مولانا عبدالکبیر
فرخاری
گزارش
از وطن
دوش رفتم به سرا پردۀ
جانانه نبود
گردش رطل گرانف ساقی و
پیمانه نبود
شمع خاموش به بزم شب دل
شیفتگان
پر فشانی ز سر افرازی
پروانه نبود
کابل از گل ببریده ا ست که
در خرمن گل
روز گاری به جهان خطۀ
فرغانه نبود
دشت خالی زهیاهوی شبان در
دل روز
سنگ طفلان به سر و سینۀ
دیوانه نبود
به خرابات شدن حاصلی جز
رنج نداشت
خبر از زمزمۀ مطرب مستانه
نبود
میگزد گرگ اجل مردم فرسوده
روان
گذری نیست در آن نالۀ
غمخوانه نبود
گرچه عاروس بپاس دل شه دست
کشود
لیک پیرایه به انگشتر و
دستوانه نبود
خوبرویان بزند سرمه به
چشمان خمار
بستۀ موی بتان در خم یک
شانه نبود
دیدم ارباب قلم بیخود و
سامانه مدام
خاطر شاد درآن حلقۀ فرزانه
نبود
گر سراید ز وطن خامه یی
چون در یتیم
مزد سرکار به جز شیون
زولانه نبود
خون بگرید همه شب بیوۀ
بیچارۀ نان
قطرۀ اشک کم از سیحۀ صد
دانه نبود
نغنۀ چور به گوش فلک وچرخ
بلند
ترسی از روز جزا بر خود
وبیگانه نبود
روزی رفتم به در خانۀ یک
بخت نگون
قرص نانی به سر سفرۀ
کاشانه نبود
غیر آهیکه بیرون می جهد از
سینۀ ریش
گرمی دود به یک کلبۀ
ویرانه نبود
حکم باطل به ورق میدهدت
قاضی شرع
حرف حق بر لب" فرخاری"
جز افسانه نبود
|