انجنیر حفیظ اله حازم
انجنیر حفیظ ا له حازم
حضور
شب را با همه سیاهی تحمل کردم
تا شاید صبح را در آغوش کشم
و به چشمانت که راز آتش داشت
تولد عشق را ببینم
من به جنگ تقدیر رفته بودم
و هرگز اینقدر بی باک
در کشتن خود نه نشسته بودم
چون اندک جایی
برای زیستن
و محلی برای مردن
و گورستانی برای خوابیدن
درین سرزمین نداشتم
ادامه مطلب...
انجنیر حفیظ اله حازم
مادر
انجنیر حفیظ اله حازم
امروز چشم من
خیره به چشم توست
چون تو به یک نگاه
میخوانیم مرا
در قلب زار من
در روزگار من
اکنون چه میگذرد
در دور ها زتو
در ملک اجنبی
ادامه مطلب...
در پشت میله های انتظار می ایستم
چون هنوز برگه ورود در دستم نیست
به آبادانیی میخواهم بر گردم
که شکست از هویتش پیداست
و فاجعه هول میزند
به شهری سفر دارم
که سفیر رگبار چراغش شده
و گور محله بازدید
و آدمش چنواری بی نانیست
به سرزمینی بر میگردم
که حقیقت مسخ شده
و از زندگی جوک ساخته اند
و عاطفه را بر سر چوک دار زده اند
همدلی سالهاست کوچ کرده
و خانه اش خرابه زار وحشت
که کلاغها دکان قصابی باز کرده اند
و من هنوز پشت میله ها منتظرم
چون زمین آماده پزیرشم نیست
مزرعه بوی خواب دارد
درخت کرخت کرده
ادامه مطلب...
م یخواستم با تو ابدیتی بسازم
دلم لرزید
که برایت بگویم
سردم است
پناهگاهی میخواهم
اگر دریچه قلبت را بمن بگشایی
تا در تو گرمی را دوباره یابم
از کبودی رخسارت
دریافتم که کلید خانه با تو نیست
و تو با شعله یی دست و گریبانی
که سرما را
یارای آمد در تو نیست
غبار تیره یی چشمانم را پوشید
و برای یک لحظه ترا ازم گرفت
شاید
میخواستم کمکت کنم
ادامه مطلب...
دلا امشب سفر دارم
به دنیایی گزر دارم
ازین وضعیت و این حال
ترا شرح دگر دارم
من امشب با خدای خویش
حکایت از شرر دارم
که تا صبح سحر گاهان
مناجات و خبر دارم
از آن نا گفته ها از راه
هم از دور و زبر دارم
به بحر بیکران عشق
دلی پر مضطرب دارم
ادامه مطلب...
در آستا نه فصل سرد
که هجوم اندوه میبارید
و در کوچه ها باد می آمد
من بتو می اندیشیدم
و دختران نا بالغ
که از هم خواب شدن با ذلیل مردان
آتش را ترجیح میدادند
من بتو می اندیشیدم
و ق تی آسیاب بادی میچرخید
و خوشه های گندم در مزرعه سر بالا میکردند
من بتو می اندیشیدم
آ نگاه که مادر چادر نمازش را هموار میکرد
و دعای قنوت میخواند
و با خدایش راز و نیز داشت
من بتو می اندیشیدم
ادامه مطلب...
انجنیر حفیظ الله حازم
زن
ت و یک کوه
تو یک قامت
تو یک عظمت
تو یک پاکیزه آهنگ بهاری
تو یک ماهی ، جلالی روح بخش جسم تاری
تو بر سر چادر و دامن به صحرا
تو بحری قطره و رود و روانی
به جان خاک فصلی از بهاری
به پاکی همچو دریا
ادامه مطلب...
غر ب ت مجموعه شعریست از انجنیر حفیظ الله حازم که با قطع و
صحافت زیبا در 98 صفحه چند سال قبل در شهر دنبوش هالند به چاپ رسیده است و اخیرآ یک جلد آن
بدستم رسیده است . این مجموعه شامل 62 پارچه از اشعار این شاعر گرامی میباشد ، مطالعه این اثر نفیس را به دوستان
عزیزوگرامی توصیه مینمایم ودر آغاز شما را دعوت به مطالعه پارچه شعری بنام غربت
مینمایم :
منم زندانی غربت
منم آواره ای از شهر خودی ها
و دور از میهن و ملکم
به این ایوان لالانم
من از کشتن
من از بستن به پای چوبه های دار
فراری ام
گریزانم
درین کنج اسارت ها
کنون وا مانده ام تنها
ادامه مطلب...
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >> صفحه 21 - 28 از 28