بازگشت
 انجنیر حفیظ اله حازم
نخستین سفرم
باز آمدن بود
و باز گشت
چون دوریت را نمیتوانستم تحمل کنم
لرزان پا میگزاشتم
و نامطمین
چون سرابی در میانه بود
|
|
ادامه مطلب...
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
موعد دیگر
بی نیازم میکند
نگاهت
که شکست ستمگریست
و چشمانت
که بمن گفتند
باش
و صبور باش
که فردا
روز د یگری است
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
لمس مهر
انجنیر حفیظ اله حازم
********
در نگاهت همه مهربانی هاست
و ندایت
فریادی که
بودن را تجربه میکند
و تو بودن را میمانی
چون
کوه سنگ زاد است
و انسان از درد می آغازد
و محبت از مهر
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
تماشا
انجنیر
حفیظ ا له حازم
*********
تا.....
چشم کار میکرد
اشباح در حرکت بودند
و آدمیت در تابوت
فانوس ها رنگ و نور باخته بودند
شور بختی در شهر چیره بود
چه سر گردانیی
گویی هستی معجزه شده
دهلیز ها مسدود
کوچه ها مزدحم
و ره دنیا بسته
کو دریچه یی که آب باشد و زندگی و حیات
عطش در تنور بقا میسوخت
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
از راه
انجنیر حفیظ ا له حازم
********
ترا سبز میخواهم
سر سبز تر از همیشه
نبضت را جاودانه
موج گون و پر تلاطم
پر تپش تر از دریا
که هزار سودا در دل دارد
میدانم در نیم راه زمان راه میجویی
و در کوچه های سرگردان
همرهی
لیک
باغ را خشک سال گرفته
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
مزرعه کشته
انجنیر حفیظ ا له حازم
************
او از سفر آسمان بر میگشت
و کتابی در دست
از عابری میپرسد
راه بسوی شب کجاست
در دل تاریکی
مه برایش از کتابش قصه میخواند
و حکایت روز را
و شرارت نور را
به این رهرو شب
زمزمه میکند
دود بی عاطفه گی
که چشم را میسوخت
|
|
ادامه مطلب...
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
گریه میکنم
انجنیر حفیظ اله حازم
از دست روزگار
ازصبح و شام
از دوست و اجنبی
از خوب و زشت یار
بر حال مادری که شده درد و هم فگار
یا خواهری که فسرده است از تبار
بر کودک وطن
یا آن برادری که اسیر است در لجن
بر یاد سنگ و چوپ
بر دوست بر رقیب
من گریه میکنم
بر گسترده چادری
از ابر قیرگون
تا خانه خانه را
تا کلبه کلبه را
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|

وقتی از پای کوچه میگزشتم
زمین خوابیده بود
خلوتی بود از من و ماه
دیوار های پوک و پوسیده
که از ملامت زمان ریخته بود ند
کالبدی بود ازیک کابوس
که وحشت خفته در خود نهان داشت
در امتداد راه
که تاریکی بر ماه چیره میگشت
و چراغ از آخرین قطره های روغن نور میداد
|
|
ادامه مطلب...
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم انجنیر حفیظ ا له حازم
حضور
شب را با همه سیاهی تحمل کردم
تا شاید صبح را در آغوش کشم
و به چشمانت که راز آتش داشت
تولد عشق را ببینم
من به جنگ تقدیر رفته بودم
و هرگز اینقدر بی باک
در کشتن خود نه نشسته بودم
چون اندک جایی
برای زیستن
و محلی برای مردن
و گورستانی برای خوابیدن
درین سرزمین نداشتم
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
 انجنیر حفیظ اله حازم
مادر
انجنیر حفیظ اله حازم
امروز چشم من
خیره به چشم توست
چون تو به یک نگاه
میخوانیم مرا
در قلب زار من
در روزگار من
اکنون چه میگذرد
در دور ها زتو
در ملک اجنبی
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 10 از 16 |