استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
و سگ ها میجنگند ...
قسمت بیست و ششم
نامه را اینطور شروع نمودم:
تمنا جان:
امروز می خواهم برایت قصۀ کوچکی را بیان نمایم.
نمی دانم از کجا آغاز نمایم. در حقیقت برای این قصه هیچ آغازی نیست همانطور که پایانی هم وجود ندارد. می دانم که از حاشیه روی و کنایه گفتن خوشت نمی آید پس سر اصل موضوع می روم.
تمنا:
تو می دانی که دنیای دختران و پسران معیوب و معلولی مثل من از عشق و محبت خالی است.
هر دختر و پسر معیوب اگر نه در همه دنیا لااقل در این شهر محکوم به آن هستند که تمام زندگی را بدون عشق و محبت کسی سپری نموده و یک روز هم در گمنامی و در حالیکه قفل زبان و قلبش را هرگز بروی کسی نگشوده است بمیرد. در حقیقت آنها کاملاً با عشق بیگانه بوده و محبت و دوستی کلماتی استند کاملاً ممنوعه برای آنها.
و من!
من هم به عنوان یک جوان معیوب از این قاعده مستثنی نبودم. با عشق بیگانه بودم و فکر می نمودم بزگرترین دروغی که ممکن است در زندگی اتفاق بیفتد عشق و عاشق شدن است.
در زندگی من فقط یک فلسفه وجود داشت.
عشق بی عشق!
و عجیب است که من با آن طرز زندگی و با آن فلسفه عادت نموده بودم.
خودم را کاملاً راحت و خوشبخت احساس می نمودم.
اما یک روز...
می دانی یک روز چه واقع شد؟
طوفانی که هرگز فکر نمی نمودم در زندگی ام واقع شود آمد و تمام زندگی ام را در نور دید و همه چیز را زیر و رو نمود.
یک روز دختری را دیدم که تمام خوابها و خیالاتم را دزدید.
آن دختر به زندگی ام آمد و با خودش بهار، زیبایی، امید و لطافت را به همراه آورد.
او دختری بود از شهر طلایی رویاها.
دختری به شکنندگی رویا، به ظرافت بلور، به لطافت بهار، به نرمی خیال، به سبکی نسیم و ... (این بخش را از یک داستان عاشقانه کاپی نموده بودم) لبخندش پیام آور مهر و محبت بود.
با لبخند مهربانش تمام وجودم را لبریز محبت نمود و فکر کردم که تمام دنیا برویم لبخند می زند.
و نگاهش؟
در نگاه آن دختری چیزی بود که دنیای مرا زیر و رو نمود.
آن نگاه همانند نگاه یک افعی مرا مسحور نمود.
آن نگاه همانند یک خنجر بر قلبم وارد شد.
و من هرگز نتواستم آن نگاه را فراموش نمایم.
آن دختر فلسفه ام را در مورد عشق به یکباره تغیر داد. درک نمودم که قوۀ محرکۀ عشق است که چرخ زندگی را به گردش در می آورد و همه کسانی که در این جهان خاکی قدم زده و تلاش می کنند دلیل دیگری ندارند جز اینکه به عشقی که در دل دارند و آنرا در سینه پروانیده اند برسند.
فهمیدم کسانی که دروازۀ قلب شان را بروی عشق بسته اند، ناامیدی، غم، سیاهی و حسرت را در آغوش گرفته اند.
این را درک کردم که بزگرترین معجزه ای که ممکن است در زندگی رخ بدهد فقط عشق است و بس.
اما تلخی و دردی که این عشق به همراه داشت کمتر از شرینی و حلاوت آن نبود.
آن دختری مثل یک عقاب کوهستان بلند پرواز و مغرور بود. او دختری بود مربوط به طبقۀ اشراف و درجه اول جامعه و با آن لطافت، زیبایی و جذابیتی که خدا به او عطا نموده بود نیم نگاه از آن چشمان سیاه و جادویی اش کافی بود که هزاران دل را اسیر دام خودش بسازد.
اما بر عکس آن دختر من از طبقه غریب و درجه پایین جامعه بوده و به اصطلاح معروف در هفت آسمان یک ستاره و در تمام زمین یک جای پا نداشتم و چیزی که بیشتر فاصله میان من و آن دختر را عمیق و عمیق تر می ساخت این بود که من معیوب بودم و نمی توانستم پا به پای او حرکت کنم.
و همین تفاوت ها بود که زره زره مرا می خورد و آبم می نمود.
اما عشق و آن هم عشق حقیقی فقط یکبار در زندگی ظاهر شده و آغوشش را بروی انسان می گشاید و یک بار که از دست رفت دیگر هرگز برنمی گردد و من نمی خواستم بزگرترین معجزه ای را که در زندگی ام اتفاق افتاده بود به آسانی از کنارش بگذرم.
چیزی دیگری که مرا وا می داشت عشق آن دختر را در دلم جای بدهم نگاه مهربان دوستداشتنی او بود که با نگاه کردن به آن جرئت من اضافه می شد.
بدینترتیب و با وجودی که می دانستم امکان پیروزی من یک در هزار است عشق آن دختر را در سینه جا دادم و ...
برایم مهم نیست که او در بارۀ من چه فکر می کند، مهم نیست که او نتواند و یا نخواهد مرا دوست داشته باشد، مهم نیست که مردم چه فکر خواهند کرد.
مهم اینست که من آن دختر را دیوانه وار دوست دارم و همیشه خواهم داشت و تنها ارمغانی را که با خود از این جهان ببرم عشق آن دختر خواهد بود.
و آن دختر تو هستی.
نامه را چندین بار خواندم. می دانستم که آن بهترین نامه عاشقانه ای نبود که من در تمام زندگی ام نوشته بودم اما در آن لحظات حساس و بحرانی که تمام کلمات از مغزم فرار نموده بودند نمی توانستم بهتر از آن بنویسم.
نامه بدون امضا را لای دوسیه ام گذاشته و بعد چراغ را خاموش نموده و کمی بعد به خواب رفتم.
*******
آنروز تمنا کمی ناوقت تر از روزهای دیگر دفتر آمد.
چهره اش درهم رفته بود و از سر و صورتش خاک می بارید.
دلیل دیر آمدن اش را پرسیدم با اوقات تلخی جواب داد که بین راه موترش خراب شده و او مجبور شده است نیم ساعت منتظر تاکسی بنشیند و در نتیجه بر اثر هوای فوق العاده آلوده شهر کابل و گرد و خاکی که از رفت و آمد موترها به هوا بلند می شد سرو صورتش خاک آلود شده است.
بعد پرسید: تو خوب استی؟
پرسیدم: مگر چه شده؟
لبخندی زد و گفت: به نظرم صورتت را در آئینه ندیده ای؟ انگار در تمام وجودت یک قطره خون وجود ندارد. صورتت مثل زعفران زرد شده است.
بی درنگ بیاد نامه افتادم. مثل اشخاص گنهکار که گیر می آیند با دستپاچگی و وارخطایی گفتم: چیزی نیست من خوب استم و بعد برای اینکه موضوع را تغیر داده باشم پرسیدم: موترت را همانجا رها کردی؟
- نه، به یکی از دوستان پدرم که میکانیک است و ترمیمگاه اش در همان نزدیکی ها واقع بود زنگ زدم و او آمد و موتر را با خودش برد.
بعد تمنا بیرون رفت تا دست و صورتش را تازه کرده و گرد و خاک چهره اش را پاک کند.
فرصت کمی برای فکر کردن داشتم.
ثقلت کاری که می خواستم انجام بدهم طوفانی را در روحم بوجود آورده بود.
یک لحظه به فکرم رسید که نامه را روی میزش بگذارم اما فوراً پشیمان شدم. نمی توانستم نگاه ملامت بار و پر از خشم و غضب او را بعد از خواندن نامه تا آخر روز تحمل نمایم.
تمام روز کوشش نمودم تا از برخورد و چشم به چشم شدن با تمنا پرهیز نموده و کمتر با او هم صحبت شوم. می ترسیدم او از نگاه کردن به چشمانم و لرزشی که در صدایم وجود داشت به راز درونی ام پی ببرد.
نزدیکی های عصر زمانی که می خواستیم دفتر را ترک نماییم از یک فرصت مناست استفاده نموده و نامه را لای دوسیۀ تمنا که او معمولاً اوراق کاری و کارت هویتش را لای آن می گذاشت گذاشتم.
تمنا دوسیه را زیر بغلش گذاشت و بعد تلفنی از دربان خواست که یک تاکسی برایش متوقف سازد.
بعد از من خداحافظی نموده و گفت: می روم ببینم که موترم را درست کرده اند یا نه.
دلم شور می زد. فکر اینکه عکس العمل او بعد از خواندن نامه چه خواهد بود تمام وجودم را می لرزاند.
از زمانی که با تمنا همکار شده بودم و حالا آن همکاری به دوستی مبدل شده بود بیاد نداشتم که او ولو برای لحظه کوتاهی هم که شده به دلیلی با من قهر شده و حرف نزده باشد.
اما حالا وضعیت به گونۀ دیگری بود. من به دختری که ماه ها بود با هم در یک دفتر کار می نمودیم و بهترین دوستان هم دیگر بودیم یک نامۀ عاشقانه نوشته بودم.
من به آن دختر که اصلاً با عشق و دوستی بیگانه بود و مطمین بودم که هرگز خوش نداشت که این حرف را از دهان من بشنود گفته بودم که دوستش دارم و این شاید اشتباهی بود که من تمام عمرم نمی توانستم جبرانش کنم.
تازه فهمیده بودم که پیش از آنکه آن نامه را به او می دادم باید ده هزار بار در آن باره فکر می نمودم.
همه چیز در آستانۀ از دست رفتن و برباد شدن بود. من فقط با یک نامه که حالا حس می کردم چقدر مزخرف نوشته شده بود تمنا، دوستی او و تمام خاطرات خوشی را که از او داشتم و حتی آینده شغلی ام را از دست می دادم و هیچ راه برگشتی هم وجود نداشت.
تمام راه تا خانه به این موضوع فکر نمودم.
هیچ راه چاره ای به فکرم نرسید.
به اتاقم رفتم و با هزار پریشانی و تشویش نمازم را بجا آوردم.
نمی توانستم حواسم را متمرکز بسازم. آرام و قرار نداشتم.
از مادرم خواستم که آن شب غذایم را به اتاقم بیاورد.
به زحمت زیاد چند لقمه نان از گلویم پایین رفت. می خواستم بخوابم اما خوابم نمی برد.
ساعت نه شب بود و مطمین بودم که حتماً تمنا تا آن زمان نامه را خوانده است و اینکه چه عکس العملی نشان می داد و یا چه چهره ای به خودش می گرفت چیزی بود که باید برای دانستن آن تا فردا صبر می نمودم.
زنگ تلفن به صدا در آمد.
حتما تمنا بود. با ترس و لرز گوشی را برداشتم. صدای ناشناسی که نمی شناختمش گفت که می خواهد با جناب (یک اسمی را برد) کار دارد. با بی حوصلگی گفتم که نمره را اشتباه دایر نموده است و او هم معذرت خواست و تماس قطع گردید.
بیاد تلفن افتادم. باید به تمنا زنگ می زدم.
باید از او می خواستم که این بزرگترین اشتباه زندگی ام را ببخشد.
نمی توانستم بگذارم همه چیز به این آسانی از بین برود. بارها تمنا از من خواسته بود که چیزی را به عنوان تحفه از او بخواهم و یا بگذارم که او کاری را برایم انجام دهد که من همیشه رد نموده بودم.
اما حالا زمان آن بود که آن تحفه را از او می خواستم. باید از او می خواستم که به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بودم مجازاتم نکند.
من به دوستی او نیاز داشتم و او نمی توانست به خاطر یک اشتباه که به نظر خودم نمی شد آنرا یک اشتباه خواند همه چیز را از بین ببرد.
شماره اش را دایر نمودم.
دستانم می لرزیدند.
تماس برقرار شد. آب دهانم را فرو برده و نفس عمیقی کشیدم. می خواستم زمانی که گوشی را برداشته و زنگ را جواب بدهد آمادگی کامل برای حرف زدن داشته باشم.
اما بعد از زنگ پنجم و ششم فهمیدم که او جواب نخواهد داد. چند لحظۀ دیگر معطل شدم اما بی فایده بود. او می فهمید که من استم و گوشی را برنمی داشت.
نا امید نشدم. خودم را تسلی می دادم که شاید او تلفن اش را جایی فراموش کرده باشد و یا حینی که من زنگ زده بودم نماز می خوانده است و به همین دلیل نتوانسته است جوابم را بدهد.
دوباره زنگ زدم. احساس ترس جرئت فوق العادی به من بخشیده بود. این بار انتظارم به طول نیانجامید و بعد از زنگ اول او گوشی را برداشت.
با عجله گفتم: بله... تمنا ... من استم.
سکوت نموده بود.
صدای نفس هایش و همهمه گنگی به گوشم می رسید.
گفتم: ببین تمنا می دانم اشتباهی که مرتکب شده ام به هیچ وجه قابل بخشیدن نیست و من از دوستی که ما دو نفر با هم داشتیم بطرز زشتی استفاده سو نموده ام اما لطفاً ...
نتوانستم سخنم را تمام نمایم زیرا او تماس را قطع نمود. کوشش نمودم دوباره زنگ بزنم اما بی فایده بود. او تلفن اش را خاموش نموده بود.
قلبم داشت از کار می افتاد. دیگر همه چیز پایان یافته بود و من با دستان خودم همه چیز را از بین برده بودم.
روی تخت خوابم افتادم. یکبار دیگر کابوس زندگی ام شروع شده بود.
باید این حقیقت تلخ را بخودم می قبولانیدم که سر از فردا باید زندگی ام را بدون تمنا و محبت های او به پیش ببرم.
آنشب تا صبح نتوانستم بخوابم. از این پهلو به آن پهلو غلطیدم و همین که چشمانم را می بستم چهره خشمگین تمنا در مقابل چشمانم ظاهر می شد که با خشم فریاد می زد و می گفت که تو دیگر لایق دوستی با من را نداری.
مگر ما با هم دوست نبودیم؟
چرا همه چیز را از بین بردی؟ چرا این حرکت زشت را انجام دادی؟
و من جوابی نداشتم. به این فکر می نمودم که چطور بقیه عمر می توانستم خودم را به خاطر از دست دادن دوستی آن دختر ببخشم.
زمانی که ملا شروع به آذان دادن نمود تازه فهمیدم که برای یک دقیقه هم که شده چشمانم روی هم قرار نگرفته اند.
دلم نمی شد دیگر سر کارم بروم. از روبرو شدن با تمنا وحشت داشتم. نمی توانستم به چشمان او نگاه کنم اما باید می رفتم و با آن حقیقت تلخ که حتی از تصور آن هم پشتم میلزید روبرو می شدم.
به راننده زنگ زدم و از او خواستم که آنروز زودتر دنبالم بیاید.
با وجود همه اصرار مادرم چیزی نخوردم و کمی بعد عازم کار شدم.
نیم ساعت پیش از شروع وقت کاری من در دفتر بودم. کمپیوترم را روشن نموده و بعد دستشویی رفتم و چند کف آب به صورتم زدم. هنگامی که صورتم را خشک می نمودم بطور اتفاقی نگاهم در آئینه بغل دیوار به صورتم افتاد. دور چشمانم حلقه کبود رنگی ایجاد شده و صورتم کاملاً مهتابی شده بود.
مریض، خسته و پیر بنظر می رسیدم.
دوباره پشت میزم نشسته و منتظر نشستم.
تا آنروز بیاد نداشتم که قدم زدن تمنا صدایی را ایجاد کرده باشد اما آنروز یک روز عادی نبود. صدای قدم های او که به دفتر نزدیک می شد مثل شلیک گلوله توپ به گوشم می رسید و وجودم را از ترس و وحشت آب می نمود.
سرم را پایین انداخته بودم. کمی بعد او داخل دفتر شد. جرئت نکردم سلامش بدهم.
هنوز سرم پایین بود.
- سلام خوب استی؟
صدایش بیشتر به یک آدم خسته و بی خواب می ماند تا به یک آدم عصبانی و خشمگین.
سرم را بلند نمودم اما نتوانستم مستقیم به چشمانش نگاه کنم.
به آهستگی جواب سلام اش را دادم.
نمی دانستم چه بگویم و از کجا آغاز نمایم؟
تمنا گفت: آدم نمی داند که در این دنیا به کی اعتماد کند؟ نمی دانم چرا مردم این قدر بد شده اند؟
این بار صدایش خشمگین تر از پیش بود.
سکوت نموده بودم. منظور او از آن مردمان خود من بودم.
تمنا گفت: می دانی دیروز چه واقعۀ بدی اتفاق افتاد؟
جوابش را ندادم. می دانستم او در کدام مورد می خواهد حرف بزند.
تمنا ادامه داد: دیروز دوسیه ام را با تمام اسنادی که در بین آن بود و حتی تلفنم را در تاکسی فراموش نمودم.
تکان سختی خوردم. نمی توانستم چیزی را که شنیده بودم باور نمایم.
من نامه را لای دوسیۀ تمنا گذاشته بودم و اگر آن دوسیه گم شده بود این می توانست به این معنی باشد که تمنا آن نامه را نخوانده بود و من هنوز در امان بودم.
با هیجان زیاد پرسیدم: یعنی تو آن دوسیه و تلفن ات را در موتر فراموش نموده ای؟
- بله و فقط ده دقیقه بعد به شماره ام زنگ زدم اما کسی گوشی را نبرداشت و نمی دانم که راننده آنها را برداشته است یا کدام مسافر دیگر.
تازه فهمیدم که چرا کسی دیشب جوابم را نمی داد.
نفس راحتی کشیدم.
یک معجزه اتفاق افتاده بود و این چیزی بود که حتی در خواب هم تصور آنرا نمی نمودم.
بی اختیار سرم را تکان داده اما حرفی نزدم.
تمنا نگاهم نموده و بعد پرسید: چی شده است؟ تو حالت خوب است؟ همان دیروز برایت گفته بودم که مریض استی.
تمنا راست می گفت. در حقیقت بعد از آن شب دراز و پر از کابوس و آن همه رنجی که کشیده بودم حالا دیگر احساس می نمودم کاملاً از پا افتاده ام. دیگر نیرویی در وجودم باقی نمانده بود.
نیاز به استراحت و تنها بودن و احیاناً گریه کردن داشتم.
به رئیس زنگ زدم و گفتم که حالم خوب نیست و به استراحت نیاز دارم و از آنجایی که می دانستم رئیس به من پیشنهاد خواهد نمود که نزد داکتر بروم بدون آنکه مهلتی به او بدهم از او خواستم که اگر اشکالی وجود نداشته باشد به من اجازه بدهد که خانه بروم.
رئیس با مهربانی گفت که می توانم خانه بروم و هرچند روزی که می خواهم استراحت نمایم و بعد گفت که به هر ترتیبی شده باید نزد داکتر بروم و خودم را معاینه نمایم.
به او گفتم که حتما این کار را انجام خواهم داد و بعد خداحافظی نموده و گوشی را گذاشتم.
تمنا در حالیکه با نگرانی زیاد به صورتم نگاه می نمود گفت: تو باید نزد داکتر بروی تو واقعاً مریض استی.
بعد پشت انگشتان دستش را به پیشانیم گذاشت و گفت: مگر نمی بینی که چه تب شدیدی داری؟
بغض شدیدی گلویم را می فشرد. از اینکه آن دختر تا آن اندازه خودش را به نفهمی زده بود از خشم می خواستم سرم را به دیوار بکوبم.
آهسته جواب دادم: متشکرم فقط به کمی استراحت ضرورت دارم.
و او هم گفت: خوب است متوجه خودت باش.
به تمنا گفتم که اگر به تلفن ضروت دارد می تواند تا زمانی که سیم کارت اش دوباره فعال گردد از تلفن من استفاده نماید اما او تشکر نموده و گفت فعلاً نیازی ندارد.
خداحافظی نموده و دفتر را ترک نمودم.
زمانی که خانه رسیدم با وجود سوالات مادرم که می خواست علت زود آمدنم را بداند یک سره با اتاقم رفته و در را برویم بستم. نمی خواستم کسی خلوتم را برهم بزند.
از دور دست ها صدای احمد ظاهر هنرمند حنجره طلایی بگوشم می رسید.
نمی دانم کی بود که همیشه یک آهنگ خاص را گوش می نمود:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهار روشن از امواج نور
من نمی دانستم که فروغ فرخزاد به چه مناسبتی این شعر را سروده بود اما غم و اندوه عمیقی در هر سطر آن موج می زد.
درست مثل غم و اندوه مردی که از رفتن باز مانده بود.
مردی که تمام آرزوهایش را از دست داده بود.
مردی که آرزو هایش رنگ خون و سیاهی را بخودش گرفته بودند.
مردی که تمام کوره راه های زندگی را به دنبال آرزو به دور یک حلقه پیموده بود و حالا در پایان راه به همان نقطه آغازین و از همان جایی که شروع نموده بود رسیده بود و هیچ راهی برای رفتن به پیش رو و یا حتی برگشت نداشت.
خودم را روی تخت خوابم انداختم و شروع نمودم به گریه کردن.
نمی دانستم چرا گریه می کنم؟
شاید به دلیل اینکه احساس می نمودم مرگ آهسته آهسته داشت فرا می رسید و من باید خودم را به آن تسلیم می نمودم و شاید هم به این دلیل بود که ...