زهره صابر هروی
سنت لویس ، آمریکا
۲۰ فبروری ۲۰۱۰

زهره صابر «هروی»
بند های گسسته
جز یاد های تلخ در این چار سو نماند
نور امید به چشم و به دل آرزو نماند
آ ه ، وخ ز بسوه بسوه ئ این خاک عاجزان
جز قصه
های وحشت ظلم
عدو نماند
باغی
سراغ نیست که مرغان برند پناه
پر ها شکست ، طاقت یک گفتگو نماند
مادر بداغ
تازه جوانش به خون نشست
از بس بخست پنجه به سر تار مو
نماند
بلبل
هوائ باغ تهی را چرا کند ؟
سوسن بخاک نشست واثر از شبو نماند
در باغ جائ سهره و طوطی و عندلیب
کرگس نموده جا و ز فاخته ، کو کو نماند
دانم چرا قناری لب از
نغمه بسته ئ ؟
خشکیده است درخت و به گل رنگ و بو نماند
از هیبت وفور بلا ها چه بی دربغ !
تار اند
کلبه ها و ز فانوس سو سو نماند
از ماجرائ غربتم این
گفتگو نماند
مرگم بیا بی بر که نفس
در گلو نماند