جور فلک
خواجه عبداله (احرار)
اسلام آباد دیار غربت
 محترم خواجه صاحب عبداله (احرار)
دلـم در خـون تپـیده از نگـاهـی چشم جادویی
خــدایـا تا بکـی بـاشــم قـتـیـل تـیغ ابـرویــی!
جـنونـم شـد گریبانگیـر مرا معـذور دار ناصح
ربوده عقل وهوشم را دو زولفان سیاه مـویی
بسوزم صبح و شام پروانه وار بر دوررخسارش
بهــشت و دوزخـم باشــد جـبـین آتـشـیـن خـویی
بـدل گــفـتم مرو انــدر پی خوبان! شـدی آخر
اسـیر دام زلفِ عنبرین، هم چون گل رویی
به هجـران مبتلا گشتم زبیدادم چی میپرسی؟
که تفـسیر شبِ تارم بود هـر تار گیسـویی
دهد جورم فلک باسوز عشق و درد هجرانش
گناهم چیست فـقـط دل دادنم بر خـال هندویی؟
قرار هرگز نمی یابد دل غم دیده ای ( احرار)
که تا آرد صباح پیـغام گَردِ آن سر کـوهـی
|