 انجنیر حفیظ اله حازم
خانه دوست
انجنیر حفیظ ا له حازم
از ره دور و دراز
کج و پیچ سالها
گزرم اینجا شد
تا دمی خانه دوستم باشم
از یکی می پرسم
خانه دوست کجاست؟
|
|
ادامه مطلب...
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
انجنیر حفیظ اله حازم
۱۹ - آگست ۲۰۱۰
هالند
آشیانه
منتظر با ش
تا فصل ریزش و بارش
تا آب از آسمان بیآید
و دریاچه راه رفتن را تمرین کند
و سرش به سنگ و صخره ها بزند
تا قصیده بودن را
|
|
ادامه مطلب...
|
|
بازگشت
 انجنیر حفیظ اله حازم
نخستین سفرم
باز آمدن بود
و باز گشت
چون دوریت را نمیتوانستم تحمل کنم
لرزان پا میگزاشتم
و نامطمین
چون سرابی در میانه بود
|
|
ادامه مطلب...
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
موعد دیگر
بی نیازم میکند
نگاهت
که شکست ستمگریست
و چشمانت
که بمن گفتند
باش
و صبور باش
که فردا
روز د یگری است
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
لمس مهر
انجنیر حفیظ اله حازم
********
در نگاهت همه مهربانی هاست
و ندایت
فریادی که
بودن را تجربه میکند
و تو بودن را میمانی
چون
کوه سنگ زاد است
و انسان از درد می آغازد
و محبت از مهر
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
تماشا
انجنیر
حفیظ ا له حازم
*********
تا.....
چشم کار میکرد
اشباح در حرکت بودند
و آدمیت در تابوت
فانوس ها رنگ و نور باخته بودند
شور بختی در شهر چیره بود
چه سر گردانیی
گویی هستی معجزه شده
دهلیز ها مسدود
کوچه ها مزدحم
و ره دنیا بسته
کو دریچه یی که آب باشد و زندگی و حیات
عطش در تنور بقا میسوخت
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
از راه
انجنیر حفیظ ا له حازم
********
ترا سبز میخواهم
سر سبز تر از همیشه
نبضت را جاودانه
موج گون و پر تلاطم
پر تپش تر از دریا
که هزار سودا در دل دارد
میدانم در نیم راه زمان راه میجویی
و در کوچه های سرگردان
همرهی
لیک
باغ را خشک سال گرفته
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
مزرعه کشته
انجنیر حفیظ ا له حازم
************
او از سفر آسمان بر میگشت
و کتابی در دست
از عابری میپرسد
راه بسوی شب کجاست
در دل تاریکی
مه برایش از کتابش قصه میخواند
و حکایت روز را
و شرارت نور را
به این رهرو شب
زمزمه میکند
دود بی عاطفه گی
که چشم را میسوخت
|
|
ادامه مطلب...
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
گریه میکنم
انجنیر حفیظ اله حازم
از دست روزگار
ازصبح و شام
از دوست و اجنبی
از خوب و زشت یار
بر حال مادری که شده درد و هم فگار
یا خواهری که فسرده است از تبار
بر کودک وطن
یا آن برادری که اسیر است در لجن
بر یاد سنگ و چوپ
بر دوست بر رقیب
من گریه میکنم
بر گسترده چادری
از ابر قیرگون
تا خانه خانه را
تا کلبه کلبه را
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|

وقتی از پای کوچه میگزشتم
زمین خوابیده بود
خلوتی بود از من و ماه
دیوار های پوک و پوسیده
که از ملامت زمان ریخته بود ند
کالبدی بود ازیک کابوس
که وحشت خفته در خود نهان داشت
در امتداد راه
که تاریکی بر ماه چیره میگشت
و چراغ از آخرین قطره های روغن نور میداد
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>
|
| صفحه 11 - 20 از 28 |