گفتی چرابه کوچه ی ما شوق وشورنیست؟
در بامِ خانه ی خبری از غرورنیست!!
گفتی هوای هلهله ها
را چه کرده ایم؟
گفتی بساطِ سیل وصفا
ازچه جورنیست؟
گفتی چگونه
خاطرِه های نشاط را
اینجا مجالِ
جلوه ی موجِ ظهور نیست؟
گفتی که ازمسیر خطوطِ خرامِ ما
بر راکبانِ فتنه جواز عبور نیست
پرسیده ای زمن
زچه عاشق نمی شوم
این کارها زحضرتِ دل گرچه
دورنیست!! ............
راضی به
زحمتِ دلِ بی صاحبم نیم
عاشق شدن برادرِ
جانی به زورنیست!!
جشنِ جلوسِ جهل وتجلِّی ظلمت است!!
اینجا دگر نشانه ی از بو یِ نورنیست!!
از جورِ جنتریِ
جنایت سخن چه سود
رسمِ قشنگِ
شود با رمزِ مردی پابگیریم؟!
خراج از نا
جوانیها بگیریم
عجب رسمِ قشنگِ جاودانی است
که در آغوشِ دلها جا
بگیریم
......... سنگرِ سودا
اگرآیینه
ای اندیشه هاییم
وگر با
صیقلِ دل آشناییم
چسان باروتِ آتش پیشۀِ چند
چسان سنگِ سرِ راهِ صفاییم
.......... اسیرِ سیل
به سنگِ سود و سودا سینه
ساییم
سفیرِ سارقِ صلح و
صفاییم
ولی غافل که درکابوسِ نیرنگ
اسیرِسیلِ سرخِ
بیصداییم
نشست
نخواندی درس اسطرلاب مارا
ندانی معنیِ ارعابِ مارا
تماشاکن به سودِ رودِ آتش
نشستِ خانه ای اربابِ مارا
......... بیدِهمسایه
به پایِ بیدِ همسایه خمیدیم
درختِ میوه را ازبن بریدیم
زدیم آتش به هرجاخرمنی بود
به کوری دوچشمت بدندیدیم
......... طرحِ آتش
شتابِ لحظه هابویِ بلا داشت
هوایِ کوچۀِ خامی ما داشت
نشستی را برای طرحِ آتش
گهی اینجاگهی آنجابه پاداشت
........ کنفرانس
به تالارِ جفا مستِ
اَنانسیم
خرابِ های وهوی موجِ دانسیم
تماشاچیِ رقصِ ماجهانی است
که طبل وبوقِ هرچه کنفرانسیم
....... زبانی تازه
نه خورشیدآمد ونه کوکب آمد
شب آمد هی شب آمدهی شب آمد
خموشی را زبانی تازه باید
ازین وحشیگری جان برلب آمد
............ مادری گفت :
خشونت سمت و سویِ تازه دارد
صداهایی بلند آوازه دارد
به رویِ نعشِ طفلی مادری گفت :
وطن دردارد و دروازه دارد
........... به پرسیدن نیرزد
وطن چون من به یک ارزن نیرزد
به خاری پیشِ شان گلشن نیرزد
شنیدم میزبان را گفت مهمان
کسی اینجا به پرسیدن نیرزد