
خواجه عبداله ( احرار)
۶ فبروری ۲۰۱۰
قلم دستان حقیقت جو
راز دل را با قلم گو! اوست همیشه رازدان
زانکه نتوان راز دل گـفـتن بهرکس برزبان
برملا گـفـتن نشاید هر سخن در پیش خلق
درد سـر آرد بـبـار افـشای هـــر راز نهـان
لیک قلم گفتست ومیگوید مگویات را برمز
از رموزات عام ندانند! جز گروۀ نکته دان
گه قلم بر نظم گوید، گه به نثر و گه به طنز
میکـند رسـوا هـمـیشه کار زشـتِ ایـن و آن
چـون قـلـم بیند فـساد و ظـلم را در بین خلق
بی تفاوت کی نشیند؟چون گناهیست بس گِران
آن قـلـم دستِ حـقـیقت جو، و با درد و فهیم
همچوشمع سوزد همیش از بهرتنویر کسان
گفت قلم برجای اشک خون میرود ازچشم من
زانکه هـستم غـم شریـک رنج و دردِ مـردمان
مـردم میهن به فـقـر و درد و بیـکاری
دچـار
خون بهــای مـلـت مظـلـوم و عـیش حـاکمان
با قـلم گـفـتم عـلاج این هـمه آلام به چیست؟
در جوابم گفت، بگو آگاه شوند نسل جــوان
گفت قـلم گر قـشر جاهـل میهنت ویـران کـرد
تو به علم آباد کن باری دیگر چون گلستان
مـرحـبا بـر تـو قـلـم گـویــم هــزاران مــرحــبـا
هرچی دیدی آن نوشتی چه نهان بود چه عیان
این پیام است از قلم (احرار) نوشت از بهر آن
تا جـوانان خــوب بدانـنـد دانش عـصر و زمان
|