اززردیی خزان
ازسرد خانه های زمستان تیره بخت
بالشکرسفید ،ولی سردوطمطراق
ازقلب کهکشان
بایک نظام خاص ودقیقی چوکفترا ن
یکباره درزمین نشینند صف زنا ن
امادریغ ودرد!
درکلبه های ما
درکلبه های مردم بیچاره وفقیر
آرد پیام غم
آردپیام دردو مصیبت هزارها
درخانه ئیکه رنج هویداو آشکار
درخانه ئیکه نان ولباسی درک نبود
مردی نبودو...
بانوی باهمتی نبود
مردیکه نان آور اعضای خانه بود
درگوشه ئی فتاده ودرخون تپیده بود
ازمین وانفجار
یاهم زانتحار
درخاک خفته بود
درخون غنوده بود
اماتآسفا! که همان طفلک یتیم
بی مادرو پدر
چون مرغ پرشکسته و بی آشیانۀ
ازدرد بیکسی
ازرنج روزگار
ازهجرت وفراق
با اشک وآه و خون جگر ناله میکشید
ازبرگ های سرخ شقایق سخن شنو
ای مردم جهان!
ای صاحبان منطق و اندیشه وخرد
تاکی به دام تفرقه و کبرو خود سری
دور ازعطوفت ومحبت و
دور ازبرادری
خیزید!
ازصمیم دل وازرۀ صفا
با مهرو باوفا
بیگانه ازجفا
باسینۀ صفا
ازجان ودل
انیس مددگار هم شویم
دور افگنیم سازو هیولای جنگها
تیرو تفنگ ها
ازسینه های تیره بشوییم زنگ ها
حاصل کنیم باز همان نام وننگها
ازدل کشیم کینه وتخم نفاق را
ازروی مهر
بزم اخوت بپا کنیم
آریم پیام ومژدۀ صلح وسلامتی
باشیشۀ حقایق و...
پندار راستین
درپهنۀ زمین
باشوروباطنین
چون موج آتشین
اورا چوآفتاب حقیقت عیان کنیم
آری عیان کنیم
آری بیان کنیم
صلح وفاق را!
یکباره ویکی
خودرا زدام نحس خشونت رهاکنیم
باکاروان صلح وصفا همنوا کنیم
آری وفا کنیم
آری وفا کنیم