.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت نوزدهم

من عادت داشتم روزانه برای یک ساعت به کمک دیوار، میز و یا عصا ایستاده شده تا بدینترتیب کش و قوسی به بدنم داده و در ضمن از ایجاد زخم فشاری بر اثر نشستن زیاد جلوگیری کرده باشم.

آنروز نیز بر روال روزهای دیگر و با وجود آنکه از انجام دادن آن کار جلو چشمان اشخاص بیگانه خجالت می کشیدم تصمیم گرفتم برای نیم ساعت هم که شده ایستاده شده تا تقسیم اوقات هر روزه ام را تغیر نداده باشم.

از تمنا خجالت نکشیدم. معلوم نبود که همکاری ما دو نفر تا چه زمانی ادامه پیدا می نمود.

حتی اگر برای یک هفته هم اگر می بود من نمی توانستم عملی را که برایم اهمیت حیاتی داشت انجام ندهم.

برای انجام دادن آن عمل به کمک کسی نیاز نداشتم. چیزی بود که سالها آنرا به تنهایی انجام داده بودم.

بایسکل ام را به  میز نزدیک نموده و به ترتیبی که آنرا داکتر فزیوتراپست یادم داده بود از  جایم برخاستم. تمنا دیگر نتوانست بر کنجکاوی اش غلبه نموده و از جایش برخاست و  پرسید: می خواهی چه کار کنی؟ به کمک من نیاز نداری؟  

خودم را جمع جور نموده و  نفس عمیقی کشیده و گفتم: تشکر راحت استم.

در این حالت او تقریبا در کنارم ایستاده بودم. زمانی که روی بایسکل ام می نشستم و با درنظرداشت اینکه چهره ام حالت بچگانه داشت بیشتر به یک پسر چهار ده یا پانزده ساله می ماندم تا یک جوان بالغ و بیست و چند ساله.

اما حالا که ایستاده شده بودم و او در کنارم ایستاده بود با وجود آنکه او دختر میانه قدی بود حتی تا شانه ام هم نمی رسید. ابتدا احساس غرور نمودم اما فوراً از این احساسم پشیمان شدم.

اینکه قدم چند سانتی متری نسبت به آن دختر بلند تر بود چه چیزی را تغیر می داد؟

هیچ چیز را.

حتی اگر قدم دو متر هم می بود و مثل ستارگان سینما زیبا و خوش اندام هم می بودم چیزی تغیر

نمی نمود چون هنوز هم معیوب بودم.

تمنا در حالیکه هنوز باور ننموده بود که من می توانم بدون کمک روی پاهایم ایستاده شوم دوباره رفت و سر جایش نشست. نگاهش به من حالت نگاهی کسی را داشت که به یک شی قیمتی نگاه نموده و هرلحظه منتظر افتادن و شکستن آن باشد.

البته من ارزش شی قیمتی را برای تمنا نداشتم.

نگاه او فقط از روی دلسوزی و ترحم بود.   

تقریباً چاشت شده بود. دوباره روی بایسکل ام نشستم.

سوزش معده ام زیاد شده بود. 

نمی دانم چهره ام چه حالتی را بخودش گرفته بود که تمنا پرسید: تو مریض استی؟

می خواستم جوابش را بدهم که ناگهان به سرفه افتادم.

من آدمی نبودم که بتوانم عمدی و یا طبیعی سرفۀ بلند و متوالی بزنم. همیشه زمانی که به سرفه می افتادم مورد تمسخر و گاهی هم خشم پدرم قرار می گرفتم. چون سرفه ام به هر چیزی شباهت داشت بجز سرفه.

اما امروز فرق می نمود.

هرچه کوشش نمودم جلو سرفه ام را بگیرم نشد.  در ضمن با هر سرفه نمودن احساس می نمودم چیزی از سینه ام کنده شده و بیرون می آمد. دستم را جلو دهانم گرفته و به سوی تشناب رفتم.

حدسم غلط نبود من داشتم خون سرفه می نمودم.

اولین باری بود که چنین اتفاقی برایم می افتید. سابق بر این هم من همیشه دچار سوزش سینه و معده دردی می شدم اما به چنین شدتی که امروز اتفاق افتیده بود و من خون سرفه نموده بودم سابقه نداشت.

از این بابت زیاد ناراحت نشدم چون بنا به قولی معروف دیگر آب از سرم گذشته بود و چنین واقعاتی نمی توانست خاطرم را مغشوش سازد.

دست و دهانم را شستم.

تمنا نگران بود. احساس نمودم دلم برای او می سوزد.

دختر بیچاره مجبور بود تمام  آن روز و روز های بعدی را با آدمی مثل من که هزار و یک نوع بدبختی داشت سپری نماید.

به آرامی پرسید: خوب استی؟

گفتم: خوب استم، چیز خاصی نیست.

بعد بدون اینکه حرفی بزنیم بسوی طعام خانه براه افتادیم. معمولا نصف طعام خانه را خانم ها و نصف دیگر آن را مردها اشغال می نمودند اما آنروز از بخت بد من نه در محلی که خانم ها می نشستند و نه در جایی که مرد ها قرار می گرفتند، جای خالی نبود.

یکی دو نفر که غذای شان را صرف نموده بودند جایشان را برای تمنا که سابقه و شناختش بیشتر از من بود خالی نمودند و من هم ناچار روی بروی او پشت میز نشستم. این که یک مرد که من بودم و یک دختر که تمنا بود پشت یک میز بنشینند و غذا بخورند شاید چیزی بود که سابقه نداشت و به همین دلیل وقتی نگاهم را به چهار اطراف دور دادم با کمال تعجب متوجه شدم که اکثر کسانی که آنجا بودند غدا خوردن فراموش شان شده و چهار چشمی بسوی من و تمنا نگاه نموده و زیر گوشی با هم زمزمه می نمودند.

تمنا هم متوجه آن نگاه ها و زیر گوشی حرف زدنها شده بود ولی با بی تفاوتی تمام خونسرد و آرام غذایش را می خورد.

اما من به آن اندازه از شهامت و جرئت نرسیده بودم که در مقابل نگاه ها و حرف های زیر لب مردم بی تفاوت باشم. من در زیر سنگینی آن نگاه ها که فکر می نمودم بیشتر به دلیل معیوبیتم است خودم را خورد و خمیر احساس می نمودم.

به زحمت زیاد و به کمک آب چند لقمه نان از گلویم پایین رفت.

دست و دهانم را پاک نمودم.

تمنا به بشقابم که تقریباً دست نخورده باقی مانده بود نگاهی نموده و با تعجب پرسید: یعنی می خواهی وانمود کنی سیر شده ای؟

جواب دادم: وانمود نمی کنم. امروز اصلاً اشتها ندارم.

- اگر این طور است فکر نمی کنم تا آخر روز بتوانی خودت را سر پا نگهداری.

- نه خوب هستم، هیچ اتفاقی نخواهد افتید.

بعد بسوی دفتر حرکت نمودم. وقت نماز ظهر شده بود.

با عجله تیمم نموده و شروع به نماز خواندن نمودم. می خواستم این یک کار را دور از چشمان کنجکاو تمنا انجام بدهم.

نمازم را تمام نمودم.

حواسم سر جای خودش نبود.

فکر نمی کنم نمازی را که ظهر آن روز خواندم یک نماز درست و واقعی بوده باشد و از طرف دیگر در آن لحظه نمی دانستم رابطه ام با خدا چگونه رابطه ای بود؟

واقعاً نمی دانستم که در آن لحظه با خدا قهر بودم و یا هم از او خوشنود و شکر گذار؟

معمولاً زمانی که با خدا قهر بودم نماز خواندنم حالت یک جنگ و سنگ زدن به دروازۀ او را داشت. می خواستم نمازم را با فریاد و اشک بجا آورده و دامن او را چنگ بزنم و سرم را مقابل چشمان او به زمین بکوبم.

زمانی هم که از خدا خوشنود و راضی بودم به آرامی زیاد نمازم را می خواندم وکوشش می نمودم مستحبات آن را بجا بیاورم و تا حد امکان چیزی را فراموش نکنم و بعضی اوقات پا را از این هم فراتر گذاشته و سجدۀ شکری هم بجا می آوردم.

اما آنروز اصلاً نمی دانستم در چه وضعیتی قرار دارم؟

نمی دانستم باید خوشحال می بودم که در کشوری که حتی برای انسان های سالم، تحصیل کرده و آبرومند کسی ارزش قایل نبود من با وجود آنکه معلول بودم صاحب یک کار آبرومند شده و بسیار راحت و آرام در دفترم نشسته و نمازم را بجا می آوردم و یا هم از این بابت باید اندوهگین می بودم که با همه مهارت ها و استعداد هایی که داشتم هنوز هم یک نفر معلول بودم و شاید به ده ها سال دیگر ضرورت داشتم تا مردم بتوانند حضور آدمی مثل مرا در جمع خودشان با بی تفاوتی و بدون زیر گوشی حرف زدن بپذیرند؟

به همین دلیل بود که نماز آن روزم را در یک حالت گیجی و با دو احساس متضاد همدیگر بجا آوردم.  برای درد دل و یا احیاناً جنگ نمودن با خدا وقت زیادی داشتم.

پشت میزم نشستم. تمنا تا ساعت یک بعد از ظهرکه زمان وفقه برای صرف غذای چاشت و خواندن نماز ظهر بود به دفتر بر نگشت.

میزم را جمع و جور نموده و بعد شروع نمودم به تایپ دوبارۀ اوراقی که روز قبل ترجمه نموده و تمنا صبح آن روز آن را به گفتۀ خودش برای امتحان نمودن من تغیر داده بود.

کمی از یک گذشته بود که تمنا دوباره به دفتر برگشت.

سلامی داده و برای خودش چای ریخت و رفت سر جایش نشست.

سکوت نموده بودم. به آرامی تمام اوراق را تایپ می نمودم. دلم نمی خواست این سکوت شکستانده شود اما این بار و بر خلاف میل من این تمنا بود که سکوت را شکستاند:

- من دقیقاً نمی دانم که همین حالا تو در باره چه فکر می کنی اما مطمین استم که هنوز هم از آنچه که در جریان صرف غذا اتفاق افتید ناراحت هستی مگر نه؟

گفتم: ناراحت که نیستم اما شما ... 

حرفم را قطع نمود: بهتر است مرا تو صدا بزنی چون اینطوری هر دوی ما بیشتر و بهتر احساس راحتی خواهیم نمود. 

حرفی نزدم و او مثل این که می خواهد یک نطق طولانی را شروع نماید نفس عمقی کشیده و بعد به آرامی گفت:  می خواستم بگویم که اگر بخواهیم زندگی را طوری که دل خود ما می خواهد زندگی بکنیم و سعادت را با تمام وجود احساس نماییم باید به آنچه که مردم در باره ما فکر می کنند و یا حرف می زنند بی اعتنا باشیم.

پرسیدم: منظورتان از این حرف چیست؟

- منظورم این است که ما هیچ گاهی نمی توانیم به آن صورتی که مردم می خواهند خود مان را عیار بسازیم. مردم عادت کرده اند که همیشه و در حالتی حرف خودشان را علیه چیزی که خلاف میل شان است بزنند. مردم و از آنجایی که با خوی و خو اص متفاوت پیدا شده اند هیچ یک از اشخاص خوب، بد، زشت صورت، زیبا، سالم و حتی معیوب و معلول را تحمل ندارند و در باره آنها حرف خودشان را می زنند و به همین دلیل است که می خواهم بگویم همیشه در زندگی چیزی را که فکر می کنی درست است و بعد از انجام دادن آن وجدانت ترا محکوم نخواهد نمود انجام بده و به آنچه که مردم فکر می کنند و یا می گویند اصلاً اعتنا نکن.      

منظور تمنا را از آن حرفها می فهمیدم اما ترجیح دادم خودم را به نفهمی بزنم:

- هنوز هم منظور تان را نمی فهمم.

گفت: می خواهم بگویم آنچه را که امروز و در جریان صرف غذا اتفاق افتید باید فراموش کنی. تو در آغاز یک راه قرار داری و نباید دو کلمه حرف پوچ مردم تو را از اراده و تصمیمی که داری باز دارد. امروز برای تو یک آغاز نو است و اگر در همین روز اول نتوانی موقعیت و موجودیت خود را به کسانی که در دور و بر تو وجود دارند ثابت نمایی مطمین باش که دیگر هیچوقت نخواهی توانست بر دلهره و اضطراب خود فایق آیی.

تمنا راست می گفت.

اگر در همان روز اول نمی توانستم بر اضطراب و دلهره خود فایق آیم شاید دیگر هرگز جرئت نمی کردم با مردمان چهار اطرافم روبرو شوم.کریمه می گفت که در زندگی همیشه به آنچه داریم فکر کنیم و لذت ببریم و در این صورت چیزهایی  را که نداریم و یا نمی توانیم بدست بیاوریم خود بخود آغوششان را بروی ما خواهد گشود.

تصمیم گرفتم فقط به چیزهای که داشتم فکر کنم.

آنچه که من داشتم و می توانست افق های جدیدی از موفقیت و پیروزی را در زندگی برویم بگشاید استعداد و توانایی بود که در درون خودم احساس می نمودم و دیگر کلمه ای بنام امید بود که هرلحظه مرا به پیش رفتن وا می داشت.

گذشته از آن زمانی که به ماحولم نگاه می نمودم وضعیتم نه تنها نسبت به بسیاری از آدم های دور و برم بد نبود بلکه در خیلی از موارد یک قدم جلوتر هم بودم.

یک فامیل مهربان، لقمه نانی برای خوردن و جرعه آبی برای نوشیدن، یک شغل مناسب و مهمتر از همه او بود که روبرویم نشسته بود و داشت مرا نصیحت می نمود وهنوز  بعد از یک روز آشنایی نمی توانستم بفهمم که ما چه نسبتی می توانستیم با هم داشته باشیم.

دو همکار بودیم؟

اما رفتار او نسبت به من چیزی بیشتر از رفتار یک همکار نسبت به همکارش بود!

خوب اینها همه مزایا و امتیازات فوق العاده ای بودندکه می توانستند برای ادامۀ زندگی رهگشای خوبی باشند و تنها چیزی که به آن ضرورت داشتم این بود که باید عادت می کردم که بی توجه به گفتار، کردار و رفتار مردم چیزی را که فکر می نمودم درست است انجام بدهم.

نتوانستم بیشتر از آن به اندیشه ام ادامه بدهم. طبعاً تمنا بعد از آن نطق و خطابه طولانی اش انتظار داشت من صحبت نمایم و عکس العمل ام را در مقابل حرف های او نشان بدهم و سکوت من شاید برای او ناراحت کننده بود.

گفتم: هیچ فکر نمی نمودم تو اینقدر مهربان باشی. خوشحالم که همکار و دوست مهربانی مثل تو نصیبم شده است و قول می دهم که از این به بعد کوشش کنم به آنچه که مردم می گویند و از چشمان خودشان نگاه می کنند بی توجه باشم. البته مرا ببخش که دوست صدایت زدم شاید خوشت نیامده باشد. 

خنده ای نموده و گفت: کار بسیار خوبی کردی که دوست صدایم زدی و من امیدوارم که ما دو نفر بتوانیم برای همیشه دوستان بسیار خوبی با هم باشیم.

یکی دو ساعت دیگر که از روز باقی مانده بود به کار ترجمه، تایب و دیزاین مطالبی که یکی پی دیگری به دفتر ما ارسال می گردید سپری شده و در ختم کار هردوی ما به دفتر رفته و من قرارداد کاری ام را امضا نمودم.  مبلغی را که به عنوان معاش ماهوار برایم در نظر گرفته بودند چیزی بود که حتی در خواب هم  تصورش را کرده نمی توانستم. کوشش نمودم خوشحالی ام را از این بابت پنهان نمایم. رئیس رویم را بوسیده و برایم تبریک گفت. تمنا و بهروز هم با من دست داده و برایم آرزوی موفقیت نمودند. ساعت چهار که ختم پایان کار بود ما از هم خداحافظی نمودیم و هرکدام بسوی خانه خود براه افتادیم و آنوقت من با کمال تعجب دریافتم که آنروز کوتاه ترین روز زندگی ام بوده است. اصلاً گذشت زمان را نفهمیده بودم و چیزی که بیشتر بر تعجبم می افزود این بود که چطور در آن وقت کوتاه این همه حادثات اتفاق افتیده بود و در پایان کار من صاحب یک دوست بسیار خوب که اسمش تمنا بود شده بودم.

دریور به سویم که گاهی هم ناخودآگاه به خنده می افتیدم نگاه می نمود و حرفی نمی زد.

دم در خانه به مادرم که با نگاه نگرانش می خواست بداند روز را دور از خانه چگونه سپری نموده ام اطمینان دادم که از هر نگاه راحت و آسوده بوده ام و روز هم بسیار به خوشی و خوبی سپری شده است.

بعد به اتاقم رفتم. اینکه می گویم رفتم منظورم اینست که برادرم و در آغوشش مرا به اتاقم برد و خواهرم چای آورد.

برایم چای ریختم و با خیال راحت کتابچه خاطراتم را گرفته و مشغول نوشتن شدم و ماجرا هایی را که آنروز برایم اتفاق افتیده بود برشته تحریر در آورده و کمی هم به داستان های نیمه کاره ام پرداختم.

فکر می نمودم تحولی در من بوجود آمده بود و من تغیر نموده بودم.

نان را با اشتها تر از هر شب دیگر خوردم و بعد هم کمی زودتر از شب های دیگر به بستر رفتم.

برای تنها بودن و فکر نمودن به تنهایی و سکوت نیاز داشتم و خواب زودتر از شبهای دیگر به سراغم آمد. حتی صدای عوعو سگ بابه ملنگ هم نمی توانست  مانع خوابم گردد.

ادامه دارد...
 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

تازه ترین اخبار افغانستان

رای تان را به صندوق اندارید

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 
spacer

spacer