سنگ پشتخيلي كلان بود
و هفت چوچه داشت. زمستان رسيده بود. شش چوچۀ سنگ پشت دور او را گرفته بودند و
چسپيده به او مي خوابيدند، اما چوچۀ هفتم خيلي كوچك و ضعيف بود و هرچه كوشش مي كرد
نمي توانست به مادرش نزديك شود و هر شب خنك مي خورد و هر شب چند قطره اشك از
چشمانش مي چكيد. يك هفته گذشت و شب هفتم سنگ پشت كوچك آن قدر خنك خورد كه بدنش يخ
كرد و از رخسارش يك دانه اشك سياه به زمين افتاد و همه بدنش آن قدر شخ شد كه آهسته
آهسته سنگ پشت كوچك به يك پارچۀ سنگ مبدل گشت.
يك روز سنگ پشت مادر با
چوچه هايش از بيرون آمد و ديد كه در يك كنج
خانه اش از پاي يك سنگ كوچك، هفت گل قشنگ روييده است. شش تا از گلها سفيد بودند و
گل هفتمي سياه بود. گل هفتمي خيلي كوچك هم بود و سنگ پشت را از آن بيشتر خوش آمد و
با خود گفت اين گل كوچك را به كوچكترين چوچه ام مي دهم.
به « پايحصار» كه در غبار و تيره گي يك شامگاه
بسيار سرد پايان زمستان فرو رفته بود رسيده بودند و گفتگويشان از زنده گيهاي پيش
از زاده شدن بود كه در آن باره چيزهايي شنيده بودند.
چپه يخنهاي بالا زدۀ
بالاپوشها صورتشان را تا نيمه پوشانيده و رخساره هايشان به سرخي گراييده بود. بخار
تيره يي از دهن و بينيهاي برافروختۀ شان بيرون مي زد و به پيرامون مي پراكند.
آن ديگر كه آخرين كلمۀ
مطلب نيمه تمامش را زير لب داشت، با كمي احساس كدورت و تغيير و با لحني كه كوشش او
را براي عادي جلوه كردن كلامش نشان مي داد، پاسخ داد:
-
خواهش مي كنم . . .
بفرمايين!
-
ديق كه نميشي؟
-
نه خير.
-
به امان خدا . . . روز
چارشنبه، ساعت دهِ پيش از چاشت به همان جا . . . فراموش كه نميشه؟ . . .
.
رفيقش كه راه افتاده
بود، در حال حركت سر برگردانيد و صدا زد:
-
نِي، نميشه؛ به امان
خدا!
دستي تكان داد و دور شد. او لحظه يي با نگاه
دنبالش كرد و بعد به راست پيچيد و با سري پايين افتاده به شتاب وارد صحن مسجد شد.
این داستان را نظر به تقاضای تعداد ی از خواننده گان و دوستداران نوشته های
خواهر عزیز ما دکتر پروین پژواک شاعر ،
نویسنده و مترجم جوان و با استعداد افغانازمجموعه داستانهای کوتاه «نگینهوستاره» که از طرف انتشارات هژبر در کشور کانادا نشر شده تقدیم شما عزیزان مینمایم ، باید اضافه کنم که پروین جان وعده داده تا درآیندهاز اشعار مقبول
و داستانهای جالبش برای نشر به این سایت بفرستد. این شما و این هم داستان:
از پسعینک
شام هنگامی که از مغازه ام سوی خانه می آمدم، گرد باد
تابستانی فضا را تیره ساخته و همه جا را با پوششی از خاک فرش نموده بود. با آنکه
دهانم را بستهه، چشمانم را بهم فشرده و صورتم را با دستانم پنهان نموده بودم،
درشتی ریگ را چند باری در چشم ها و دهانم احساس نمودم.
فردا صبح هنگامی که از خواب برخاستم، متوجه شدم که چشم چپم
را باز کرده نمیتوانم و چرک مژه هایم را به هم چسپانده است. به توصیهء مادرم چشمم
را با پنبهء آغشته به چای سیاه سرد شده شستم . چشمم سرخ شده بود وبه قدری سوزش و
آبریزی داشت که ساعت ده قبل از ظهر مغازۀ پرچون فروشی ام را بستم و راهی پولی
کلینیک مرکزی شدم. پس از قدری جستجو شعبۀ چشم را یافتم و به اساس نوبت داخل اتاق رفتم
.
این داستان تاریخی و واقعی که در ایام عید سعید فطر رخداده است.
یکی از مورخان دانشمند بنام ابوعبدالله واقدی که در سال 207 هجری قمری وفات یافته است، حکایت کرده است:
این مورخ چنین گفته است:من دو نفر دوست داشتم که هر سه نفر خود را مانند سه جان در یک بدن یا یک جان در سه بدن میدانستیم، اتفاقآ یکسال عید فطر پیش آمد و من بکلی بی پول بودم نه در جیبم دیناری یافت میشد و نه در خانه ام چیزی!
مادر فرزندانم بمن گفت:
ای مرد، عید آمده است، برای اطفالت رخت نو تهیه کن تا در برابراطفال همسایگان که جامه های رنگارنگ به تن دارند احساس حقارت نکنند!
نگینه و ستاره نام مجموعه ای از داستانهای شیرین و زیبا، دوست وهمکا ر خوب من محترمه داکتر پروین پژواک است. این کتاب در کابل توسط راکت های کور دشمنان فرهنگ مردم افغانستان با مطبعه دولتی یکجا به آتش کشیده شده بود و باردوم در کشور کانادا چاپ شده است.
از این نویسنده جوان تا کنون چند کتاب زیبا دیگر ننشر شده است که عبارتند از:
- گل و گل من، کابل من ( سفر نامه )
- ماجرا های آرش (رمان برای اطفال )
- مرگ خورشید (مجموعه شعرهای پروین پژواک)
- دریا در شبنم (مجموعه اشعار پروین پژواک )
پروین جان در زمستان سال 1345 در شهر زیبای کابل در یک خانواده روشنفکر چشم به جهان گشود . زمانی که من مدیر مسوول مجله "دکمکیانو انیس" بودم ، او محصل فاکولته طب بود و در پهلوی تحصیل به سرودن اشعار مقبول ونوشتن داستان های جالب برای کودکان ونوجوانان میپرداخت، از وی داستان های زیادی در مجلۀ دکمکیانو انیس وسایر نشرات به چاپ رسیده است.