|
 نویسنده مضمون طنز:
درمحمد وفاکیش
در دهلیز طولانی که هراتاق آن به نامی مشخص شده بود به
جستجوی آدرسی بودم که شخصی به مقابلم آمد.
بعد از سلام گفتم : ممکن است برایم بگوئید ، استاد مجنون را
از کدام دفتر پیدا کرده میتوانم ؟
او با خونسردی گفت : استاد مجنون را میتوانی در کافدرای
گنسها یعنی اتاق دست چپ کانتین پیدا کنی.
با خود گفتم : اصطلاح کافدرای خو قابل فهم است ولی افزوده
شدن کلمه گنس یا گنسها به آن ، این اصطلاح را کاملآ نوساخته است.
لذا برای اینکه پیش استاد مجنون کم نیایم ، چند بار عبارت
کافدرای گنسها را در ذهنم گردان نمودم تا قرار نشانی به در وازه دفتر دست چپ
کانتین رسیدم.
این دفتر بر خلاف دفاتر دیگر ، تابلوی نداشت ، برای اینکه
مبادا اشتباهی دربی را کوبیده باشم ، دروازه را تک تک و بعد از ادای احترام پرسیدم
: این جا کافدرای گنسها است ؟
اعضای دفتر که هر یک عقب میزی نشسته و مشغول نوشتن بودند ، بجای
جواب گفتن به این پرسش ، حیرت زده به سوی یکدیگر دیدند.
من فکر کردم که سوالم گویا نبوده بناء برای وضاحت بیشتر
مکررآ سوال کردم :
این جا کافدرای گنسها است؟
یک تن از اعضای دفتر بدون اینکه جواب مثبت یا منفی بدهد گفت
: بفرمائید چه کاری داشتید ؟
گفتم : به نام استاد مجنون نامه یی دارم ؟
گفت : من استاد مجنونم ، نامه را به او سپرده و به انتظار
پاسخ به بیرون از دفتر روی چوکی نشستم.
میان اعضای دفتر ، روی نام کافدرای گنسها بحثی آغاز شد.
اولی گفت : ما قبلا قوماندانان معروف در اردو بودیم ولی به
حساب یک خانه تکانی در وزارت دفاع از وظایف عمده سبکدوش و جهت تدریس به پوهنتون
معرفی شدیم.
استخبارات مربوط با پخش این نام ، میخواهد به دیگران بفهما
ند که ما شایستگی لازم را در اجرای وظایف قبلی را نداشتیم.
دومی گفت : دادن نام کافدرای گنسها به دفتر ما ، تبلیغ سوء
کسانی است که موفقیت مارا در زمینه تدریس خوب برای محصلان تحمل کرده نمیتوانند.
سومی گفت : دوستان عزیز! پس گپ چه میگردین ، من مثل شما
ارکان حربی دارم . بیست سال در قطعات عمده به سطح فرقه ها و قول اردوها به صفت
قوماندان اجرای وظیفه کرده ام وبالاثراجرای موفقانه وظایف به رتبه جنرالی نایل شده
ام . من یک نظامی معرکه و میدان بوده ام و حال واقعآ در میان این ورق پاره ها خود
را گم کرده ام ، زمانیکه بیاد می آورم که با تقرربه اصطلاح قوماندان جدید که اصلآ "
وضعیت اساس " را هم در امور نظامی نمیدانند ، اردو را تار و مار کردند ، سرم
شوک آمده و یکباره دنیا ام عوض میشود . حتی در همین لحظات حرکات و سکنات غیر
مترقبه یی از من سر میزند .
بطور مثال : هفته پیش با پسر بزرگم مصروف خریداری چیز های
ضروری از بازار بودیم ، دوستی که او را سالها ندیده بودم به مقابلم آمد ، بغلم را
گشوده آنرا به محبت تمام فشرده احوال مادر و پدرش را پرسیدم و در عین حال پسرم را
که از صبح با من بود پیش روی او به آغوش گرفته ، احوال مادر و پدرش را جویا شدم .
دومی گفت : من نیز تقریبآ با چنین یک حالتی مواجه شدم ، ماه
قبل با خانمم مصروف خریداری در یک فروشگاه بودیم . خانم چیزهای زیادی بالاتر از
توان جیبم خریداری کرد ، من غرق تصوراتم برای آینده بودم که یکبار متوجه شدم که
پدرم که اکنون در محل سکونت اصلی ما در یکی از ولایات دور دست وطن زنده گی میکند
به مقابلم ظاهر شد. من وقتی اورا دیدم که بجای لباس محلی صاف و پاک دریشی پوشیده و
ماشاالله نسبت به گذشته خیلی جوان گردیده و به او نزدیکتر شده گفتم : پدر جان چه
وقت کابل آمدید ، چرا بمن از آمدن خود اطلاع ندادید و بعد به عنوان احترام
میخواستم روی دستان او خود را خم کنم که نا گهان خانمم از شانه ام گرفته گفت : او
مردکه مثلیکه دیوانه شدی ، حالی خوده به آیینه زده بودی . آنگاه متوجه شدم که در
آیینه من خود را دیده بودم .
سومی گفت : قصه من نیز کمتر از شما جالب نیست . چندی قبل
مصروف نوشتن مطلبی در خانه بودم و ضمنآ به خبر های ساعت هشت تلویزیون گوش میدادم ،
دخترکم کنارم نشسته بود ، یکبار چشمم به صفحه تلویزیون افتاد که تعداد افرادی را
نشان میدهد که در یک محفل رسمی جمع شده ، از میان آنها چشمم به شخصی افتاد که یک
لباس مناسب پوشیده و با یک وقار خاص روی چوکی نشسته است ، چهره و سیمای شخص مذکور
برایم کاملآ آشنا آمد . در لحظه که داشت بالای ذهنم فشار می آوردم که این شخص را
کجا دیده و از کجا میشناسم که یکبار دخترکم مادرش را صدا زد : مادر زود بیا و پدرم
را در تلویزیون ببین ، وقتی متوجه شدم راستی آن مرد خودم بودم .
چهارمی گفت : دوستان محترم من فکر میکنم قصه من جالب تر
وحیرت آورتر از سرگذشت شماست.
من هفته پیش بوجی آردی را که به عنوان کمک به هر استاد داده
بودند آنرا گرفته به موتری جاسازی کردم و همراه با سایرین روانه خانه شدم.
در محل مورد نظر بوجی آرد را از موتر بیرون آورده و آنرا
کشان کشان به خانه بردم . وقتی داخل خانه شدم ، وضع را کاملآ دیگرگون یافتم ،
فرشهای سالون عوض شده بود ، الماری کتابها یم به جایش نبود . وقتی همه چیز را
موافق به سلیقه خویش نیافتم داد و فریاد انداخته گفتم : خانه را چرا تغییر دادن ،
کتابهایم را چه کردند.
دفعتآ چند مرد نا شناس داخل سالون شده و یکی از آنها حیرت
زده از من پرسید :
آقا : شما کی هستید ، چرا بدون اجازه داخل خانه ما شدید ؟
با شنیدن این سوالات به خود آمدم ، دیدم که عوض رفتن به
خانه جدید واقع کلوله پشته اشتباهآ به کارته نو خانه یی که در آن یکسال قبل زنده
گی میکردیم آمده ام.
|