|
 نویسنده مضمون
از دفتر خاطرات :
درمحمد وفاکیش
نان
نانهای کلچه مانندی را در تبنگی گذاشته و اطراف آنرا با
پتوی پشمی پیچیده بود ، با لهجه یی شیرین اوزبیکی صدا میزد : نان گرم ، نان داغ ،
نان بی قتق .
این صدای گرم و نانهای خوش رنگ ، اشتهای هر رهگذر کم عایدی را تحریک میکرد ، تا با خرید یک یا چند
تای آن شکم گرسنه اش را سیر نماید.
من که در غربت بیاد طعم خوب و بوی گوارا ی این نانها خیال
پلو میزدم ، سه تای آنرا را خریداری و بدون تحمل به خوردن یکی از آنها شروع کردم
درین اثنا پارچه یی از نان به زمین افتاد ، وقتی آنرا از زمین برداشتم یادم آمد که
:
چند روز قبل در دوکان یک دوست دوره مکتبم که در جوار
نانوایی قرار داشت ، نشسته بودم ، در همین موقع مردی که پیری زود رس از موهای معجد
و صورت چین خورده اش نمایان بود ، از جیبش مبلغی بیرون آورد ، چند تا نان خرید و
یکی از انها را با عجله نصف نموده و به خوردن آن پرداخت .
وقتی نان را پارچه میکرد ، ریزه های از آن به زمین افتاد ،
رفیق دکاندارم عصبانی شده و مرد را خطاب قرار داده گفت :
" کاکا ! نمیشد که این نان را به خانه میبردی و در
سفره ، کنار سایر اعضای خانواده میخوردی ، آخر نان خو ، روزی خدا است ، اکنون می
بینید که بر اساس همین نا سپاسی ها ، خداوند همین را هم سر ما قطع کرده ."
مرد با شنیدن این اعتراض تکان خورد ، بسم الله گفته ریزه
های نان را از زمین چیده و بلا فاصله آنرا به دهان انداخت بعد با نگاه پر حسرت به
دوستم نظر انداخته گفت :
میگویند که " سواره از دل پیاده ، سیر از دل گشنه نمی
آید . " من قدر نان را خیلی بیشتر از هر کس دیگر می دانم ،زیرا مزد عرق ریزی
یک روزه ام فقط همین پنج تای آن شد و از طرف دیگر به قواره و کالای جنده ام نبین .
من مرد تحصیل یافته ای هستم . در حالیکه دیده میشد که کلمه دیگری را که میخواهد
بگوید در گلویش گره کرده و بعد به سختی آنرا بیرون آورده گفت :
آقای محترم ! من معلمم ، معلم فرزندان شما، فقط دوهزار و
پنجصد افغانی ماهوار معاش میگیرم ، اگر روز های رخصتی مثل امروز، مزدوری روی سرک ،
خانه و باغ دیگران را نکنم ، شکم چهار طفل و زنم را حتی به همین نان خشک سیر کرده
نمیتوانم ، چه رسید به آن که همراه به آن قتقی داشته باشیم . از جانب دیگر نصف
نانی را که هم اکنون خوردم ، او استحقاق من بود . من که به چهل سالگی از دندانها
بطور کامل خلاصم ، اگر آنرا تا خانه میبردم به حدی خشک میشد که من با این دهن بدون
دندان قادر به میده کردن آن نبودم ، زیرا چنانکه به شما معلوم است بنا بر قحطی و
قیمتی که برای مردم کم در آمدی مثل ما معلمان وجود دارد بعضی نانواها اشیای دیگر
مثل خاک ، نان خشک و غیره را در خمیر نان می افزایند که به مجرد سرد شدن کاملآ مثل
سنگ میکردد . اما وقتی گرم اند بدون قتق خورده میشوند ، بلی راستی که نان گرم ،
نان بی قتق است.
|