دلبر خلوت نشین
صالحه وهاب واصل
۱۶ - دسامبر - ۲۰۰۸ فنلو -هالند

صالحه وهاب واصل
مرا عهدیست با آن دلبر خلوت نشین من
که میمانم هوا خواهش
به کام آرزوئی دل
صفائی خلوت خاطر ازو خواهم
فروغ چشم و نور دل بود حورِ پریزادم
ندارد هیچکس یاری که من دارم به زیبائی
شراب خوشگوارم است در پیمانۀ بختم
قدش سرویست از بستان
که میبالد چمن , گل میدهد , سر سبز میگردد
فسونی از نگاهش در بغل صد فتنه ها دارد
لب لعل و خط مشکین
دهانش تنگ و لب شیرین
خموشی مُهر لب دارد
ادب سنج است دلداری که من دارم
دو چشمان سیاهش شیشۀ الماس کوه در شخ
فتد گر عکس ابرویش به جام چون هُرم آتش
شفق در خون گردد غرق از رشک هلال او
دلم مهرش نهان دارد ,
چشمم میکند فاشش
منم مستغرق و بیخود نه عقلم جا به جا نی هوش
دو چشمم دیده بانش
گوش در پیغام دلدارم
تمام جسم و جانم را خیالش مسکن آرا شد
نیاساید چو بسمل از تب و تابش دلم امشب
زنخدان نگارم را بود شیرین حلاوت ها
چه آسان مینمود عشقش
ولی بر بست در پا یم
خدنگ غمزه زنجیرش
ملک آساست تُر ک من , پُر از جام غرور حُسن
ندارم دست هرگز از تمنائی وصالش بر
مرا تا سایه رنگی است باقی جسم و جانم را
بود خوب روی مارا سخت تضاد با دل سنگش
که لغزاند مرا با حسن و پاشاند به سندانش
همه زرات خاکی ئی تنم را
کست لبریز از مئی عشقش
بسوزاند ز شوق آتش مهرش ,
و با آن جذبۀ جذابِ چشمانش
که او گه بحر وگه آتش گهی گرداب و
گه طغیانِ طوفان است
ز وصلش سر زپا , پا تا به سر اِستاره بارانم
ندانم سر ز پا در خلوت تمکین گفتارش
چنان محوم که مدهوشم ز حسرت
گنگ و خاموشم حضورش را
نهاد و عمقِ حیرت خانۀ هوشم گرفت آتش
شدم از خود برون همچون گدا نادیده دولت را
که او بنشسته پیش چشم و من دربندِ آغوشش