتبال و تینس (البته تنیس بیشتر) بود. او همیشه می گفت که اگر در کشوری غیر از افغانستان زندگی می نمود با آن همه شوق و علاقه ای که به ورزش تینس داشت می توانست ورزشکاری خوبی در این رشته شود.

و این چیزی بود که بیشتر مرا رنج می داد. با خودم فکر می نمودم که اگر سالم می بودم حتی برای بدست آوردن دل او هم که شده کوشش می نمودم تینسر خوبی شوم.

با وجود تمنا در کنارم، گذشت زمان برای من مفهومی نداشت. اصلاً نفهمیدم که چگونه تابستان جای خودش را به خزان داد و نفهمیدم که اولین برف که آمدن زمستان را نوید می داد چی وقت به زمین بارید و چی وقت سگها و سگبازان دوباره به میدان آمده و به جان هم افتادند.

اما گذشت زمان زرۀ از عشق من نسبت به تمنا کم ننموده بود. من آندختر را دیوانه وار دوست داشتم و مطمین بودم اگر روزی برسد که او از زندگی ام خارج شود آن روز بدون چون و چرا خواهم مرد.

این را هم می دانستم تا زمانی که یک معجزه اتفاق نیفتد و من نتوانم دوباره روی پاهایم بایستم و تا زمانی که او دروازۀ قلبش را بروی عشق و محبت نگشاید هیچگاه جرئت نخواهم کرد که به او بگویم که دوستش دارم.

با وجود آنکه مطمین بودم که آن معجزه هرگز اتفاق نمی افتاد اما من ناامید نشده بودم.

می دانستم که بالاخره یک روزی همه چیز تغیر خواهد نمود و آن دختر با همه خود داری که از خود نشان می داد درک خواهد نمود که عشق و محبت بزرگترین حقیقت زندگی بشر خاکی است و پی خواهد برد که تمام این مدت به مثل یک دیوانه او را دوست داشته ام.

تا آن زمان می توانستم دندان روی جگر گذاشته و فقط به اینکه ما دو نفر بهترین دوستان همدیگر بودیم اکتفا کنم.

با وجود آن هم من آرام ننشستم. در جستجوی راه دیگری برای اینکه بتوانم راز دلم را با او در میان گذاشته و ضمیر خفته او را بیدار نمایم برآمدم.

دیوار پشت سرم را جایی که در مقابل نگاه تمنا قرار داشت پر نمودم از شعر ها و گفته های عاشقانه. آنقدر  در مورد عشق و محبت و دوستی حرف می زدم که گاهی اوقات او هم مجبور می شد بر خلاف میلش یک حرفهایی در آن باره از زبانش بیرون بیاورد.

از آنجایی که از علاقه او نسبت به کتاب آگاه بودم یک روز کتاب "قصه عشق" اریک سگال را که بهترین داستان عاشقانۀ تاریخ بود و من خودم بیش از ده بار آنرا خوانده بودم برایش هدیه دادم و خواندن این کتاب بود که تحولی را در روح او پدید آورد. برای اولین بار زمانی که من در بارۀ عشق و محبت حرف می زدم او چهره درهم نمی کشید و این بمن جرئت داد که بالاخره یک روز با کمی تردید و دو دلی از او بپرسم که آیا تا کنون عاشق شده است و او هم به آرامی جوابم را داد که نه و دلیل اش هم این بوده که تا کنون یک عشق واقعی سر راهش قرار نگرفته است تا او خودش را به آن تسلیم نماید.

خیلی دلم می خواست او هم این سوال را از من می نمود اما او این کار انجام نداد.

وسوسه انگیز ترین جمله ای که ممکن است به یک دختر جوان گفت و من در گذشته ها بارها آنرا امتحان نموده و نتیجه مثبت گرفته بودم این بود که "می خواهم چیزی برایت بگویم".

یک روز در حالیکه قیافۀ جدی بخود گرفته بودم گفتم: تمنا می خواستم چیزی برایت بگویم؟

بدون آنکه به طرفم نگاه کند گفت: خوب بگو چی می خواستی بگویی؟

گفتم: می خواستم بگویم که ...

- که چه؟

- خوب چیزی را که حالا می خواهم بگویم باید مدتها پیش بهت می گفتم.

بعد مکث نمودم.

مکث من کار خودش را کرد.

معلوم بود که او کاملاً کنجکا و شده است که بداند من چه می خواهم برایش بگویم.   

 سرش را بلند نموده و با تعجب زیاد پرسید:  این حرفی که می خواستی بگویی در کدام مورد است؟

گفتم: بله می خواستم بگویم که...

در همین وقت  تلفن روی میز تمنا زنگ زد. با عجله گوشی را برداشت و تلفن را جواب داد و بعد گوشی را گذاشت و پرسید: خوب می خواستی بگویی که ؟

خنده ای نموده و گفتم: بگذارش برای یک وقت دیگر. اصلاً یادم رفت که چه می خواستم بگویم.

چند لحظه خیره خیره نگاهم نموده و بعد سرش را تکان داده و گفت: تو دیوانه عقلت را از دست داده ای؟

خندیدم و حرفی نزدم اما به هدفی که می خواستم رسیده بودم. این درامه را چندین بار دیگر اجرا نمودم و گویی همان دو جملۀ کوتاه آتشی را در تمام وجود تمنا افروخته بود چون هر زمانی که به چشمان او نگاه می نمودم فوراً می پرسید که چه چیزی می خواهم به او بگویم و من هربار خندیده و به بهانه ای طفره می رفتم.
زمان آنکه قفل دهان و قلبم را بگشایم نزدیک شده بود.

یک روز در حالیکه من و تمنا در سکوت کامل مصروف ترجمۀ یک داستان کوتاه بودیم یکی از همکاران خبرنگارم که اسمش مریم بود زنگ زد.

گوشی را برداشتم.

او نظر به ضرورت کاری اش  و از آنجایی که گزارشاتی را که تهیه می نمود من ترجمه نموده و تمنا باید ویرایش می نمود همیشه یک پایش دفتر ما بود و بر اثر همین رفت و آمد زیاد ما با هم آشنا و دوست شده بودیم و از آنجایی که او فوق العاده بمن محبت نشان می داد من به خود این جرئت را داده بودم که بارها برایش نامه نوشته و بگویم که دوستش دارم و همیشه زمانی که زنگ می زد یکی دو جملۀ عاشقانه نثارش می نمودم و تمنا می خندید اما بعد از آنکه تمنا با آن نگاه جادویی اش قلب و روحم را تسخیر نمود بیاد نداشتم که دیگر برایش نامه نوشته و گفته باشم که دوستش دارم.

آنروز بعد از اینکه سوالش را جواب دادم و می خواستم خداحافظی نمایم خنده ای نموده و پرسید: -   - یک دقیقه صبر کن می خواهم بدانم که آن همه نامه ها و کلمات عاشقانه کجا رفتند؟ می دانی که دلم برای نامه ها و حرفهایت تنگ شده است.

می دانستم که شوخی می نمود  اما حرف او بمنزلۀ چراغ سبزی بود برای من.

گلویم را صاف نموده و گفتم: به خاطر آن نامه ها و حرفها معذرت می خواهم، چون همه اش دروغ بود اما می دانی چه واقعه ای اتفاق افتاده است؟

- چه واقعه ای؟

گفتم: حالا من راستی راستی عاشق شده ام.

این بار بلندتر خندید. خنده اش لحن تمسخر و استهزا را داشت.

پرسید: خوب آن دختر سعادتمند کیست؟ 

آهی کشیده و بطرف تمنا که با سر پایین مشغول نوشتن بود و لبخندی بر لبانش نقش بسته بود نگاه نمودم و بعد بیاد نامۀ که به او نوشته بودم افتادم. هنوز هم مثل آنکه آن نامه مقابلم باشد تمام جملاتی را که در آن نوشته بودم یک به یک بیاد داشتم.

نفس عمیقی کشیده و گفتم: او دختری است به زیبایی یک فرشته، به ظرافت یک روز بارانی، به لطافت مهر مادر، به نرمی رویای یک شاعر دیوانه و مهربانی آفتاب. او یک روز مثل یک معجزه در زندگی ام آمد و مرا با خودش به دنیای رویاها و خواب های طلایی برد.

لبخندش پیام آور مهر و محبت بود. با لبخند مهربانش تمام وجودم را لبریز محبت نمود و من فکر نمودم که که تمام دنیا برویم لبخند می زند.

و نگاه آن دختر؟

در نگاه او چیزی بود که دنیای مرا زیر و رو نمود.

آن نگاه همانند نگاه یک افعی مرا مسحور نمود. آن نگاه همانند یک خنجر بر قلبم وارد شد و من فکر

نمی کنم که در تمام زندگی بتوانم قید و بند و زنجیری را که آن نگاه بر گردن و قلبم افگنده است بگسلم.

تمنا قلم اش را کنار گذاشته بود و با دقت تمام حرفهایم را می شنید.

مریم سوتی کشیده و گفت: چقدر رومانتیک و عاشقانه. خوب او هم ترا دوست دارد و میداند که در قلب این عاشق مجنون چه می گذرد؟

گفتم: می دانی مریم هیچکس و هیچگاه نخواهد فهمید که در قلب من چه می گذرد و من چه چیزی برای گفتن دارم. من واقعاً نمی دانم که آن دختر مرا دوست دارد و یا نه و یا هم اصلاً او می تواند مرا دوست داشته باشد یا خیر و برایم اهمیتی هم ندارد. چیزی که برای من مهم است اینست که من او را دوست دارم و همیشه خواهم داشت.

مریم پرسید: من آن دختر خوشبخت را می شناسم؟ اسمش چیست؟

به تمنا نگاه نمودم. او هم مثل مریم منتظر بود که بداند اسم آن دختر چیست.

کمی مکث نمودم.

متردد بودم.

 بالاخره جوابش را دادم: تو آن دختر را نمی شناسی اما اسمش ... اسمش ... اسم آن دختر آرزوست.

من مخصوصاً اسم آرزو را که تا حدی مترادف نام تمنا بود و یکی دوبار آنرا برایش یاد آور شده بودم بر زبان آوردم و بطرف تمنا نگاه می نمودم تا تاثیر آن را در صورتش ببینم.

وقتی کلمه آرزو از دهانم برآمد تکان سختی خورد. با خودم فکر نمودم که اگر آن دختر کودن ترین و احمق ترین دختر روی زمین نباشد تا بحال فهمیده که آرزو کیست و من دارم در باره کی حرف می زنم.

مریم مثل اینکه همه چیز را باور نموده باشد با هیجان زیاد گفت: اسم زیبایی دارد.

آهسته گفتم: بله می دانم.

- چطور با او آشنا شدی؟

با صدای نجوا مانندی گفتم: می دانی من تمام عمرم را به دنبال او بوده ام. یک عمر به دنبال آرزو گشته ام و همیشه زمانی که فکر می نمودم به او رسیده ام می دیدم که اصلاً آروزیی وجود نداشته است، یک خیال و رویایی بیش نبوده است و من باید تمام عمرم به این جستجو ادامه بدهم اما یک روز بدون آنکه انتظارش را داشته باشم او خود بخود در مقابل چشمانم ظاهر شد. بدون آنکه بخواهم مهر او در دلم جا گرفت و وقتی بخود آمدم دیدم که آنقدر رشته های محبت و دوستی او در تمام تار و پود وجودم ریشه دوانیده بود که دیگر خلاصی از آن برای من ناممکن بود.

نفس عمیقی کشیدم چون بار گرانی از روی شانه هایم برداشته شده بود و خودم را سبک احساس می نمودم. تمام آن چیز هایی را که مدتها برای گفتن آن به تمنا نقشه کشیده بودم در حضور تمنا بر زبان آورده بودم و  اینکه او تا چه اندازه به آن جواب مثبت می داد و یا مثل همیشه آنرا ناشنیده

می گرفت چیزی بود که بعداً معلوم می شد.

بعد به مریم گفتم: خوب اگر دیگر کاری نداری گوشی را می گذارم.

خنده ای نموده و گفت: تو بدجنس آنقدر از این حرفها زده ای که باور نمودن آن تا حدی برایم مشکل است اما اگر واقعاً چنین دختری وجود دارد او را بمن نشان بده و من قول می دهم که بهر قیمتی شده پیام دل سوخته ات را به او برسانم.

گفتم: تشکر وقتش که رسید خبرت می کنم و گوشی را گذاشتم.

همان تبسم دوست داشتنی بر لبان تمنا ظاهر شده بود. قلبم بشدت می طپید.

منتظر بودم او لب بگشاید و به سخن گفتن آغاز نماید.

برای یک لحظه نگاه هر دوی ما به یک دیگر گره خورد.

فوراً نگاهم را دزدیدم.

تمنا سرش را تکان داده و گفت: فکر می نمودم دیگر دست از تمثیل و از این نوع عاشق بازی برداشته ای اما تو اصلاح شدنی نیستی مگر نه؟

با تعجب بصورتش نگاه نمودم. بعد از آن همه زحمتی که به خرچ داده و آن همه تمثیلی که انجام داده بودم هنوز هم تمنا حاظر نبود از آن تجاهل عارفانه اش دست بردارد. 

همه چیز بی فایده بود.

خودم را کنترول نموده و بسردی گفتم: من خیلی وقت است که دست از تمثیل و عاشق بازی برداشته ام و تو این را بهتر از هر کس دیگر می دانی.

با صدای بلند خندید. خنده اش مثل یک خنجر بر قلبم وارد می شد. او مرا به ریشخند گرفته بود.

بدون اعتنا به خنده اش سرم را پایین انداخته و مشغول کارم شدم.

همه چیز بی فایده بود. حالت کسی را داشتم که تمام زندگی اش را سرگردان بدور یک حلقه پیموده و در پایان راه به همان جایی رسیده است که از آن جا آغاز نموده بود و هیچ راه برگشتی وجود نداشت.

من هم یکبار دیگر به همان نقطه آغازین رسیده بودم. من یک جوان معیوب بودم و هیچ دختری نمی توانست مرا دوست داشته باشد و اینکه من داستان می نوشتم و یا شعر می گفتم و یک شغل معتبر داشتم هیچ چیزی را تغیر نمی داد.

یکی دو بار تمنا از من چیزی پرسید اما من ناشنیده گرفته و جوابش را ندادم. طی چند ماهی که ما در کنار هم بودیم برای اولین بار بود که احساس می نمودم او مهربانترین و خوبترین دختر روی زمین نیست.

تمنا متوجه ناراحتی ام شده و دیگر حرفی نزد.

هر دو سکوت نموده بودیم.

ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود و ما برای رفتن آمادگی می گرفتیم.

تا آن لحظه با هم حرف نزده بودیم و این طولانی ترین و زجر دهنده ترین سکوتی بود که من در تمام عمرم متحمل شده بودم.

تا آنزمان موردی پیش نیامده بود که ما دو نفر با هم قهر شده و با هم حرف نزده باشیم اما همیشه زمانی که تمنا جگرخون و یا غمگین می بود و سکوت اختیار می نمود کنار میزش رفته و دلداریش می دادم و به هر ترتیبی بود وادارش می نمودم سکوتش را شکسته و لبخند بزند.

اما امروز وضعیت فرق می نمود. امروز این من بودم که ساکت و آرام نشسته و منتظر بودم تا او پا پیش گذاشته و سر صحبت را باز نماید.

انتظارم زیاد بطول نیانجامید. تمنا آمد و کنار میزم ایستاد.

سرم را بلند نموده و در سکوت به چشمانش نگاه نمودم. مهربانتر از همیشه بنظر می رسید.

دستش را روی دستم گذاشت. لرزش خفیفی وجود را فرا گرفت.

آهسته گفت: معذرت می خواهم می خواهی چه کار کنم تا مرا ببخشی؟

بعد دو دستش را به گوشش گرفت.

خنده ام گرفت.

یک لحظه در بارۀ تمنا تصور غلط نموده بودم.

او هنوز هم مهربانترین و بهترین دختری بود که من در تمام عمرم دیده بودم.

گفتم: دستانت را پایین بیاور تو کاری نکرده ای که به خاطر آن معذرت بخواهی و گذشته از آن در میان دو دوست هیچ جایی برای معذرت خواستن وجود ندارد.

گفت: امیدوارم که همینطور که تو می گویی باشد. خوب حالا بگو که آن دختر کیست؟

با تعجب پرسیدم: کدام دختر؟

- همان دختر که دوستش داری و تعریفش را می نمودی. می دانی احساس غریبی در وجودم پیدا شده است. من فکر می کنم این دختری را که تو نام بردی می شناسمش. راستی او کیست؟ اسمش چیست؟

با خودم اندیشیدم: روزی که تو بالاخره بفهمی که آن دختر کیست و اسمش چیست آنروز من خواهم مرد. آنروز دیگر آفتاب طلوع نخواهد نمود و اگر هم طلوع نماید من اینجا نخواهم بود که روشنی آنرا ببینم.

آب دهانم را فرو برده و گفتم: چنین یک دختری وجود خارجی ندارد. من فقط داشتم شوخی می نمودم. مطمین باش که چنین دختری وجود ندارد و هیچگاه وجود نخواهد داشت.

سرش را تکان داده و گفت: با وجود آنکه می دانم باز هم دروغ می گویی اما اصرار نمی کنم چون در زندگی هرکس رازی وجود دارد که نمی خواهد بجز از خدا و خودش کسی دیگری در آن باره پی ببرد.   

بین لب هایم حرفش را تصدیق نمودم: راست گفتی، هیچ کس به این راز بزرگ پی نخواهد برد.

کمی بعد از همدیگر خدا حافظی نموده و دفتر را ترک نمودیم.

دو احساس متضاد غم و خوشی وجودم را فرا گرفته بود. خوشحال بودم از اینکه لااقل او اکنون می دانست که من کسی را دوست دارم و اندوهگین بودم از اینکه او هرگز فکر نمی کرد که آن دختر خود اوست و من داشتم از عشق او می مردم.

ادامه دارد...

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

رای تان را به صندوق اندارید

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 
spacer

spacer
Design by Groen