ای اشک
صالحه وهاب واصل
۶ / ۴ /
۲۰۰۹
فنلو-هالند
صالحه وهاب واصل
ببارای اشک از چشمم تو گوهرهائی الماس وار
ببار شبنم صفت بر یاد روی خوب
آن دلدار
بیا ای گریه کز تو دل طلب دارد
عمارت ها
ببارش موج طوفان زائی حسرت بر در و دیوار
صفای قلب دارد بارشت ای گریۀ
جانسوز
ببار و زن به دل صیقل کنش
پاکیزۀ اطهار (۱)
مکن ویرانه راهی را که راه
انتظار اوست
ببار اما نه با این
بیقراری در جمع اغیار
اگر رنجیده دلبر خاطرش از
سیل طوفانت
ببار آرامتر چون چشـــمه شو فرش رهش اینبار
ادامه مطلب...
خانم صالحه و هاب واصل
آتش
صالحه وهاب واصل
فنلو---هالند
*******
ســرا پا دل گرفت از
پرتو دیدارِ یار آتش
چنانک آئینه ام از حـــسن آتش
بار یار آتش
گـــدازد پیکرم چون شمع از سـیل سرشکم تا
بگیرد آب چشـــم از شوق عشقش همچو نار
آتش
نشد آسوده دل از تاب و تب تا جان
به تن دارم
تنور ســینه جوشد تا که بارد
حســــن یار آتش
میان ســینه ام عشقش تبلور
گشت چون گوهر
ولی همچون طلســم ســنگ نامش ماند
یار, آتش
ادامه مطلب...
صالحه وهاب واصل
دم صبح
صالحه وهاب واصل
*********
آیــــم به
چمنزار خیالت دم صبـــح
بوســــم سر و صورت
وجمـالت دم صبح
پنهان کنمت
از نــظر خلق
جهان
بیخود کنم این دل ز
وصالــت دم صبح
آهســــــته
نوازشـــت کنم از
نفـــــسم
وز نغمۀ جان
کنم رســـالت دم صبح
بند ت
کنم انــدر قفــــس
آغوشـــم
نوشم ز
لبان آب زلالـــت دم صبح
ادامه مطلب...
صالحه وهاب واصل
که ز جان عزیز تری تو
صالحه وهاب واصل
فنلو - هالند
------------
خدا بدین به ایمان , به تمام عشق
انسان , به نوائی قلب نالان , به تبسم یتیمان , به صفائی قلب طفلان,
به حق خون شهیدان
که ز جان عزیز تری تو.
به نسیم صبحگاهان , به سیاهی
شامگاهان , به نوائی بیگناهان , به صدای باد و باران,به ؛ریو چشکه ساران
که ز جان عزیز تری تو.
به زمین به ریگ دریا , به
تمام آسمان ها , به قدامت دودنیا , به کتاب ذات یکتا , به
طراوت چمن ها
که ز جان عزیز تری تو.
ادامه مطلب...
صالحه وهاب واصل
فقر
صالحه
وهاب واصل
**********
هر
کسی جرعۀ نوشید ز پیمانۀ فقر
مست
الطاف ازل گشت ز خُمخا نۀ فقر
ارج
والا نه گذارد به شهنشاه جهان
هر
که پوشید به تن جامۀ شاهانۀ فقر
غرق
دریائی محبت نتواند گشتن
آنکه
ناورد به کف گوهر یکدانۀ فقر
منگر
از چشم حقارت به فقیران شاهد
گنج
بی رنج نهان است به ویرانۀ فقر
ادامه مطلب...
صالحه وهاب واصل
چند رباعی
از خانم صالحه
وهاب واصل
*****
خدای روزی
نیارد که این گناه کنم
به غیر حسن
تو بر روی کس نگاه کنم
درخشش نگهـه پُر فروغ تو ازدست
دهم به
جرم جفا روی خود سیاه کنم
*****
تو ترک کردیئم و نیست باکم از مردن
چرا که یاد تو کردن همیشه عادت ماست
به حسن خویش منازتکیه برغرور مکن
گل هر چه ناز نماید , عمر او کوتاهست
*****
چشم مست تو چه زیباست نمیدانی تو
دل من عاشق شیداست نمی دانی تو
بیخبر از دل من, داری سر جور و جفا
وصلت امید و تمناست نمیدانی تو
ادامه مطلب...
صالحه وهاب واصل
نامه
صالحه وهاب واصل
***********
نامه بر نامه به آن دلبر و دلدار
رسان
بوسۀ نازکی بر من ز رخ
یار رسان
درد هجران و غم دوری و فرقت بر خوان
تپش سینۀ صد پاره
به یکبار رسان
ناله هائی شب جانسوز دل ســـوخته
ام
بدل سنگ جفا پیشۀ خون خوار
رسان
آنکه دل در ره عشقش شده پا بند و اسیر
بگو یک دانه به این مرغ گرفتار
رسان
آن ستمگر که بدیلم ز
وفا شد به جفا
استغا ثش کن و از لطف به إعذار رسان
ادامه مطلب...
کودک میهن
صالحه وهاب واصل
۱۶ / ۱ / ۲۰۰۹ - فنلو - هالند
صالحه وهاب واصل
بــنازم چـــــهرۀ معصـــوم و زردت
کودک میـــهن
بمـــــیرم از بـــرای آه
ســـــردت کودک میـــهن
هزاران چــــنــدِ عمــــرت رنجدادنـــدت اَبَـــر
مــردان
نـــکردنــــد لحــظۀ درمــــان
دردت کودک میــهن
ز دســـتت چید دست چــرخ هر چه در بســاطت بـــود
ســــــوا از اجــتـــماع , ســاختند فردت کودک
میـــهن
نـــدیــدی مــــهر بــــابـــا و نـــه هم آغـــوش
مامانـــت
چـــه اظلامـــی فلک ملـــزوم کــردت کودک
میــــهن
نداری ســـــر پـــناهی , نی غذائــی , نی لبـــاسِ
تـــن
به بازی در کشـــــــیدند همچو نَردت کودک
میـــــهن
نمی بینم به چشم خســته ات جزء رنگ نفرت زانک
ز وحشت همچو بــُـز بردند به لـــَردت کودک میـــــهن
طپـــیدی هـــر طـــرف پای برهـــنه بـــهر یک
نانــی
به تــــیرماه و به تابســــتان و بَــردت
کودک میــهن
ادامه مطلب...
صالحه وهاب واصل
برگرد تو ای
محال
صالحه وهاب
واصل
۲۳ - ۱ - ۲۰۰۹
************
چون پرافشاند
مرغ صبحگهی
مه بر افتاد
زوج چرخ سیاه
شد دماغ شب
از خیال تهی
آسمان چید
سرخی ئی آ تش , اندر آن دامن شفق داغش
دیدۀ مردم
خیال پرست, تهی شد از فریب رنگ زمان
شد چمن پُر ز
چهچهۀ مر غان
مغز ها در
سماع گرم شدند
آسمان بر
کشید پیشانی , پُر ز ابر حریر غرق به خون
اشعۀ نور از
کمانچۀ شمس , تیری انداخت بر چراغ شب
مستی اندر
دماغ اِستاره , جا بماند دیده بست آرام خفت
نقشی کز داور
سکوت شب , بود در چشم ماه و اِستاره
در صباغِ
سمائی نورانی , شد ز چنگال دیو تیره رها
باد کز تیغ
کوۀ الوندی , جامۀ سردی بر درید, بر خاست
دلش از گرمی
همچو مومی بود
موج موجان
بدور هفت حصار
باد سر مائی
شب که از آتش , برده بود قدرت و توان و تاب
آب را تیغ و
تیغ را کرد آب
شد مقابل به
باد صبحگهی
ادامه مطلب...
صالحه وهاب واصل
فریب
صالحه وهاب واصل
۱۹ / ۱ / ۲۰۰۹
*****************
گوید عقل که من به
زبان میفریبمش
عشق است مدعی که به
جان میفریبمش
جان مقتضی ئی دل که مخند برخود و بمن
چیزی که نیستش به همان می
فریبمش
نی بر دلش غمی و نه اندیشه اش به
سر
ورنه به جام و رطل گران
میفریبـمش
اوخود مَلَک به خصلت وانسان درسرشـت
ورنه بــه عشق و ناز زنان
میفریبمش
پابند نیست به مُلک و منال و جهان و جاه
تا فکر آن کنـــم که بـدان
میـفریبمش
آن خالق غزل که نه طالـــب مقـام راست
من با غـزل به شعـــر روان میـفریـبمش
ادامه مطلب...
<< شروع < قبل 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 بعد > پایان >> صفحه 181 - 190 از 195