|
این
سروده ناچیز را به یاد و خاطره شاعر توانا استاد صابر هروی و یادگار
ارجمند شان محترمه خانم زهره صابر ساجد (هروی) تقدیم می دارم.
با وجود آنکه آن استاد گرانقدر را نیازی به یادآوری امثال من نیست، اما شرط سرسپردی و قلندری را خود داستان دیگر است.
سید محمد اشرف فروغ
کابل - افغانستان
۱۷ جنوری ۲۰۱۰
 سید محمد اشرف فروغ
به استقبال غزلی از شاعر توانا استاد صابر هروی:
افسانه ، افسانه
ز عشق روی و مویت ای پری گشتم دیوانه، دیوانه
سرا پا سوختم چون شمع بدورت ای صنم پروانه، پروانه
قمار عیش و عشرت، سرخوشی را باختم یک سر
به نزد ناکسان گشتم یک سر افسانه، افسانه
ز عقل و هوش و دل بیگانه ام کردی، رها کردی
مرا با خون و اشک و ساغر و پیمانه، پیمانه
به عشق طاق ابرویت جنون دادند و عقل بگرفتند
از آن رو سر زدم یک سر به میخانه، میخانه
متاع دین و ایمان را به یک دو باختم اما
مسلمانم اگر بنشسته ام بر در این بتخانه، بتخانه
قسم بر عشق؛ قسم بر دلدادگان خال هندویت
که هرگز برنگردانم رو ازین ویرانه، ویرانه
نشان لیلی گم گشتۀ خود از کجا جویم
"به صحرای جنونم بی سر و سامانه، سامانه"
مرا با عشق برخوانید مرا با می به یاد آرید
که ماند در جهان از من همین یک افسانه، افسانه
|