.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و یکم

زندگی با همه پستی ها و بلندی هایی که داشت می گذشت و من کوشش می نمودم پا به پای آن حرکت نموده و از زمان عقب نیفتم.  می گویند زندگی معجونی از خوشی ها و غم ها بوده و غم و شادی دو جز لاینفک زندگیست. گاهی فکر می نمودم که زیر بار غم و مشکلات از پا افتاده و دیگر نمی توانم به پیش بروم و زمانی هم این احساس به من دست می داد که  زمان در دست های من است و می توانم به نفع خود آنرا بچرخانم. کوشش می نمودم به هر دو وضعیت خود را عادت داده و هر دوی آنرا بطور یکسان بپذیرم.

از طرفی دیگر وضعیت کشورم افغانستان هم چیزی بهتر از وضعیت خودم نبود.

اقتصاد که همیشه حرف اول یک جامعه آباد و با ثبات را می زند مریض و در حالت مرگ بود.  

هر روز به تعداد بیکاران و گرسنه گان افزوده می شد. طالبان با حملات چریکی و انتحاری شان چنان عرصه را بر دولت و نیروهای خارجی در افغانستان تنگ نموده بودند که این دولت و نیروهای خارجی بودند که دست دوستی و صلح را بسوی طالبان دراز نموده و خواستار مذاکره بودند و طالبان هم بدون آنکه پشیزی برای این درخواست قایل باشند به جنگ و حملات شان ادامه می دادند.

فساد، سوء اداره و اختلاس تمام ادارات ملکی، نظامی و قضایی کشور را رنگ زده بود و در این میان غارت بیت المال و دارایی های عامه و پول مساعدت کشور های خارجی همچنان ادامه داشت. اعضای پارلمان همچنان بر سر و روی همدیگر می کوبیدند و قوانینی را که تصویب می نمودند هیچ تغیر مثبتی در وضعیت زندگی مردم و کشور بوجود نیاورده بود.

و سگ جنگی هم به همان شدت و قوت سابق خودش ادامه داشت.

شاید این سوال مطرح گردد که سگ جنگی چه ارتباطی می تواند با وضعیت خراب یک مملکت داشته باشد؟

اما سگ جنگی ارتباط مستقیمی با وضعیت خراب کشور داشت. در جایی که هزاران نفر از گرسنگی داد می زدند و لقمه نانی برای خوردن نداشتند یک عده هم وجود داشت که روزانه هزاران افغانی را خرچ سگان شان نموده و برای آنها محافظ و نگهبان استخدام می نمودند و آنها را با گران ترین و شیک ترین موترهای مدل سال از یک جا به جای دیگر و یا به میدان سگ جنگی انتقال می دادند که این خود نمونۀ بارزی بود از تفاوت طبقاتی و  بی عدالتی اجتماعی و وضعیت نابسامان یک کشور.

به همین دلیل بود که من تا آن روز هرگز به تماشای یک مسابقه سگ جنگی که هر روز جمعه در چند متری خانه ما صورت می گرفت و بقیه مردم برای تماشای آن دست و پا می شکستاندند نرفته بودم..

یک روز تمنا کمی ناوقتر از روز های دیگر به دفتر آمد و با عجله میزش را تنظیم نموده و چند مطلبی را که برای ترجمه بود به من سپرد و گفت که کار ضروری دارد و نمی تواند بیش از آن دفتر بماند و بعد با عجله خدا حافظی نموده و دفتر را ترک نمود.

با وجود آنکه کمی کنجکاو شده بودم چیزی از او نپرسیدم.

اما کمی بعد خود او برایم زنگ زد و در حالیکه نفس نفس می زد بعد از احوال پرسی گفت:  ببخش که کمی عجله داشتم و کاملاً فراموش نمودم که از تو دعوت نمایم که فردا خانه ما بیایی.

- خانه شما؟ چه خبر است؟

گفت: یک تعداد از دوستان پدرم و اقارب نزدیک ما به خانه ما می آیند و من می خواهم که تو هم آنجا باشی.

گفتم: تشکر اما تو که می دانی وضعیت از چه قرار است.

گفت: ببین من واقعاً می خواهم که تو آنجا باشی و خیلی هم خوشحال خواهم شد و قول می دهم که هیچ مشکلی هم به میان نخواهد آمد.

باز هم از او تشکر نمودم و گفتم که نظر به دلایل خاصی نمی توانم دعوت او را بپذیرم و از او خواستم که در عوض او یک روز مثلاً جمعه آینده به خانۀ ما بیاید.

گفت: خوب بیشتر از این اصرار نمی کنم خودت بهتر می دانی. صبح که دفتر آمدم بیشتر صحبت خواهیم نمود و بعد خدا حافظی نموده و تماس قطع شد.

درست است که من و تمنا با هم دوست شده بودیم اما من فکر نمی نمودم این دوستی در حدی باشد که او بتواند دعوتم را قبول نماید. تفاوت های بسیاری بین من و او وجود داشت که مانع از آمدن او به خانۀ ما می گردید همانطور که این تفاوت ها مانع من از رفتن به خانه آنها گردیده بود.

او یک دختر جوان و زیبا و متعلق به یک خانوادۀ بسیار پول دار و در یک کلام می شد گفت که او مربوط به طبقۀ اعیان و اشراف بود و من هم همانطور که قبلاً گفتم متعلق به یک خانوادۀ غریب و درجه سوم جامعه بودم و چیزی که این فاصله را بیشتر می نمود این بود که من یک جوان معیوب بودم و فقط یک دوستی بسیار ساده و در حدود دو همکار دلیل خوبی نمی توانست برای او باشد که دعوتم را پذیرفته و به خانۀ ما بیاید.

اما در کمال تعجب و نا باوری صبح نسبتاً زود روز جمعه او برایم زنگ زد و گفت که چند لحظه بعد به خانۀ ما می رسد و از من خواست تا آدرس خانه را برایش بگویم.

با دست پاچه گی تمام آدرس دقیق خانه مان را برایش گفتم و گفتم که منتظرش استم.

از خواهرم خواستم سرو وضع اتاقم را مرتب کند و بعد به پدرم که در چنین مواقعی وظیفۀ آشپزی را به عهده داشت سفارش یک منتو را که می دانستم غدای مورد علاقۀ تمنا بود دادم.

پنجره های اتاقم را برای آمدن هوای تازه به داخل باز گذاشتم و کمی هم عطر بخودم زدم. 

از برادرم خواستم بیرون از خانه و در سرک عمومی منتظر او باشد و او را به خانه بیاورد.

دلم شور می زد. نمی دانستم که او از برخورد با خانۀ محقر و فامیل کوچک ما چه عکس العملی از خودش نشان خواهد داد و چه چهره ای بخودش خواهد گرفت.

بالاخره او آمد. خیلی عادی و مثل اینکه سالهاست با آن خانه و خانواده آشناست با پدر و مادر، برادر و خواهرم احوال پرسی نمود و نه تنها از دیدن خانۀ محقر ما چهره درهم نکشید بلکه تا داخل شد شروع نمود به تعریف و توصیف نمودن از خانۀ ما و اینکه آن محله چه آب و هوای گوارا و چشم انداز جالبی داشت.

با وجود آنکه مطمین نبودم که او آنهمه تعریف و توصیف را حقیقتاً و از ته دل می کند و یا برای دلخوشی من اما شنیدن حرفهای او مرا خوشحال نمود. من به آن خانه و حتی محلۀ مان عشق میورزیدم. درست است که خانۀ ما کوچک و محله ای که من در آن زندگی می نمودم دور افتاده بود و نشان کمتری از زندگی عصری در آن دیده می شد اما در عوض یک دنیا عشق و محبت فضای خانه و محلۀ ما را پر نموده بود. آب و هوای محلۀ ما صاف و گوارا بود و هیچ گونه کثافات و لجنی که شهر و مردمان آن را در بر گرفته بود در آن دیده نمی شد.

تمنا خیلی راحت و در مدت کمتر از نیم ساعت با فامیلم خو گرفته بود. او با مادرم حرف می زد و از من تعریف می نمود و می گفت که چطور من پسر با استعدای استم و کارهایم را خیلی بهتر از یک شخص سالم و صحتمند انجام می دهم و چطور تمام کسانی که در دفتر کار می کنند و مخصوصاً دخترها دوستم دارند.

زمانی که او این حرفها را می زد لبخند شیطنت آمیزی بر لبانش نشسته بود.

می دانستم که دارد شوخی می کند و منظورش از این حرف اشاره ای بود به نامه های عاشقانه ام و تلفن هایی که من به دختران می زدم و می گفتم که دوست شان دارم.

نگاهش نمودم و او چشمکی زد.

مادرم حرفهای او را جدی فکر نموده و خیلی خوشحال شده بود. از حرفهای تمنا همه خندیدیم. مادرم چای آورد و همه به اتفاق هم به نوشیدن چای مشغول گردیدیم. تمنا یک بار دیگر و به شکل ناخود آگاه به موضوعی اشاره نموده بود که همیشه برایم لاینحل باقی مانده بود و آن موضوع دوست داشتن بود.

تا آنروز بجز از کبری دختر همسایه مان عاشق کس دیگری نشده بودم که بعد ها برایم معلوم شد که آن عشق هم چیزی بجز جنون و حماقت دوره نوجوانی نبوده است.

اما حالا ؟

حالا سن و سالی از من گذشته بود و یک چیز هایی در مورد عشق، محبت و عواطف انسان ها می فهمیدم و با دنیا و مردمان آن کم و بیش آشنا شده بودم.

حالا من به اندازۀ کافی برای عاشق شدن بزرگ شده بودم و اگر بر فرض مثال واقعاً عشقی وجود داشت و من بدون در نظرداشت موقعیت خودم عاشق کسی می شدم نمی شد اسم آنرا جنون و حماقت جوانی و یا اشتباه گذاشت.

بی اختیار خنده ام گرفت.

من و عاشق شدن!

آیا راستی من عاشق کسی شده می توانستم؟

عاشق کی؟

کسی وجود نداشت و هیچ نامی به خاطرم خطور نمی نمود بجز او و نامش.

تمنا!

بار دیگر به فکر تمنا افتادم. آن دختر که اینک مدتها بود در یک دفتر روبرویم می نشست و ما با هم یک جا کار نموده و از هر دری صحبت می نمودیم و با هم دوست شده بودیم و حالا او در منزل ما نشسته و با هم چای می نوشیدیم.

دلیل اینکه همیشه زمانی که موضوع دوست داشتن به میان می آمد من به فکر تمنا می افتادم این نبود که من  واقعاً عاشق او شده بودم، دلیل آن این بود که در میان همه دخترانی که می شناختم و یا تا آنروز دیده بودم بعد از کریمه او از همه به من نزدیکتر بود و مشکلاتی را که داشتم درک می نمود و تا جایی هم حرف دلم را می فهمید.

اما چگونه امکان داشت که من عاشق تمنا شوم؟

من تصورات عجیب و غریبی از دختر رویاهایم داشتم و تمنا هیچ شباهتی به آن دختر نداشت اما نمی دانستم چرا تنها چیزی که در آنوقت در مخیله ام می گذشت فقط و فقط تمنا بود.

بی اختیار مشتم را به کف دست دیگرم کوبیدم. این عملی بود که همیشه زمانی که هیجانی و یا خشمگین می شدم انجام می دادم.

تمنا متوجه ام شد و پرسید: چیزی شده؟

جواب دادم: چیزی نیست.

ظهر شده بود. غذای چاشت را که منتو بود و پدرم در پختن آن مهارت خاصی داشت صرف نمودیم. تمنا در ختم غذ از پدرم تشکر نمود و گفت که خوشمزه ترین غذایی بوده که در تمام زندگی اش خورده است.  

نزدیکی های عصر بود. به اتفاق هم به اتاق من رفتیم. تا داخل شدیم تمنا فریادی کشیده وگفت: اوه خدای من چه اتاق زیبایی و با عجله از پنجره اتاقم که رو به میدان سگ جنگی باز می شد و جمعیت انبوهی در آنجا گرد آمده بودند به بیرون نگاه نمود.

بعد با کنجکاوی بچگانه ای شروع نمود به معاینۀ چند تابلوی نقاشی که به دیوارهای اتاقم نصب شده بودند وکتابهایم را که منظم در یک قفسه چیده بودم یک یک ورق زد.

بالاخره چشمش به کتابچۀ سرخ رنگی که من یادداشت ها و خاطراتم را در آن می نوشتم افتاد. 

نگران شدم. دلم نمی خواست او آن کتابچه را ببیند و مطالب نوشته شده در آن را بخواند. آن کتابچه تمام اسرار زندگی ام را در خودش پنهان داشت.

نمی خواستم تمنا از حرفها و اسراری که فقط مخصوص خودم بود با خبر شود.

اما او کتابچه را برداشت و بدون آنکه بتوانم مانعش شوم لای آن را گشود و چند خطی از آن را خواند و بعد با تعجب به صورتم نگاه نمود و بار دیگر چند خط را خواند و به صحفۀ اول کتابچه که من با خط درشت در آن نوشته بودم (کتابچه خاطرات) و ( لطفاً این کتابچه را بدون اجازه دست نزنید. اسرار یک زندگی در لابلای صفحات آن پنهان است) نگاه نمود و فوراً آن را سر جایش گذاشت و گفت: اوه معذرت می خواهم، نمی دانستم این کتابچه خاطرات تو است اما تو هم مقصر استی چون آن جمله را باید پشت جلد کتابچه می نوشتی تا کسی مثل من مرتکب این خطا نگردد.

گفتم: چیز مهمی نیست. چند جملۀ مزخرف و بیهوده که اصلاً قابلیت خواندن را ندارند.

گفت: شکسته نفسی نکن. من اصلاً باور نموده نمی توانم که تو می توانی به این زیبایی و روانی بنویسی.

بعد یک بار دیگر کتابچه  را برداشت و گفت: و حالا با اجازه خودت می خواهم یک بار دیگر به مزخرفاتی که نوشته ای نگاهی بیندازم.

بعد از زدن این حرف با صدای بلند خندید. صدای خندۀ او فضای اتاقم را پر نموده بود.

آهسته سرم را تکان دادم. او کتابچه را برداشت و از آنجایی که مبلی در اتاقم وجود نداشت خیلی راحت نزدیک من روی تخت خوابم که نزدیک پنجره بود نشست و شروع نمود به خواندن.

چشمان او به خطوطی دوخته شده بودند که من در آن کتابچه نوشته بودم و مرکب بودند از جملات و افکار کوتاه و بلند من و خاطرات روزهای تلخ و شرینی که بر من گذشته بود و نگاه من به صورت او.

به صورت او نگاه می نمودم و فکر می نمودم که سالهاست او را می شناسم و چقدر آن دختر به من نزدیک است، حرف دلم را می فهمد و من چقدر در کنار او احساس راحتی و آرامش می کنم. با خودم فکر نمودم که اگر آن دختر برای همیشه در کنار من می بود تا چه انداز زندگی زیبا و دل انگیز می شد و من کنار او گذشت زمان را احساس نمی نمودم.

آیا من خواب نمی دیدم؟

 ادامه دارد....

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

رای تان را به صندوق اندارید

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 
spacer

spacer
Design by Pinkmedien