به دوست فرزانه ام جناب نعمت الله جان پژمان که با زیبایی حرف
دلش را بیان نموده و آن تبلوری است از احساس پاک وبی
آلایش شاعرانه اش .
قیوم بشیر
ملبورن - استرالیا
۱۶ جنوری ۲۰۱۰

قیوم بشیر
پیمانه ، پیمانه
رسیده نامه ای از تو به من جانانه ، جانانه
که گفتی من پریشانم به هر ویرانه ، ویرانه
ز چشمانم سخن گفتی ، ولی دیگر نمی
بینند
مثال جام پر خون اند چو هر میخانه، میخانه
نه بیباکی ، نه بی دردی نه آن رند خراباتی!
چه میگویی، نمی بینی؟ شدی بیگانه، بیگانه!
ز دستمالی که بود برمن یگانه یادگار
از تو
گرفتی رنگ آن بر رخ شدی بیخانه ، بیخانه
چرا آشا کنی جانا ، زآن جامی که من دیدم
به عشق گیسوی جانان، روان بتخانه ،
بتخانه
خدا داند ز آن دردی که دل رفت ازعنان
تو
ازآنرو دست و پای تو شدند زولانه ، زولانه
دمی با خنده میگویی ، دمی با گریه می بینی
به سوی نا مرادی ها بسی دزدانه ، دزدانه
خیابان های عالم انتحاری
بار
ها دیدند
ولی این زخم ناسور است که شد دندانه، دندانه
هرآنکس دلبری دارد ، هزاران رنج می بیند
وگرنه عاشقی دردیست چونان زولانه ،زولانه
مگو دیگر ز درد ورنج که داری در فراق یار
بدور شمع رخسارش بسی
پروانه ، پروانه
خداوند طول عمر بخشد به هرعاشق وشیدایی
وگر نه عاشقی باشد
مدام افسانه ، افسانه
« بشیر» خواهد ز ذات حق بهم پیوستن
یاران
وگرنه هر طرف اشکی روان، پیمانه ،
پیمانه