زهره صابر هروی
سنت لوئیس - آمریکا
۲۴
جنوری۲۰۱۰
 زهره صابر «هروی»
قصیده ی
یلدا
گذشت عمر من و،
شب سحر نمیگردد
سحر به
چشم من محتضر نمیگردد
بلی! ز
سنگ تراشیده است کاخ ستم
که اه و ناله در ان کارگر نمیگردد
بریده
است نوای مرا نفیر تفنگ
ز تیر هاست مرا اینکه پر نمیگردد
به
کربلای که ما زاده ایم، بر تن
ما
ز رقص تیغ دمی نیز سر
نمیگردد
کجاست عشق ز خود
رفته و جنون پرور؟
که
خون اب شد
اما جگر نمیگردد
مگر زمانه سترون شد
و زمین نا زا
که
مردی از دل این
گرد بر
نمیگردد
چرا قصیده ئ یلدا
سوگواری ها؟
به
خنده ئ غزلئ مختصر
نمیگردد
|