|
 نویسنده مضمون جلال
نورانی
من
ومطبوعات
افغانستان
بخش دوم
در آغاز دههء پنجاه همکاری من با مجلهء
ژوندون بیشتر گردید . شکریه رعد
که از فارغان اولین دوره فاکولته ژورنالیزم بود، مدیریت مسوول مجله ژوندون را به عهده داشت . او چهار صفحهء
مجله را در اختیار من گذاشت و من از تهیه مطالب آن صفحات و سایر نوشته هایم حق
الزحمه خوبی می گرفتم. شکریه رعد یک قرار داد جداگانه هم با من عقد کرد تا روزانه
یکی دوساعت به ژوندون آمده در تصحیح پروفها و اغلاط طباعتی کمک کنم. برای این کار ژوندون غیر از حق الزحمهء نوشته ها وترجمه هایم (1300) افغانی
اضافی هم ماهوار به من تأدیه می کرد. خاطرات این ایام خوش، جبین گشاده ، برخورد
ملایم و محبت آمیز این شاهدخت ژورنالیست ( شکریه جان رعد) و معاونش مرحوم طورانشاه شهیم و
همکارانش نوازش علی ذکی
، لطیف مصدق و خواجه حیات الله صدیقی هرگز
فراموشم نمی شود. در سالهای اخیر دوره تحصیل در پوهنتون کابل با معاشی که از رادیو و ژوندون می گرفتم وحق
الزحمهء نوشته ها وترجمه هایم ، درآمدم زیاد تر از معاش یک رئیس بود واقتصاد فامیل
سروسامان یافت. خواهر ها وبرادر های کوچکترم فارغ البال به تحصیل شان ادامه
میدادند
د ر اواسط
دهه چهل یکی دوبار در دفتر ژوندون
که مدیر مسوول آن بشیر
رفیق مرحوم بود، استاد
علی اصغر بشیر هروی را دیده بودم . وی مامور اجیر مطبوعات بود وغیر سایر کارها و نوشته ها در ژوندون و انیس ، در مجلهء ژوندون یک صفحهء طنز و فکاهی داشت ، زیر
عنوان « کچری قروت» برای این صفحه دکتور عبدالرحیم نوین
کارتون رسم میکرد. در سال 1347 مرحوم نوین ومرحوم بشیر هروی جریده طنز
و فکاهی ترجمان
را بنیان گذاشتند . من که تمام جراید ملی را مطالعه می کردم ، از مطالب جریده ترجمان بیشتر خوشم
می آمد. روزی یک طنز نوشته در جادهء میوند به دفتر جریده ترجمان رفتم و نوشته ام را به استاد بشیر دادم. با
همین نوشته همکاری من با ترجمان
آغاز شد وتا 26 سرطان 1352 که نظام جمهوری اعلان و جراید ملی تعطیل شدند من با ترجمان همکاری داشتم .
در ماه دلو
1351 از فاکولته حقوق فارغ شدم.
بدون
معطلی به دفتر وزیر اطلاعات وکلتور
صباح الدین کشککی رفتم و گفتم، گرچه من فاکولته حقوق را خوانده ام ،
اما آرزو دارم که در مطبوعات کار کنم. کشککی صاحب گفت:
- نورانی ... به مطبوعات ،
به فامیلت خوش آمدی ... غیر ازین وزارت به هر جای دیگر که بروی بزرگترین اشتباه
خواهد بود. حالا بگو در کدام ارگان این وزارت خوش هستی ؟ گفتم : مجله ژوندون ... اگر آنجا ممکن
نباشد، روزنامه اصلاح
یا نشرات خارجی
... کشککی صاحب
فورآ امر داد که دریکی ازین
سه ارگان مقرر شوم. با خوشحالی آمدم و امر وزیر را پیش روی شکریه رعد گذاشتم . شکریه رعد با دیدن
متن عریضه ام و امر وزیر عصبانی شد وبه من گفت: کی به تو گفت که از اصلاح ونشرات خارجی هم نام ببری
... تو باید راسآ به ژوندون
بیایی . شکریه جان رعد
ماشین تایپ را خواست و با عجله شروع کرد به تایپ کردن یک پیشنهاد رسمی به مقام
وزارت . بعد با عجله از دفتر برآمد و به مرکز وزارت رفت. نیم ساعت بعد با امر قاطع وزیر برگشت. « تقرر محترم جلال نورانی در بست 6
مجله ژوندون به عوض رهنورد زریاب منظور است » .
گفتم : شکریه
جان
... پس رهنورد...؟
گفت :
نگران نباش دیروز رهنورد
ارتقاء کرد ، در بست 5 در روزنامه اصلاح مقرر شده
است.
در آغاز
سال 1352 صباح الدین کشککی
تحول کیفی در مطبوعات آورد، روزنامه
های اصلاح و انیس باهم مدغم شدند و برای ادارهء یکدست مجلات یک ریاست
جدید به نام « ریاست مجلات»
ایجاد گردید و جناب سراج
الدین وهاج بحیث رئیس ، این ریاست مقرر گردید. شکریه رعد به رادیو
تبدیل شد وعوض شان مرحوم
حسین هدی مدیر ژوندون
شد. در ماه سرطان همان سال با کودتای مرحوم محمد داؤد نظام سیاسی کشور تغییر نمود. پروفیسور دکتور عبدالرحیم نوین
وزیر اطلاعات و کلتور تغییرات وتحولات آقای کشککی را دوباره لغو نمود در ژوندون مدتی آقای عبدالکریم روهینا مدیر
ما شد. بعداز سپری کردن دورهء احتیاط دوباره به ژوندون برگشتم . درین وقت جوان پاکبازی به نام
نجیب رحیق مدیر
مجله ژوندون بود
که به زودی به دوستان صمیمی مبدل شدیم ( متآسفانه بعد از کودتای هفت ثور نجیب رحیق به شهادت
رسانیده شد) .
در سال
1354 شکریه رعد
مدیر مسوول مجله د کمکیانو انیس مقرر شد ومن در بست رتبه 6 همکار او شدم. در مجله
دکمکیانو انیس مدت کوتاهی خانم پروین علی دختر مرحوم سید شمس الدین مجروح مدیر ما بود .
در سال
1355 پروین علی
تبدیل شد ومن به حیث چهارمین مدیر مسوول مجلهء دکمکیانو انیس مقرر شدم . غیر از
دورهء کوتاه « ریاست مجلات» به رهبری آقای وهاج ، مجله های ژوندون و دکمکیانو انیس همیشه از
لحاظ تشکیلاتی در چوکات ریاست
انیس بودند و رئیس انیس
و معاون ریاست انیس
عملآ آمرین بالاتر این دو مجله هم بودند. در آغاز دورهء جمهوری مرحوم محمد داؤد ، مدت
کوتاهی محمد ابراهیم عباسی
رئیس انیس و محمود فارانی معاون انیس بودند. اما اولی
تقاعد کرد ودومی تبدیل شد ومرحوم سرشار شمالی به حیث معاون انیس مقرر گردید وتا سقوط رژیم توسط کودتای
ثور، نوین کسی
را بحیث رئیس انیس
مقرر نکرد. پس آمر مستقیم من بحیث مدیر دکمکیانوانیس و نجیب رحیق به حیث مدیر مسوول مجله ژوندون سرشار شمالی بود که به علت پالیسی
رژیم « روشنی» تخلص
میکردو. برخورد و رویه سرشار
روشنی با من و نجیب
رحیق مانند مافوق و مادون نبود، وقتی به دفترش می رفتیم ، با ما روبوسی
می کرد و با کشمش کوهدامن و چای سبز از ما پذیرایی می کرد. صحبت های ما چنان صمیمی
و پر از خنده ها ومزاح ها بود که اگر بیگانه یی وارد اتاق می شد، خیال می کرد دو
خویشاوند ویا دو دوست صمیمی او به دفترش آمده اند نه دو مادونش .
سرشار شمالی ( روشی) برای روزنامه انیس یک هیئت
تحریریه تعیین کرده بود که در پیشانی صفحه دوم انیس به چاپ می رسید: « هیئت تحریر: محمد عظیم مبشر( کابل وال) نجیب رحیق ، صدیق رهپو ، رحیم
رفعت ، محمد آقا متین ، جلال نورانی ».
سال
های 1355 و 1356 یک دورهء طلایی دیگر در حیات مطبوعاتی منست که فراموش شدنی نیست . درین دوره از کار لذت می بردیم ، از محیط دفتر و صحبت
دوستان و صمیمیت ها لذت می بردیم .
متأسفانه
بعد از هفت ثور 1357 دیگر آن شور و شوق و آن فضای اعتماد متقابل باقی نماند.
در اواخر
سال 1356 من بار دیگر ارتقا نمودم.
مرحوم نوین مرا در بست رتبه سوم
بحیث مدیر عمومی نشرات داخلی وزارت اطلاعات وکلتور مقرر کرد. درین پست آمر مستقیم
من داکتر محمد اکرم عثمان
بود. بعد از هفت ثور من وداکتر
اکرم عثمان هردو بر طرف و خانه نشین شدیم. گل احمد فرید رئیس جدید نشرات وزارت اطلاعات
وکلتور ، چون مرا می شناخت ، بسیار تلاش کرد تا موقعیت مرا احیا کند، اما زورش نمی
رسید و نتوانست مرا بالاتر از بست 6 مقرر نماید. در طول یکسال در بست های بسیار
پائین پنج مرتبه تغییر و تبدیل شدم. با زندانی شدن بهترین دوستم نجیب رحیق ( که هرگز از
زندان رهایی نیافت و به شهادت دوستان هم زنجیرش به شهادت رسانیده شد) بسیار احساس
خطر می کردم.
زمینه
مساعدی فراهم شد. با مادرم از کابل برآمدم و به سنت پطرزبورگ رفتم. بعد از دوماه مادرم را به
ترکیه پیش برادر بزرگم فرستادم وخودم شامل دورهء ستاژ ژورنالیزم در فاکولته
ژورنالیزم آن شهر گردیدم. بعد از سه سال وقتی که در سال 1361 به کابل بازگشتم
ریاست اداری وزارت اطلاعات وکلتور به بهانه اینکه این دورهء ستاژ را خودسرانه و
بدون استیذان مقام وزارت سپری کرده ام در دورهء ماموریتم محاسبه نکرد. اما در قسمت
تقررم در یکی از مربوطات وزارت جناب عبدالمجید سربلند وزیر اطلاعات وکلتور وقت چنین احکام داد: « محترم جلال نورانی در رادیو ویا
تلویزیون مقرر شود».
درین وقت
دوستان قدیمی ام عبداله
شادان رئیس تلویزیون و استاد لطیف ناظمی رئیس رادیو بودند. هردو با آغوش
باز از من استقبال کردند و برای پذیرش من آمادگی نشان دادند. آقای ناظمی
پیشدستی کرد ومرا در بست رتبه سوم بحیث عضو رادیوی « دوطن غژ» تعیین بست نمود. درین اداره با امین افغانپور، نبی پاکطین ، داکتر
صادق فطرت وخان محمد سیند همکار شدم که از فرط بیکاری همه روزه بساط
شطرنج بازی ما هموار و چای خوری ما گرم بود. درسال 1363 مرحوم داکتر حیدر مسعود رئیس عمومی رادیو تلویزیون
مرا به حیث مدیر عمومی اطلاعات رادیو افغانستان مقرر نمود، که بنابر ایجاب وظیفه
از ساعت 8 صبح تا 9 شب باید در دفتر می بودم.حتی بعضی شب ها که ناوقتر به رادیو می
ماندیم، مجبور می شدیم در موتر رادیو که همهء ما را به شمول نطاقان به خانه هایمان
می رساند، یک نفر ازسازمان اولیه حزبی رادیو تلویزیون را با خود بگیریم تا در هر
چارراهی شهر« نام شب»
را آهسته در گوش سرباز مسلح « دریش گوی» زمزمه
کند و موتر ما بتواند با شنیدن یک صدای بلند « امنیت» به راهش ادامه بدهد.
در ادارهء
اطلاعات رادیو کوشیدم به حیث آمر اداره یک فضای صمیمی و پراز اعتماد ایجاد کنم.
با حفظ روابط احترام کارانه نسبت به کلان سالان ، جوانها غرق کار وشوخی ها بودند و
می کوشیدم ساعات طولانی کار طوری بر ما بگذرد که زیاد ملال آور و خسته کن نباشد.
در طول روز جوانها اجازه داشتند چکری به بازار بزنند و با میوه وترکاری برگردند
وسفره نان خود را رنگین بسازند.
پیر
مردان برای ادای نماز، چکر زدن در بین کرد های گل صحن رادیو تلویزیون وحتی یگان
پینکی خواب پشت میز فرصت می یافتند . از همکاران دفترم درین اداره چند نفر شان را
نام می برم. محترم عبدالغفور
اثر ( معلم خودم در مکتب استقلال) ، محترم الحاج غلام حسین فعال مطبوعاتی سابقه دار، اسدالله شعور که مدتی
بندی شد ولی بعد ها در تاجیکستان دکتورایش را گرفت ، ذبیح الله امانیار ، حسین میترا و همسرش فوزیه میترا ( که نطاقه
هم بود) ، وحیده ، شهلا
حیاتی ، عبدالله مریال ، خان رحمن ، همایون راوی ، عبدالله آفاق ، مطیع الله
بختانی و بریالی.
در اواسط
سال 1364 یک روز ناگهانی وزیر تعلیم وتربیه صمد قیومی برایم تیلفون کرد وگفت : نورانی جان طرف ما مردم بخیر آمدنی شدی .
صمد قیومی هم صنفی ام در مکتب نجات بود ودر دورهء
مکتب من و او بسیاری از درامه های روزهای معلم را نوشته و تمثیل کرده بودیم.
پرسیدم : صمد جان ... چگونه
آمدنی شدم ؟
گفت : بحیث
رئیس تآلیف وترجمه.
من که می
دانستم دوست عزیزم داکتر خلیل
الله خیل ( نوادهء استاد محمد ابراهیم خلیل ) که باهم در سنت پترزبورگ
آشنا شده بودیم ، رئیس تالیف وترجمه است با ناراحتی گفتم : به جای داکتر
خلیل ...؟ این غیر ممکن است.
خندیده گفت
: درین توطئه خود او هم شریک است. او به حیث معین اول وزارت تعلیم وتربیه مقرر شده
وحالا جای قبلی اشرا تو باید پرکنی ...
تا خواستم
چیزی بگویم ، گفت : فرمانت را کشتمند
صاحب رئیس شورای وزیران امضاء کرده است، فردا نکتایی زده میایی تا ترا
به همکاران جدیدت معرفی کنم
.
فردای آن
هم خودم وهم هممکارانم با اشک و لبخند خداحافظی کردیم. از ارتقای من خوش بودند واز
جدایی با من اندوهگین. خودم هم همین احساس را داشتم. جدایی از یاران و مطبوعات
برایم تلخ و دشوار و تکیه زدن به کرسی ریاست ، مطبوع ودلپذیر بود. من هم مثل هر
آدم عادی جامعهء ما که در آن ، مقام ارزش زیاد دارد، نمی توانستم فاقد یک مقدار حس
خودخواهی ومقام دوستی باشم.
ریاست
تألیف وترجمه یکی ار ریاست های بسیار مهم و اساسی وزارت معارف افغانستان است که
وظیفه تهیه وتآلیف و چاپ کتب درسی معارف افغانستان را از صنف اول الی دوازده در
شانزده مضمون بعهده دارد.
در طول
چندین دهه بهترین مؤلفین ، دانشمندان و استادان مجرب و بزرگوار معارف افغانستان
اعضای دیپارتمنت های مختلف این ریاست بوده اند. از لحاظ تشکیلاتی مدیریت مجله
عرفان همیشه در چوکات ریاست تألیف وترجمه بوده است. در هر دیپارتمنت این ریاست یک
آمر و چند عضو به تألیف کتب درسی در یکی از مضامین مثل کیمیا ، بیولوژی ،
آرت ، ادبیات دری ، جغرافیه ، تاریخ و ... مصروف می بودند.
در روز معرفی به حیث رئیس تألیف وترجمه با دیدن
استادان بزرگوار وموی سفید وخدمتگاران سابقه دار معارف افغانستان حالت عجیبی داشتم
. چنان تحت تاثیر هیبت وبزرگواری استادان قرار گرفته بودم که بی اختیار در صحبت
مختصرم به آنها گفتم: استادان گرامی ...
من
مانند شاگرد و خدمتگار شما صرفآ به حیث مجری کارهای اداری و رفع مشکلات شما خدمت
خواهم نمود وهر لحظه آرزومندم در جریان کار از شما بیاموزم . هرکدام شما هزار بار
بیشتر از من مستحق این کرسی می باشید . بنابراین در جریان کار مرا به دیده آمر و
رئیس نه ، بلکه منحیث فرزند وخدمتگار خود حساب کرده، آزادانه وبدون هرگونه ملاحظه
یی مرا رهنمایی کنید.
ادامه دارد...
|