استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
هزار و يك حكايت ادبي وتاريخي
حکایت۶۸
گر پیر مغان مرشد ما
شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری زخدا نیست
« حافظ »
ادب در خدمت حق
سنائی هشام بن عبدالمالک اموی (۱۰۵- ۱۲۵)
با عدهء از بزرگان اهل شام بمکهء معظمه رفته بود و در حریم حرم میخواست طواف کند
ولی از شدت ازدحام مردم موفق نشد که خود را بحجرالاسود برساند و استلام نماید.
درهمان اثنا حضرت اما زین العابدین (علی بن الحسین
رضی الله عنهما) وارد حرم شد ومردم باحترام امام راه را باز کردند تا به آسانی
بتواند طواف کند؟
یکی از شامیان از هشام پرسید:
این
شخص کیست؟
هشام تجاهل نمود وخود را دور انداخت.
فرزدق شاعر - ابوفراس همام بن غالب ۹۹ -
۱۱۰هجری که در میان اطرافیان خلیفه و در آنجا حاضر بود
خطاب به آن شامی گفت :
من این شخص را می شناسم ، همام سپس قصیدهء غرائی در
شناسنامهء امام بطور بدیهه انشاد کرد که ترجمهء آن قصیده را علامهء بزرگ وطن ما مولانانورالدین
عبدالرحمن جامی با رعایت کمال امانت در کتاب نفیس سلسلة الذهب بنظم در آورده و ما
در اینجا همان ترجمهء منظوم عارف جامی قدس سره را نقل میکنیم:
آنکس است این که مکه و بطحا
زمزم و بو قبیس و خیف و منا
حرم و حل و بیت و رکن حطیم
ناودان مقام ابراهیم
مروه مسعی صفا حجر عرفات
طایف و کوفه
، کربلا و فرات
هر یک آمد بقد ر ا و عارف
بر علو مقام او واقف
قرة العین سید
الشهداست
غنچه شاخ دوحهء زهراست
میوهء باغ
احمد مختار
لالهء راغ حیدر کرار
چون کند جای در
میان قریش
رود از فخر بر زبان قرین
که بدین سرور ستوده
سیم
بنهایت رسید فضل و کرم
ذروهء عزتست
منزل او
حامل دولتست
محمل او
از چنین عز و دولت ظاهر
هم عرب هم عجم بود قاصر
جد او را به مسند تمکین
خاتم الانبیا
ست نقش نگین
لایح از روی او فروغ
هدی
فاتح از خوی او شمیم وفا
طلعتش آفتاب
روز افروز
روشنائی فزای و
ظلمت سوز
جد او مظهر هدایت حق
از چنان مصدری شده مشتق
ز حیا نایدش
پسندیده
که گشاید بروی کس دیده
خلق از او نیز دیده خوابانند
کز نهایت نگاه نتوانند
نیست بی سبقت تبسم او
خلق را طاقت
تکلم
او
در عترب در
عجم بود مشهور
گو مدانش مغفلی
مغرور
همه عالم گرفت پرتو خود
کز ضریری ندید ازآن چه ضرر
شد بلند آفتاب
بر افلاک
بوم اگر زان
نیافت بهره چه باز
بر نگو سیر تان
و بد کاران
دست او ابر موهبت باران
فیض آن ابر بر همه عالم
گر بریزد نمی نگردد کم
هست از آن معشر
بلند آیین
که گذشتند ز اوج علیین
حب ایشان
دلیل صدق و وفاق
بغض ایشان نشان کفر و نفاق
قرب شان پایهء علو و
جلال
بعد شان ما به عتو و
ضلال
گر شمارند اهل
تقوی
را
طالبان رضای مولی را
اندران قوم
مقتدا باشند
واندران خیل پیشوا
باشند
گر بپرسد ز آسمان باالفرض
سائلی من
خیال ز اهل الارض
بزبان کواکب
و انجم
هیچ لفظی نیاید الا هم
هم غیوث الندی اذا هیوا
هم لبوث الشری اذ
ا نهبوا
ذکر شان سابق است در افواه
بر همه خلق بعد
ذکر الله
سر هر نامه را رواج
فزای
نام آنهاست بعد نام خدای
ختم هر نظم و نشر را الحق
باشد از یمن نامشان رونق
هشام بعد از شنیدن این قصیدهء فر زدق
خشمگین شد و امر بحبس او داد . این حکایت را برای امام نقل کردند و امام
دوازده هزار درهم برای فرزدق فرستاد.
فرزدق بعد از دیدن پولها بفرستادهء امام گفت:
من
آن اشعار را بمنظور دریافت صله نسروده ام و خالصالوجه الله گفته ام و بنا بر این
قبول نمیکنم.
فرستادهء امام بازگشت و امتناع فرزدق را از قبول صله
حکایت نمود ولی دوباره با پیامی باین شرح نزد فرزدق باز گشت :
این ابو فراس ، مزد تو در نزد پروردگارت ضایع نمیشود،
این مبلغ را از ما بپذیر و باز مگردان زیرا ما از خانواده ای هستیم که هرچه را
بخشیدیم واپس نستانیم ، خداوند ترا رحمت کند.