|
 نویسنده مضمون جلال نورانی
من و مطبوعات
افغانستان
بخش اول
پدرم مرحوم محمد
سالم در قرغه یی لغمان در کودکی یتیم شد. این کودک یتیم که جز یک برادر بزرگتر از
خود، کسی را نداشت ، با چراندن گاو و گوسفند دیگران امرار حیات می کرد و عجیب
اینست که مکتب هم می رفت. از قضای روزگار این کودک یتیم ولی ذکی و با هوش صنف ششم
را اول نمره به پایان رسانید، در حالیکه اگر پیزار هایش فرسوده می شدند و از کار
می افتادند ماه ها موفق نمی شد پا پوشی برای خود تهیه کند وپا برهنه مکتب می رفت.
شاه امان الله غازی این کودک یتیم را با گروهی از فارغان اطرافی کوهدامن ، هزاره
جات وسایر ولایات به ترکیه فرستاد تا تحصیل کنند. این نوجوانان افغان چهارده سال
در ترکیه ماندند ومکتب و فاکولته را به پایان رساندند. در سالهای اخیر تحصیل ،
سالم جوان در استانبول ، عاشق دختر شانزده ساله ترکی می شود. به زودی در محلهء
قاسم پاشا، خانه اورا پیدا می کند واز او خواستگاری می نماید. پدر ومادر دختر اورا
می پذیرند. یک سال بعد از عروسی کوثر ترکی وسالم افغان ، نخستین فرزند شان بدنیا
می آید که پدر، نامش را « زلمی» می گذارد.
بعد از ختم تحصیل ، مقامات سفارت افغانی به او
هشدار می دهند که چون وی در رشته کیمیا تحصیل کرده وبرای اردوی افغانستان در نظر
گرفته شده است حق ندارد خانم ترکی خود را با خود به افغانستان ببرد. اما سالم جوان
که دل در گرو عشق دارد و فرزند دلبندش و زن محبوب هفده ساله اشرا نمی تواند رها
کند، با ماجراجویی به مصرف خود ، همسر و فرزندش را به بندر کراچی ، بعد به پیشاور
و سپس به قریه زادگاهش لغمان می رساند وبعد از تهیه سرپناه ، زن و فرزند خود را به
کابل منتقل می سازد وبه کار در وزارت حربیه شروع می کند. او نام پدرش نورانی را به
عنوان تخلص برگزیده و عواقب نافرمانی و بدعت خودرا، (داشتن زن ترکی) به انتظار می
نشیند. چون قانونی وجود نداشت که زن خارجی برای صاحب منصب ممنوع است اورا از وزارت
حربیه اخراج نمی کنند ولی با تأخیر دو سه تا چهار سال ترفیع در هر رتبه وندادن پست
حساس در اردو اورا جزاء می دهند. از او صرفآ در مکاتب حربی به حیث معلم و مترجم متخصصین ترکی استفاده می کنند، زیرا علاوه بر این « گناهش» دست پروردهء عهد
امانی هم است. زنش به حیث معلمه در لیسه ملالی کار می کند و صاحب فرزندان دیگری می
شوند، نورتن ، زلیخا ، دوطفلی که تلف می شوند وسرانجام چهارمین طفل زندهء این زوج،
جلال نورانی در 31 سرطان 1327 هجری شمسی مطابق 22 جولای 1948 میلادی بدنیا می آید
وبه تعقیب او هشت فرزند دیگر تا سال 1343 که محمد سالم نورانی در سن پنجاه سالگی
به اثر سکته قلبی وفات می کند، بدنیا می آیند.
آری ، من جلال
نورانی در 1327 بدنیا آمدم ، تحصیلات ابتدایی را در لیسه استقلال ( امانیه)
وتحصیلات ثانوی را در لیسه نجات ( امانی) در 1346 (ش) به پایان رساندم ودر دلو سال
1351 از پوهنحی حقوق وعلوم سیاسی فارغ و راسآ وارد خانوادهء مطبوعات افغانستان
شدم. در سال 1353 دورهء کورس ضابطان احتیاط را هم تمام کرده واپس به مطبوعات
آمدم.
علاقه مندی به مطبوعات :
در دهه سی هجری شمسی که من سالهای تحصیل ابتدایی را می
گذشتاندم اشتراک روزنامه های رسمی دولت « اصلاح» و « انیس» برای مامورین دولت تا
حدودی اجباری بود. همه روزه پدرم وقتی از کار می آمد اصلاح و انیس را با خود می
داشت. او روزنامه ها را بدستم می داد، خودش دراز می کشید و استراحت می کرد وبه من
می گفت: اینها را برایم بخوان. روزهای اول که من احتمالآ در صنف چهارم یا پنجم
بودم، این خوانش روزنامه ها برایم دشوار ، طاقت فرسا و اجباری بود. اگر کلمه یی را
غلط می خواندم پدرم با چشمان بسته تلفظ آن کلمه را تصحیح می کرد. خواندن روزنامه
را از صفحه اول یعنی خبرها شروع می کردم ، بعد وقایع شهری ، سرمقاله ، حوادث
ترافیکی و سرانجام داستان پاورقی روزنامه را می خواندم. تا یک سال واقعآ این نوع
خوانش اجباری ، برایم دلتنگ کننده بود، زیرا از بازی ها وسرگرمی های کودکانهء خود
باز می ماندم. اما بعد از یک سال ناگهان متوجه شدم که معتاد شده ام، معتاد خواندن
. اگر روزی پدرم روزنامه هایش را در دفتر فراموش می کرد، اندوهگین می شدم . روز
بعد خوشحال می بودم که دوشماره را یکجایی می خوانم. بعدها به وسیله برادر بزرگتر
وخواهر هایم مجله های ایرانی و کتابها هم به خانهء ما راه باز کردند که من بیدرنگ
همهء آنها را می خواندم. در شبهای زمستان گاهگاهی که یک ناول ویا رومان خوب پیدا
می شد، تمام فامیل دورهم می نشستیم وبه امر پدر، من خوانش رومان را به صدای بلند
شروع می کردم وهمه گوش می کردند. درین سالها به شمول کتاب امیر حمزهء صاحب قران ،
قصص الانبیاء ، داستان اصحاب کهف ، اودیپ شهریار و ده ها رومان دیگر را برای فامیل
و صدها کتاب را به تنهایی خواندم.
در اویل دههء چهل
هجری شمسی که صنف هفتم یا هشتم بودم، روزی چند سوال صفحه سرگرمی « انیس» را
حل کردم. در مکتب به هم صنفی ( پهلوفیلم) گفتم، اگر بعد از رخصتی با من به مطبعه
دولتی و به دفتر انیس بروی جواب سوالها را به تو هم می دهم که بنویسی ... آنوقت
شاید نام هر دوی ما در صفحهء اطفال انیس چاپ شود. این هم صنفی من مثل خودم قدک پخچ
داشت ، اما برخلاف من چاق و کلوله بود وبچه ها آزارش می دادند و او را عارف تخم
صدا میکردند. عارف از پیشنهاد من ذوقزده شد. فورآ جواب سوال ها را از روی کاغذ من
نوشت وبعد از رخصتی مکتب با هم یکجا به مطبعه که در آن وقت در باغ ارگ بود، رفتیم
و پرسان پرسان متصدی انیس اطفال را پیدا کردیم.
متصدی انیس اطفال
یک آدم لاغر اندام، بلند قدر وعینکی بود ولباس مندرس به تن داشت . با مهربانی مارا
نوازش کرد ووعده نمود که نامهای ما هفته بعد چاپ می شوند. وقتی نام من وعارف چاپ
شد، فکر می کردیم که به فتح بزرگی دست یافته ایم، خود را از دیگر همصنفان یک سرو
گردن بلند تر احساس می کردیم. بعدا ها فهمیدم که آن آدم بلند قد ولاغر اندام (
متصدی انیس اطفال) غلام عمر شاکر یک مطبوعاتی سرشناس وطن ما بوده است. پدرم که نام
مرا در انیس دید واز ماجرای رفتن ما به مطبعه آگاه شد، برایم گفت، لازم نیست که از
راه مکتب جای دیگر بروی و با دیر آمدنت سبب نگرانی مادر شود. برای تماس با روزنامه
ها راه آسانتری هم وجود دارد. هر کاغذی که برای انیس اطفال می فرستی ، در پاکت
انداخته پست کن، برای شان می رسد. بدینصورت تا چند سال دیگر ارتباط من با مطبوعات
از طریق پست بود.
در سالهای چهل
هجری شمسی که تعمیر جدید مطبعه دولتی اعمار شد و دفاتر اصلاح ، انیس ومجلات در
عمارت مجلل پنج منزله جا به جا گردید ، من به صنوف بالای مکتب نجات رسیده بودم و
چون از جملهء شانزده مضمون مکتب ده مضمون از سوی معلمان آلمانی و به زبان آلمانی
تدریس می شدند، من تا اندازهء زیادی زبان آلمانی را فرا گرفته بودم. درین سالها کم
کم شروع کردم به ترجمهء بعضی مطالب برای انیس اطفال که شخصآ به مسوول آن آقای
مسعود عباسی می سپردم . بعد از مرگ پدرم که وضع اقتصادی ما دشوار تر گردید و مادر
فداکارم با کار طاقت فرسا زند ه گی ومعیشت دوازده فرزندش را در شرایطی که درخانه
های کرایی بسر می بردیم وصاحب یک سرپناه شخصی هم نبودیم تأمین می کرد، ناچار شدم،
در بهلوی ادامهء درس وتحصیل در فاکولته حقوق کار های مطبوعاتی ام را شدت ووسعت
بخشم. زیرا حق الزحمه یی که از کار هایم می گرفتم برای اقتصاد فامیل اهمیت حیاتی
داشت. بعد ازینکه برادر بزرگترم برای تحصیلات عالی به خارج رفت و دو خواهر بزرگترم
شوهر کردند، من به عنوان بزرگترین فرزند خانواده باید به بازوی مطمئنی برای مادرم
تبدیل می شدم تا هردو با کار وزحمت ، وسیله حیات و ادامه تحصیل هشت فرزند یتیم
پدرم را فراهم کنیم. خوشبختانه من از محبت
اولیای مطبوعات برخورداربودم. برخی از آنان دوست پدرم بودند وزمینه و فرصت های
خوبی را برایم فراهم می کردند. به خصوص جناب سید فقیر علوی ، شادروان محمد شفیع
رهگذار ، محترمه شکریه رعد ، شادروان سرشار شمالی ، جناب سراج وهاج ، شادروان استاد علی اصغر بشیر
هروی ، شادروان صباح الدین کشککی ، شادروان ابراهیم عباسی و شادروان گل احمد فرید
حق زیادی به گردن من دارند.
باری به محترم
سرشار شمالی پیشنهاد کردم که باید روزنامهء اصلاح هم هفته یک بار مثل انیس صفحه
مخصوص اطفال داشته باشد. سرشار صاحب که در آنوقت معاون روزنامه اصلاح بود گفت:
بسیار خوب من این موضوع را با جناب رئیس اصلاح آقای سید فقیر علوی مطرح می کنم.
سرشار صاحب فردایش به من گفت: علوی صاحب گفتند به شرطی در اصلاح صفحه اطفال باز می
کنیم که خود جلال نورانی مسئولیت آنرا بدوش گرفته صفحه را ترتیب نماید. من همکار
دایمی مطبوعات شدم. سرشار شمالی با نصایح و رهنمایی های همیشگی ، مربی مهربان و
دوست بسیار ارزشمند من بود. در همان سالها علاوه بر صدها مقاله، داستان کوتاه ،
ترجمه ها ومطالب کوتاه ، دو رومان ترجمه کردم که همه روزه در پاورقی اصلاح چاپ می
شدند و هرکدام یک ماه دوام کرد. در سال 1348 که در فاکولته تحصیل می کردم و
مصروفیت زیادی هم در اصلاح ، انیس ومجله ژوندون داشتم ، قرار دادی با رادیو عقد
کردم و نوشتن داستانهای دنباله دار رادیو ، درامها و دیالوگها را به عهده گرفتم.
ادامه
دارد....
|