۲۰ ثور ۱۳۷۸
تاجکستان
مولانا" فرخاری"
قلم
از قلم در باغ دل سرو رسا باشد
مرا ساغر معنا به کام مدعا باشد مرا
دختر بکر کلام از زیور او ارجمند
واژه ها در خامه در بی بها باشد مرا
در نگارستان قرآن گفت ایزد " والقلم"
آفتاب برج
کاخ کیبریا باشد مرا
فیض می بارد بروی
صفحۀ اوراق خط
چون چراغ روشن صبح و مسا باشد مرا
میرد ار تیغی فشارد گردنی
در روزگار
گفت آن در زندگی آب بقا باشد مرا
میزند پهلو به ساحل کشتی صلح وسلم
ور به دریای حوادث نا خدا باشد مرا
میچکد خون از گلونش تا
خورد طفل سخن
یاد گاری این پسر بعد از فنا باشد مرا
شام تار است سرگذشت ما به
پهنای جهان
بر فراز چرخ گردون
رهنما باشد مرا
گر شود کلکم قلم هر
گز نیندازم قلم
روح بخش زنده گانی
چون خدا باشد
مرا
یکدهن با دو زبان"
فرخاری" میگوید سخن
آنچه بنویسد بیان بی
ریا باش د مرا