این جا سخن از کریمه بود اما نه بصورت یک فرشته و یا یک روح بلکه بصورت یک
دختری ساده که مثل من معیوب شده بود و بخودش این را قبولانده بود که بقیه عمرش را
فقط با یک پا سپری نماید و نمیدانم چه انگیزه باعث شده بود که او دستان مهربانش را
به کمک و یاری من دراز نماید؟
اما هرچه بود وجود او جز لاینفک خانه و زندگی ما شده بود و نام او برای من
منبع بود از امید و آرزو.
و بعد یک روز بدون کدام مقدمه کریمه ناگهان گفت: تو باید زبان انگلیسی را یاد
بگیری. شاید حالا چیزی بی ارزشی به نظر بیاید اما یک روزی بلاخره دانستن زبان
انگلیسی از ضروریات یک زندگی مدرن خواهد شد و در آن روز تو باید قادر باشی که پا
به پای زمان حرکت نمایی.
با کمی تردید گفتم: اما من نمی توانم.. من اصلاً زبان انگلیسی را دوست ندارم.
- تو باید زبان انگلیسی را یاد بگیری میدانی. من این طور میخواهم.
این چیزی بود که او می خواست و من نمی توانستم در مقابل خواست او مقاومتی از
خودم نشان بدهم.
بپرسیدم: خوب من زبان انگلیسی را چطور باید یاد بگیرم؟ کی یادم می دهد؟
سلام میدهد. رویش را می بوسم. البته او آنقدر کوچک هم نیست. دوازده سال دارد.
اما از آنجایی که از اولین روزی که بدنیا آمده بود من شاهد بزرگ شدن او بوده ام
همیشه بنظرم کوچک جلوه می نمود. او هیچوقتی ندیده بود که من بتوانم روی پاهای خودم راه بروم. او هم
مثل برادرم از روزی که قادر شده بود دست راست و چپش را بشناسد حیثیت یک خدمتگار را
برای من داشت. دخترک بیچاره هر روز صبح زودتر از من از خواب برمیخواست، نمازش را
می خواند و بعد از نماز مثل هر طفل دیگر نمی خوابید بلکه وسایلم را آماده مینمود.
آفتابه و لگن را می آورد تا دست و رویم را بشویم. لباس هایم را مقابل بسترم می
گذاشت و بعد هم که من وظیفه میرفتم، بسترم را جمع و جور نموده و لباس هایم را می
شست. او تنها کسی بود که من در مقابل اش نمی توانستم عصبانیت و خشم خود را اظهار
نمایم.
حتی در چنین مواقعی که حوصله هیچ کاری را نداشتم او را با پیشانی باز می
پذیرفتم.
برایم چای ریخت و بعد طبق معمول ومثل همیشه که کاری میداشت، لبخندی زد و گفت:
تو خوب هستی لالا؟
میدانستم که چیزی میخواهد. به زحمت زیاد لبخندی زده و گفتم: من خوب هستم عزیزم.
- معلم انگلیسی خواسته یک مقاله بنویسم.
و بعد کمی این پا و آن پا شد و پرسید:
برایم می نویسی؟
گفتم: نمی نویسم اما کمکت می کنم. خودت باید مغزت را بکار بیندازی.
سرش را با شیطنت تکان داد و رفت تا کتابچه اش را بیاورد. منظورش را میفهمیدم.
همیشه این حرف را می زدم اما بعداً مجبور می شدم تمام و کمال مقاله را برایش
بینویسم.
پدرم سه یا چهار صنف بیشتر درس نخوانده بود و جامعه او را بعنوان بیسواد می
شناخت اما او آدم فهمیده ای بود و این حرف را نه به این دلیل میزنم که او پدرم بود
بلکه دلیل این حرفم کتابهایی بود که پدرم خوانده بود و همیشه میدیدم که میخواند و
تمام کلمات و جملات آن در روح وقلب او نقش بسته بود و راهنمای زندگی او بود.
پدرم میگفت:
"پسرم همیشه در زندگی نقطه برای برگشت و آغاز وجود دارد. اگر نه این بود
که در زندگی نقطه آغاز و برگشتی وجود نداشت زندگی سیر تحول خودش را از دست میداد.
چون در این دنیا کسی وجود ندارد که در زندگی یکی دو بار کمرش زیر بار مشکلات زندگی
و تقدیر خم نشده باشد و همیشه این مردان واقعی بودند و هستند که شکست های خود شان
را آغازی برای برگشت خودشان به زندگی و موفقیت قرار داده اند و در این راه آنها را
پاهای شان نه بلکه عزم و اراده آهنین شان یاری نموده است"
و من همه چیز را از نو شروع نمودم.
برای این کار و در ابتدا باید فراموش میکردم که من معیوب هستم. باید بخودم می
قبولانیدم که من اصلاً همانطور بدنیا آمده ام و اگر میتوانستم این حقیقت را قبول
نمایم آنوقت افسانه زندگی ام شکل دیگری را بخودش می گرفت.
مادرم که از لحظاتی پیش بصورت کریمه خیره شده بود ناگهان فریادی زد و گفت:
کریمه دخترم تو هستی؟
معلوم شد که مادرم کریمه را می شناخت.
کریمه هم فریادی زد: خاله!
مادرم او را در آغوش کشید و کریمه سرش را روی سینه مادرم گذاشته و بعد هردو با
تلخی زیاد شروع به گریستن نمودند.
مادرم برای زندگی برباد رفته پسرش که من بودم می گریست و کریمه هم با دیدن
مادرم بیاد خاطراتی افتیده بود که شاید یاد آوری آن برای او رنج آور بود و به همان
دلیل می گریست و کسی چه میدانست شاید هم این بار او نتواسته بود ظاهر قضیه را حفظ
نموده و بر خلاف همیشه که کوشش مینمود لبخندی بر لبانش وجود داشته باشد و خودش را
خوشحال جلوه بدهد برای زندگی و آرزو های از دست رفته اش می گریست.
وقتی هر دو آرام شدند مادرم طبق معمول و بر اساس عادت همیشگی اش و در حالیکه
بغض شدیدی گلویش را میفشرد برای کریمه ماجرای زخمی شدنم را شرح داد.
و کریمه نیز در حالیکه دست مادرم را در دستانش گرفته بود با آرامی تمام گفت که
چگونه وقتی از دانشگاه به خانه برمی گشته انفجار یک راکت در چند قدمی اش او را نقش
زمین ساخته و بعد در بیمارستان داکتر ها نتواسته بودند کاری از پیش ببرند و او یک
پایش را از دست داده بود
اما هیچکس نمیدانست که
این پایان فقط آغازی بود برای یک جنگ دیگر.
جنگی که جنگ کننده گان آن
یک تعداد سگهای وحشی بودند که فقط خون و ویرانی میتوانست خوی وحشیگری را در وجود
آنها خاموش نماید.
درین جنگ یک میدان وجود
داشت و آن میدان تمام شهر بود.
شهر ما!
و قربانیان این جنگ یک نسل بود.
نسلی از زنان، مردان،
دختران، پسران و تمام کسانی که به نوعی به این شهر وابستگی داشتند.
نسلی که من نیز جز کوچکی
از آن بودم.
وتمام شهر و یک نسل تمام
به بدترین وجهی قیمت این سگ جنگی ها را پرداختند.
برادرم بشدت برک گرفت.
تکان خوردم و رشته افکارم بهم گسیخت.
حفره عمیقی در وسط سرک
ایجاد شده بود.
یک یادگار دیگر از جنگ.
برادرم موتر را نزدیک یکی
از فروشگاه های بزرگ نوآباد و مدرن که مطمئناً متعلق به یکی از آن جنگ سالاران
سابق بود و زندگی برباد رفته من و صدها نفر دیگر سهمی بزرگی در آبادی آن داشت نگه
داشته و رویش بطرفم برگرداند: چند دقیقه اینجا صبر میکنی؟ میروم کمی سودا بخرم زود
برمیگردم.
منتظر نتیجه معایناتی که
دو سه روز پیش گرفته بودم هستم.
یک عده دیگر نیز آنجا
نشسته بودند.
همه آنها مریض بودند.
طفلی که فقر و غربت تاب و
توان نفس کشیدن را از از او گرفته بود و معصومانه با چهره زرد و زارش در آغوش مادرش نشسته و گاهی هم با
نگاه سرد و بی فروغش مرا مید ید.
زنی که آمده بود برای
چندمین بار خودش را آزمایش نماید و ببیند که موجودی بدبختی که در شکمش تکان می
خورد پسر است یا دختر؟
دو بچه قد و نیم قدر دیگر
هم در کنارش نشسته بودند.
چند نفر دیگر هم در اتاق
انتظار نشسته بودند که همه مریض بودند.
سنگ پشتخيلي كلان بود
و هفت چوچه داشت. زمستان رسيده بود. شش چوچۀ سنگ پشت دور او را گرفته بودند و
چسپيده به او مي خوابيدند، اما چوچۀ هفتم خيلي كوچك و ضعيف بود و هرچه كوشش مي كرد
نمي توانست به مادرش نزديك شود و هر شب خنك مي خورد و هر شب چند قطره اشك از
چشمانش مي چكيد. يك هفته گذشت و شب هفتم سنگ پشت كوچك آن قدر خنك خورد كه بدنش يخ
كرد و از رخسارش يك دانه اشك سياه به زمين افتاد و همه بدنش آن قدر شخ شد كه آهسته
آهسته سنگ پشت كوچك به يك پارچۀ سنگ مبدل گشت.
يك روز سنگ پشت مادر با
چوچه هايش از بيرون آمد و ديد كه در يك كنج
خانه اش از پاي يك سنگ كوچك، هفت گل قشنگ روييده است. شش تا از گلها سفيد بودند و
گل هفتمي سياه بود. گل هفتمي خيلي كوچك هم بود و سنگ پشت را از آن بيشتر خوش آمد و
با خود گفت اين گل كوچك را به كوچكترين چوچه ام مي دهم.
به « پايحصار» كه در غبار و تيره گي يك شامگاه
بسيار سرد پايان زمستان فرو رفته بود رسيده بودند و گفتگويشان از زنده گيهاي پيش
از زاده شدن بود كه در آن باره چيزهايي شنيده بودند.
چپه يخنهاي بالا زدۀ
بالاپوشها صورتشان را تا نيمه پوشانيده و رخساره هايشان به سرخي گراييده بود. بخار
تيره يي از دهن و بينيهاي برافروختۀ شان بيرون مي زد و به پيرامون مي پراكند.
آن ديگر كه آخرين كلمۀ
مطلب نيمه تمامش را زير لب داشت، با كمي احساس كدورت و تغيير و با لحني كه كوشش او
را براي عادي جلوه كردن كلامش نشان مي داد، پاسخ داد:
-
خواهش مي كنم . . .
بفرمايين!
-
ديق كه نميشي؟
-
نه خير.
-
به امان خدا . . . روز
چارشنبه، ساعت دهِ پيش از چاشت به همان جا . . . فراموش كه نميشه؟ . . .
.
رفيقش كه راه افتاده
بود، در حال حركت سر برگردانيد و صدا زد:
-
نِي، نميشه؛ به امان
خدا!
دستي تكان داد و دور شد. او لحظه يي با نگاه
دنبالش كرد و بعد به راست پيچيد و با سري پايين افتاده به شتاب وارد صحن مسجد شد.