کاکا جمال نانوا که چند روز پیش یک
پسرک خانه اش شده بود بسیار خوشحال بود. آخر ای بچه گگ سر چهار دختر بود و به قول
ماما خسرش شاهزاده است . در این چند روز هر کسی که تکری خمیر خود را به نانوایی
کاکا جمال میبرد تا برایش پخته کند ، او هم فورآ قصه بچه کاکل زری خوده شروع نموده
یک نعلبکی نقل در بین تکری نانشان مانده و می گفت : ای شیرینی نام بچه گگ گلم جلال جان است ، نام خدا قندولک اس قندولک . یگان
وقت دلم اس که یا سرکار نیایم و یا اوره هم کتی خود ده نانوایی بیارم. نام خدا
بسیار یک بچه آرام اس ، اصلآ صدایشه کسی نمیشنوه. فقط همی که شو میشه دگه چشمک های
مقبولش برق میزنه و هیچ دلش نیس که خو شوه . باز اونه بیا بیبی که جمیله ، سارا ،
ذبیده و گلنار چه حال میندازن . ای میگه بوبو بتی ده بغل مه ، دیگش میگه بتی ده
بغل مه ، خلاصه ساعتک ما خوب تیر اس و ای فسقلی گگ هم هیچ صدایش نمی برایه ، ولی
زن ماما خسرم میگه که باد از چهل روز دستکه خوده میکشه ولی مه باورم نمیشه و میگم
که ای کلش گپ های زنانگی اس . او امروز نام خدا چار روزه شده و روز جمعه بخیر بریش
شو شش میگیرم . البته سبا صبح دلم اس که نانوایی ره قایم کنم چونکه باید ده کوچه
خرابات رفته چند نفره ببینم که روز جمعه بیایند ساز کنن . ماما خسرم و زنش میگن
باید یک آشپز هم بگیرم که دیگ هاره بپزه . مقصد کوچه گی های ما خو کل شان خبر هستند
و شاید هم پشت حولی ره فرش کنیم که نام خدا نفر زیاد میشه.
بیست روز پیش که د کابل رسیدم
، کل قوم و خویشها و دوست و آشنا های ما د میدان آمده بودند . سیف اله بچه مأمور
عبدل ، داماد کلان بچه خالهء ماگل زن بیادری مادر اولاد ها نیز آمده بود و بسیار
خوشی کد. مام بسیار خوش بودم ، چون بعد از سالها میدیدیمش. مه و سیف اله تا صنف ۹ مکتب همصنفی بودیم ، مگم او پسان ها رفت کدی بابهء
خدابیامرزش د خان آباد بری دو سه سال . بعد از ختم
مکتب مه رفتم د فاکولتهء طب و خبر شدم که او هم د فاکولته زراعت شامل شده بود.
هردوی ما درسه خلاص کدیم و مه د شفاخانه ۴۰۰ بستر کار گرفتم و او د وزارت زراعت کار میکرد.
د مکروریان که می
شیشتیم ، خانه سیف اله نیز یکی دو بلاک از ما کده پیش بود و تقریبآ همسایه بودیم .
روز های جمعه یگان روز دیگرانه میامد خانه ما و هردوی ما شطرنج بازی می کدیم. یک
روز مره گفت داکتر بچیم دلم است که کاره ایلا کنم و تیکه داری نسواره بگیرم . خنده
کدم ، گفت خنده نکو بسیار کار پر درآمد است. گرچه وضع مالی شان بد نبود و یک چند
روپه بریش میراث هم مانده بود.
خو ازی گپ ها که تیر شویم ، از میدان که طرف خانه میرفتیم ،
د بین راه بریم گفت صبح یک چند نفر می آیند دیدنت . گفتم خیر باشه سیفو بچیم چه گپ
است؟ خنده کد و گفت بسیار خوب وقت آمدی و اینه بریت یک لیست کلان هم جور کدیم و
امضای کل تیکه دار ها و دکاندار ها راهم گرفتم . حیران مانده بودم که راجع به چی
گپ می زنه . گفتم سیفو جان یک ذره واضح تر گپ بزن ، راجع به چه گپ می زنی ؟ خنده
کد و گفت داکتر بچیم امشو قرار خو کو ، باز صبح می فامی.
روز دوشنبه بود . باد ملایمی میوزید . آفتاب تازه شبنم روی
گلهای مکتب را خشکانده بود. در همین روز قشنگ صنف ششم دال امتحان بیو لوژی داشت .
هنوز امتحان آغاز نشده بود . در صحن مکتب پنج نفرآدم بروت دار و نکتایی دار در
گوشه یی قدم میزدند.
مدیرمکتب از دیدن آنها تکان خورد . دریشی و نکتایی آن پنج
نفر به مود روز بود و قیافه های شان نشان میداد که آدمهای مهمی باید باشند . اولین
چیزی که به فکر مدیر مکتب خطور کرد این بود:"مفتشین هستند... از مقامات
با لا آمده اند " مدیر مکتب آنها را زیر نظر گرفت . چند دقیقه بعد معلم
بیالوژی صنف ششم دال با بایسکل خود به داخل مکتب آمد. بعد از اینکه بایسکل خود را
گذاشت آن پنج نفر با معلم رو بوسی کردند . مدیر دید که آنها با معلم بیالوژی مدتی
گپ زدند . بعد معلم کاغذی را از جیب کشید و چیزی به روی آنها یاد داشت کرد . وقتی
که دوباره با آنها خدا حافظی کرد مدیر خود را به معلم رساند و پرسید :
((میرزا فغفور یار)) کمی عصبی و بد خلق بود ، روزی نبود که با یکی از
مراجعین و یا همکاران دفتر جنگ و دعوی نکند. جالب این است که او با هرکس که طرف
میشد و طرف مقابل اورا دست کم میگرفت ، بیشتر عصبانی شده فریاد میزد :
اگر پیاده دفتر از آوردن آسپیرین برایش خود داری میکرد ،
عصبانی میشد و می گفت: (( خوده
چهخیال کدی ، کتیت امتحان میتم .))
اگر نانوای کوچه نان اورا فتیر میپخت باز او غالمغال میکرد
که : ((خلیفه خوده چه خیال کدی مه کتیت امتحان میتم . )) همین طور او به
خسر بره خود که نلدوان بود، به باجه خود که دریور بود ، به شکرالله مامور محاسبه ،
به ندیمه تایپست شعبه ، به مدیر عمومی خانجان خان ، به مدیر ترانسپورت مردان خیل
خان ، به قصاب کوچه ، به صاحبخانه خود که صاحب منصب متقاعد بود و خلاصه به همه و
همه که با وی طرف شده بودند گفته بود : ((تو خوده چی خیال کدی ؟ مه کتیت
امتحان میتم .))
در ادارات بعضی آدم ها عادت بد دارند ، چغلی میکنند ویگان
گپ را به گوش رئیس میرسانند .
در میان مریض های دیگر که در انتظار خانه معاینه داکتر «مریض
دوست » انتظار میکشیدند یک آدم بسیار چاق و یک آدم بسیار لاغر نشسته بودند.
مریض های دیگر که رنگ پریده به نظر میرسیدند و گاهگاه ناله
یی میکردند نه بسیار چاق بودند و نه بسیار لاغر . نوبت آدم چاق فرا رسید او همینکه
در برابر داکتر قرار گرفت نفسک میزد. همین فاصله اتاق انتظار تا اتاق معاینه را که
پیمود ه بود مانده شده بود . داکتر گفت :
- چی تکلیف دارین ؟
- ولا داکتر صاحب ...... کدام تکلیف عمده ندارم .... کلش از
دست همی چاقی اس .... اینه سیل کنین مثل فیل نفسک میزنم . روز به روز پندیده میرم
. بسیاراز چاقی رنج میبرم .
روزی یک چوچه خرگوش در جنگل روان بود. بر خلاف روز های دیگر
او از کسی نمیترسید و هر لحظه پشت بته یی خود را پنهان نمیکرد. درینوقت روباهی پیش
رویش آمد.
روبا سرفه کرد ، چوچه خرگوش از راه باز گشت و دو سیلی روباه
را زد ، اخطار هم داد که دیگر وقتی او میگذرد سرفه معنی دار نکند . بعدآ زیر درخت بلوط
او بالای بچه گرگ هم بهانه گرفت و مسکینک
را خوب لت کرد. طوطی که دیده بود چوچهگرگ گناه ندارد اعتراض کرد. اما چوچه خرگوش
او را هم بی آب نمود .هنگام تیر شدن از پیشروی خرس ، خرگوشک خیز زده و خرس را قتقتک
داد. خرس حوصله کرد . شادی و زنش که از شاخه های درخت پایین شده و کدام چیزی جمع
میکردند وقتی که خرگوشک را دیدند به او سلام دادند. خرگوشک بدون این که سلام شان
را علیک گوید ، گفت : چطور هستین او قواره ها ...؟
من او را دوست داشتم. برایم موجود عزیزی بود، عزیز و دوست داشتنی. اما افسوس! بلایی به سرش آمد که جگرم را خون ساخت. من او را بردم پیش داکتر، خواهش کردم که به دقت او را ببیند. اما میدانید در غیاب من داکتر با او چی کرد...؟ قصه اش جالب است.
داکتر به دقت او را دید، برایش گفت:
- دهنت را باز کن.
او دهنش را باز کرد. داکتر با دیدن دندانهای او گفت:
- اوهو... بسیار تیز است... بسیار.
چهار پنج دندان او را کشید. بعد دوتای دیگر را کشید. گوشهایش را هم دید. یکی از گوشهای او، داکتر را خوش نیامد. با کاردی که در پهلویش بود یک گوش او را برید. آیا این برخورد ظالمانه قابل تحمل است؟