رباعیات
جمعه گل سروری

جمعه گل سروری
من از این سوگ وماتم گله دارم
من از مردان بی غم گله دارم
نه از خون پاره های توپ و ماشین
من از اولاد آدم گله دارم
***
بیا بود نبودم را بسوزان
بیا بند وجودم را بسوزان
اگردیدی به قلبم بی وفایی
بسوزان تار وپودم را بسوزان
***
چرا از ما فقیران میگریزی؟
تو انسان ز انسان میگریزی
توبامن عهد وپیمان کرده بودی
چرا از عهد واز پیمان میگریزی؟
***
شب از بیم سیایی گریه کردم
به حال نابینایی گریه کردم
مپینداری که من شب کور گشتم
من از داغ جدایی گریه کرد
* * *
معشوقه ومی اگر مهیا باشد
اندیشۀ این جهان چه پروا باشد
هرکس به زمان خود کند عیش ونشاط
کی فرق میان عام دانا باشد
***
فلک بال هوایم را شکستی
شروع انتهایم را شکستی
جوان بودم بخود یل نام کردم
چو رستم دست وپایم را شکستی
***
چرا رسوای عالم کردی مارا؟
چرا در تودۀ غم کردی مارا؟
اگر ما منبع فسق وفسادیم
چرا اولاد آدم کردی مارا؟
***
چرا برگ درختان زرد گشته؟
چرا مردان دیگر نامرد گشته؟
نمیدانم دل سودای من
چرا از عاشقی دلسرد گشته؟
***
من از تهمت بافی میگریزم
من از دیوان لافی میگریزم
مپنداری که دار م جنایت
من از روی تو شافی میگریزم
***
دیشب همسایۀ مهتاب بودیم
ویا غواص موج آب بودیم
چه میپرسی حقایق را زمایان
که ما وسروری در خواب بودیم