پرتو جمال
محمد اسحاق " ثنا "
١٣ جنورى ۲۰۱۰
ونکوور، کانادا

محمد اسحاق " ثنا "
شدم از فتنهٴ چشم کسى مستانه مستانه
که بى مى مى شوم از خود از آن بيگانه بيگانه
د مى ياد خيالش بگذرد در خلوت شبها
مرا از عقل بيرون ميکند سلانه سلانه
به هر جا پرتو شمع جمالش شعله افروزد
منم از شوق جانبازى چنان پروانه پروانه
نه تنها من نيم ديوانه و مجنون و شيدايش
چو من مفتون او باشد بسى فرزانه فرزانه
ز بار غم قدام چون حلقهٴ نون است ميدانم
کرا گويم ز درد دورى جانانه جانانه
به ياد ماٴمن آغشته در خونم که مى نوشم
به آه و حسرت هر شب خون دل پيمانه پيمانه
" ثنا " در مکتب گيتى نخواندم درس آسايش
که دارد دفتر درسش ز رنج افسانه افسانه