ابیات ذیل پاسخی است به سروده ای زیبای
دیوانه ، دیوانه
از نعمت الله جان پژمان که
اینجانب به صفت راوی آنرا بیان داشتم.
قیوم بشیر
ملبورن - استرالیا
۱۵ جنوری ۲۰۱۰

قیوم بشیر
رندانه ، رندانه
نمی دانی مگر دردم
تو ای جانانه ، جانانه
که من چندیست پریشانم به هر ویرانه ، ویرانه
دو چشمم کاسهء خون
است ز رنج بیکران تو
ولی تو مست و
بیباکی به هر میخانه ، میخانه
خیابان تا خیابان
هر طرف گشتم
بدنبالت
نمی دانم چرا اینسان
شدی بیگانه ، بیگانه
هزاران بار بجای
گریه من خندیدم و رفتم
ولی افسوس که بشکستی عهد و پیمانه ، پیمانه
قدیفه ، شال و دستمالی که بود برشانه های من
نشانی از محبت بود ، نه
آن بیخانه ، بیخانه
بیک جام شراب
ناب که من
دیدم بدستانت
نمودی خویش را نالان
بسی دیوانه ، دیوانه
مدارا کردم و
رفتم خدا را
هیچ ندانستی
به زخم سینه ام
بنگر که شد دندانه ، دندانه
خدا داند که
بگریختی ز زخم
چشم جادویم
وگرنه کی توان
رستی چنین رندانه ، رندانه
سرودی نغمه
هایی را که تا دیدی
دو گیسویم
فکندی خویش را در دامی
چون زولانه، زولانه
« بشیر» بود راوی
این ماجرا ای« نعمت پژمان»
خودت دانی و
آن حرفی که بود افسانه ، افسانه