استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
و سگ ها میجنگند ...
قسمت هجدهم
صبح روز شنبه بود. دریور از آنچه که فکرش را نموده بودم زودتر بدنبالم آمد.
برای اینکه او را منتظر نگذاشته باشم بدون آنکه چیزی بخورم با شکم گرسنه عازم کار
شدم. دم در کاکا رسول بایسکل ام را آورد.
فکر نمی نمودم در آن صبح زود کسی آمده باشد. اما وقتی داخل دفتر شدم فهمیدم که اشتباه نموده ام.
رئیس، بهروز و یک دختر جوان میانه قد که تقریباً می شد گفت هم سن و سال خودم
بود آنجا نشسته بودند.
زیر چشمی نگاه سریعی به صورت آن دختر انداختم. با وجود آنکه آرام و مهربان به
نظر می رسید اما باز هم یک نوع غرور و بلند پروازی در صورت و نگاه اش مشهود بود.
در همان لحظۀ اول با خودم فکر نمودم که از آن دختر مغرور و بلند پرواز انتظار
هیچ نوع رفتار خوش و دوستانه را بجز اینکه برایم دلسوزی نماید نداشته باشم و این
چیزی بود که من سخت از آن نفرت داشتم.
شاید هم من اشتباه می نمودم و تصوراتم در بارۀ آن دختر غلط بود.
یک نوع حس ناخوشایندی تمام وجودم را فرا گرفته بود.
در آن صبح زود طرح هر موضوع دیگری از جانب رئیس و نفر مورد اعتمادش بهروز
بیهوده و بی مورد به نظر می رسید. بعد از احوال پرسی مختصری که با هم نمودیم رئیس
ما دو نفر را به هم معرفی نمود و تقریباً همان حرفهایی را که روز قبل برایم زده
بود تکرار نمود مانند اینکه آن دختر که اسمش تمنا بود دختری مهربانی است و مرا در
همه کارهایم کمک خواهد نمود (چیزی که چهرۀ درهم گرفته اش عکس آن را به من نشان می
داد).
از آشنایی با هم اظهار خشنودی نمودیم. کمی بعد رئیس و بهروز دفتر را ترک
نمودند و ما دو نفر با هم تنها شدیم. ترس خفیفی وجودم را فرا گرفته بود. نمی
دانستم چگونه و به چه ترتیبی سکوت را برهم بزنم. بعد از کریمه این اولین باری بود
که با یک دختر در محلی تنها قرار می گرفتم.
اما کریمه، آن دختر مهربان و این دختر چقدر با هم فرق داشتند؟
چیزی بود که من تا هنوز درست نمی دانستم.
او خودش را به کمپیوترش مصروف نموده و اصلاً نگاهی به طرف من نمی انداخت.
نمی دانستم درست چه احساسی باید داشته باشم. احساس شرم و خجالت می نمودم. صدای
ضربان قلبم توام با صدای تیک تیک ساعت در گوشم صدا می زد. عرق سردی بر پشتم نشسته
بود.
اما او آرام و بی خیال مشغول کارش بود و شاید هم بر مقتضای اینکه صفت آمرم را
داشت منتظر بود که من زودتر از او به سخن بیایم.
تصمیم گرفتم غرور خود را زیر پا گذاشته و سر سخن را با او باز نمایم. نمی شد
که تمام روز را با سکوت و بدون یک کلمه حرف سپری نمود.
چند مطلبی را که روز پنج شنبه ترجمه نموده بودم برایش بردم و در حالیکه نگاهم
را به زمین دوخته بودم گفتم که آنرا ببیند و اگر اشتباهی در آن وجود دارد آن را
اصلاح نماید.
اوراق را از دستم گرفت.
نگاهی به آن انداخت و بعد قلمش را گرفته و خیلی سریع و تند چند جای آنرا خط
کشید و در بعضی جاهای آن کلماتی را هم از خودش اضافه نمود.
با خودم گفتم که اگر او در آن متن چند خطی و کوتاه آن همه اشتباه و غلطی یافته
است پس وای به روزی که من بخواهم یک متن بلند را ترجمه کنم و به او بدهم که اصلاحش
کند.
اوراق را دوباره به من داد. جاهایی را که او نشانی نموده بود نگاه نمودم.
شاید خواسته بود ریشخندم نماید. تمام جاهایی را که او نشانی نموده و یا روی
آنها خط کشیده بود چیزی بودند که من ایمان داشتم درست و صحیح بودند.
راست و مستقیم به صورتش نگاه نمودم. می خواستم او تعجب وحیرتم را ببیند اما او
همچنان مصروف کمپیوترش بود و این فرصتی بود برای من که بتوانم او را به دقت تماشا
نمایم. او دختری بود در حدود نوزده یا بیست ساله که اگر حدس من در آن باره درست می
بود او یکی دو سال از من کوچکتر بود.
من در توصیف چهره آدم ماهری نیستم و نمی توانم چهره را آن طور که شاید و باید
توصیف نمایم اما این را می توانستم بگویم که او چشمان سیاه و گیرایی داشت که حلقۀ
کبود رنگی که به آسانی قابل دید نبود به گرد آن حلقه زده و به جذابیت اش افزوده
بود. اعضای چهره اش با هم تناسب خاصی داشتند. ابروهایش به هم پیوسته و سیاه بودند.
رخسارش کمی گلگون به نظر می رسید و هنگامی که صحبت می نمود چال کوچکی که تا آدم
دقت نمی نمود روی آن می افتاد.
بینی و لب هایش معمولی بودند و چیزی خاصی نمی شد در بارۀ آن گفت.
موهایش را به شکلی آراسته بود که اکثر قسمت پیشانی اش را می پوشانید.
نمی شد گفت که او دختر بیش از حد زیبایی بود و شاید هم به نظر کسانی که مشکل
پسند بودند او فقط یک دختر معمولی بود.
مثل هزاران دختر دیگر.
اما من با همان یک نگاه که شاید در حدود ده ثانیه بیشتر طول نکشید او را دختر بسیار جذابی یافتم. جذابترین دختری که
تا آن روز در تمام زندگی ام دیده بودم.
نمی توانستم نگاهم را از چهره اش برگیرم.
نگاهش را از کمپیوتر برگرفت و وقتی متوجه شد که چهار چشمی به طرفش نگاه می کنم
نگاهش حالت استفهام بخودش گرفت. فوراً نگاهم را از چهره اش دزدیدم و شروع نمودم به
اصلاح نمودن مزخرفاتی که او برایم رسمش را کشیده بود.
در همین لحظه در اتاق باز شد و بهروز با چند ورق زیر بغلش داخل آمد.
به هر دوی ما سلام گفته و بعد به تمنا گفت: این متن مصاحبه اختصاصی مریم
(خبرنگار مجله) با رئیس جمهور است و رئیس شخصاً می خواهد که در ترجمۀ آن دقت کافی
بکار برده شود.
بعد لبخندی زده و پرسید: خوب کدام یک از شما آنرا ترجمه می کند؟
تمنا بدون آنکه سرش را بلند نماید به سردی گفت: بگذارش روی میزم، من خودم آنرا
ترجمه می کنم.
فوراً حس نمودم نگاه بهروز به تمنا چیزی بیشتر از یک نگاه معمولی بود و از آن
خوشم نیامد. حس حسادت که نمی شد اسمش را گذاشت اما یک چیزی مثل آن در وجودم به جوش
آمد.
اما کمی بعد از این احساس احمقانه خودم خنده ام گرفت.
راستی من کی بودم و با در نظرداشت موقعیت و وضعیتی که داشتم چطور می توانستم
نسبت به بهروز که با وجود آنکه هم سن و سال من بود اما از نظر هیکل، قد و قامت،
عضله، زیبایی و حتی طرز بیان من اصلاً با او قابل مقایسه نبودم حسودی نمایم؟
شاید آن دو نفر مدتها بود که همدیگر را می شناختند و مهمتر از همه از آشنایی
من با تمنا که فقط به همان دانستن اسم او خلاصه می شد فقط چند ساعت بیشتر نمی گذشت
و دلیلی نداشت که نگاه خریدارانۀ کس دیگری به او مرا به خشم بیاورد.
بهروز باز هم لبخندی زد و گفت: چرا این همکار جدید ما؟
اما در همین لحظه تمنا که تا آن لحظه فقط به صفحۀ کمپیوترش نگاه می نمود سرش
را بلند نموده و در حالیکه کمی خشمگین بنظر می رسید گفت: گفتم که خودم آنرا انجام
می دهم.
بهروز شانه هایش را بالا انداخت. نگاهی تعجب آمیزی به من انداخت و بعد اتاق را
ترک نمود.
به تمنا نگاه نمودم. چهره اش درهم رفته بود. خودم را مشغول ساختم اما زیر چشمی
نگاهش می نمودم. متن را پیش رویش گذاشته و تمام حواسش متوجه ترجمۀ آن بود. قلم
بسرعت زیر دستش بالا و پایین صفحه را می پیمود. او بسرعت و در مدت کمتر از نیم
ساعت متن مصاحبۀ رئیس جمهور را ترجمه نموده و از آنجایی که تایپ انگلیسی اش چندان
خوب نبود از من خواهش نمود تا آنرا تایپ نمایم.
منتظر بودم چیزی را که او ترجمه نموده بود و به دلیل اهمیت آن مطمیناً از
آخرین نیرو و توانش در ترجمۀ آن کار گرفته بود ببینم. آن دختر مغرور بدون کمک
گرفتن از فرهنگ لغات و با آن همه بی
اعتنایی و عجله آن متن را ترجمه نموده بود و برای من مهم بود که بفهمم او چه مهارت
و استعدادی داشت که من باید عنوان زیر دست او را می داشتم.
متن را گرفته و بسرعت آنرا مرور
نمودم.
نمی توانستم به چشمانم باور نمایم.
متن را دوباره و بدقت خواندم. آنقدر با الفاظ مغلق و پیچیده و دستور زبان عالی
ترجمه شده بود که فکر نمودم مشغول خواندن یکی از نثر های هنری قرن هجدهم استم. به
زحمت توانستم یکی دو جملۀ آنرا بفهمم. با تعجب نگاهش نمودم. او هم بطرفم نگاه می
نمود و وقتی تعجب و حیرتم را دید
پرسید: اشتباه نموده ام؟
گفتم: اشتباه که اصلاً، بر عکس خیلی هم عالی ترجمه نموده اید.
آهی عمیقی کشیده و گفت: امروز صبح که
طرف دفتر می آمدم مادرم کمی مریض بود و راستش هواسم اصلاً سر جایش نیست اگر به
اشتباهی برخوردی نشانی اش کن که بعداً اصلاح اش کنیم.
گفتم: بله، همین کار را می کنم.
ساعت ده بجه بود و وقت تفریح و صرف چای. تمنا از جایش برخاسته و پرسید که اگر می خواهم
در آنوقت از دفتر برآمده و در هوای آزاد گردش نمایم.
از این سوال احمقانه ای او کمی در دلم رنجیدم.
گردش برای آدمی مثل من چه مفهومی می توانست داشته باشد؟
بروی خودم نیاوردم و گفتم که ترجیح می دهم همانجا در دفتر بمانم.
او از دفتر بیرون رفت و من به تایپ نمودن متن سخنرانی رئیس جمهور مشغول شدم.
ساعت تقریباً ده و نیم شده بودکه تمنا دوباره به دفتر برگشت. هنوز نتوانسته
بودم تایپ متن را تمام نمایم. تمنا از ترموزی که در یک گوشۀ دفتر روی میز کوچکی
گذاشته شده بود برای خودش چای ریخت. گیلاس را در دستش گرفت.
کمی متردد بود و بعد تصمیم اش را تغیر داده و دو سه قاشق بوره هم در آن ریخت.
اما بر خلاف توقع من او به طرف میزش نرفت و گیلاس چای را پیش روی من گذاشت.
شتابزده از او تشکر نمودم. توقع نداشتم او این کار را بکند. به صورتش نگاه
نمودم و بر خلاف صبح زود و بار اول که او را دیده بودم نشانی از آن غرور و بلند پروازی در آن ندیدم.
تنها چیزی که در آن دیدم مهربانی، محبت، صمیمیت، لطف و یکرنگی بود.
درست مثل مادرم.
نفس عمیقی کشیده و احساس راحتی نمودم.
آن دختر آنقدر ها که فکرش را می نمودم بد هم نبود.
با وجود آنکه آنروز صبح زود چیزی نخورده بودم و معده ام کاملاً خالی بود و
طبعاً احساس تشنگی نمی نمودم و در ضمن درد و سوزش نسبتاً شدید و طاقت فرسایی را در
معده ام احساس می نمودم ولی بنا بر تقاضای همیشگی وجودم به مایعات و مهمتر اینکه
آن دختر لطف نموده بود آنرا با اشتیاق و علاقه زیاد نوشیدم.
به چاشت چیزی زیادی نمانده بود. تایپ
متن مصاحبه رئیس جمهور را تمام نموده و به تمنا دادم. نگاهی رضایت آمیزی به آن
انداخت و بعد گفت: بسیار خوب است و در ضمن می خواستم بگویم که مطالبی را که تو روز
قبل ترجمه نموده بودی هیچ اشتباهی نداشتند.
این چیزی بود که خودم قبلاً می دانستم اما سکوت نمودم تا او خودش توضیح بدهد.
او ادامه داد: می دانم که می خواهی بدانی آن همه غلط گیری و چلیپا برای چه
بوده اند مگر نه؟
باز هم حرفی نزدم.
خنده ای بلندی نموده و گفت: می خواستم بدانم که تا چه اندازه تابع غرور و هوای
نفس خود هستی و تا چه اندازه خود را در مقابل اعمال دور از انتظار مردم ضعیف احساس
می کنی.
خنده ام گرفت. آن دختر با آن کارش آزمایش جالبی را در بارۀ من انجام داده
بود. راستش عملی را که او انجام داد می
توانست باعث خشم و غضب و یا هم دل شکستگی و نا امیدی هر شخص دیگری و یا حداقل آدمی
که در وضعیت من قرار داشت گردد. اما پستی ها و بلندی های زندگی و سختی هایی که
کشیده بودم این را به من آموخته بودند که در مقابل اوضاع و احوالی که دور از
انتظار من واقع می شد بی تفاوت باشم. آنقدر طی سالها معلولیت رفتار زشت و تحقیر
آمیز از مردم دیده بودم که دیگر چیزی نمی توانست مرا متغیر سازد.
از او پرسیدم: خوب به چه نتیجه ای رسیدید؟
سرش را تکان داد و گفت: معلوم می شود از این دو منظر خاص می توان روی تو حساب
نمود و طوری که رئیس در باره تو می گفت خوشحالم که تسلیم ضعف و نا امیدی نشده و تا
هنوز ادامه داده ای و به همین دلیل است که هیچوقت از تو نخواهم پرسید که چگونه
معلول شده ای مگر اینکه خودت برایم توضیح بدهی.
بدینترتیب او خیلی خودمانی و در حالیکه مرا تو خطاب می نمود غیر مستقیم همان
سوالی را نمود که همه مردم در اولین برخورد از من می پرسیدند اما نمی دانم چه
صداقت و لطفی در صدای او وجود داشت که برای اولین بار احساس نمودم که بدم نمی آید
قصه ای را که گفتن آن برای من آن همه آزار دهنده و رنج آور بود یک بار دیگر تکرار
کنم.
بطور نیمه خلاصه ماجرا های زندگی خود را
با حذف قسمت های بسیار تلخ آن که نمی خواستم کس دیگر بجز خودم از آن با خبر
شود برایش شرح دادم.
حالت تاثری چهره اش را فرا گرفت.
نمی خواستم بیشتر آن حالت ادامه نماید و به همین دلیل بعد از ختم صحبت هایم
خنده ای نموده و گفتم: اما می دانی چی است؟ آنچه در گذشته اتفاق افتیده و آنچه در
آینده اتفاق خواهد افتید برای من اصلاً اهمیتی ندارد. من در زمان حال زندگی می کنم
و اگر کمی خوشبینانه با حوادث برخورد نمایم باید بگوی که خیلی هم خوشبخت استم و
تنها چیزی که مرا آزار می دهد دلسوزی ناحق مردم است که اکثر اوقات ناامیدم می کند.
چهره اش باز شد و گفت: خوشحالم که تو چنین احساسی داری. کاش همه مردم و آنانی
که رنج زمانه و مشکلات روزگار آنها را ناتوان ساخته است می فهمیدند که همیشه و در
هر حالتی می توان همه چیز را از نو آغاز نمود و این را هم درک می نمودند که انسان
در هر حالتی می تواند به این فکر نکند که چرا همه چیز خراب و درهم رفته است بلکه آدم
در هر زمانی و با وجود همه مشکلات می تواند به این فکر کند که چطور می تواند اوضاع
را به نفع خودش تبدیل نماید و کاش همه این حقیقت بزرگ و تغیر ناپذیر زندگی را می
پذیرفتند که همیشه پایان شب سیاه سفیدی است.
واضح بود که در همان روز اول من نمی توانستم بفهمم که دقیقاً تمنا چگونه دختری
است و چه خصوصیاتی دارد اما چیزی که برایم مشخص شده بود و خوشحالم می ساخت این بود
که او دختر متفکری بود و حرفهایش نشان از فهم بالا و درک بجای او از محیط و ماحول
اش می داد.
بعد بدون آنکه من حرفی بزنم یا چیزی بپرسم تمنا بخودی خود شروع نمود به قصه
نمودن.
کمی مفصل تر از آنچه من تعریف نموده بودم برایم از خودش و فامیل اش گفت و گفت
که در جریان جنگ های داخلی به پاکستان مهاجر شده و بعد از سقوط طالبان به وطن
برگشته اند و گفت که برادر بزرگ ترش و اکثر خویشا وندان دور و نزدیک شان در کشور
های اروپایی مهاجر استند و با وجود آنکه هرگونه امکانات خارج رفتن برای شان میسر
است آنها یعنی تمنا پدر و مادرش و خواهر کوچکترش هنوز در کابل زندگی می کنند و این
را هم اضافه نمود که با وجود آنکه زندگی پستی و بلندی های زیادی را به او نشان
داده است تا آن روز از زندگی اش راضی بوده و خودش را مثل من خوشبخت احساس می کند.
بدینترتیب یخ غربتی که از شروع صبح و رو برو شدن با او وجودم را فرا گرفته بود
آب شد و من بسیار راحت و بدون احساس ناراحتی به کارم ادامه دادم.
برای من تمنا دختری بود مثل هزاران دختر دیگر که تقریباً همۀ آنها با کمی
تفاوت، خوی و خواص مشابه دخترانه داشتند اما از آن جایی که من معیوب بودم و روی یک
بایسکل حرکت می نمودم هر عمل و هر کار من برای تمنا تازگی داشت و او به دقت به آن
نگاه می نمود. بطور مثال اینکه من چگونه تا آن سر اتاق می رفتم و برای خودم چای می
ریختم و چگونه با یک دستم گیلاس چایم را گرفته و با دست دیگرم بایسکل را به جلو می
راندم و یا برای اینکه از ایجاد زخم فشاری جلوگیری کرده باشم برای چند دقیقه خودم
روی دستانم بلند نموده و بدینترتیب از تجمع خون در یک نقطه که نهایتاً باعث ایجاد
زخم فشاری می گردید جلوگیری می نمودم، چیز هایی بودند که او با دقت به آن نگاه می
نمود و برایش جالب بودند.
چیزی به دوازده بجه و وقت صرف طعام چاشت نمانده بود.