.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز
نمایشنامه ها
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
به مشکلات مردم توجه کنید
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
داستان
چوچـۀ هفـتم سنگ پشت

Image 

سنگ پشت خيلي كلان بود و هفت چوچه داشت. زمستان رسيده بود. شش چوچۀ سنگ پشت دور او را گرفته بودند و چسپيده به او مي خوابيدند، اما چوچۀ هفتم خيلي كوچك و ضعيف بود و هرچه كوشش مي كرد نمي توانست به مادرش نزديك شود و هر شب خنك مي خورد و هر شب چند قطره اشك از چشمانش مي چكيد. يك هفته گذشت و شب هفتم سنگ پشت كوچك آن قدر خنك خورد كه بدنش يخ كرد و از رخسارش يك دانه اشك سياه به زمين افتاد و همه بدنش آن قدر شخ شد كه ‌آهسته آهسته سنگ پشت كوچك به يك پارچۀ سنگ مبدل گشت.

يك روز سنگ پشت مادر با چوچه هايش از بيرون آمد و ديد كه در يك كنج خانه اش از پاي يك سنگ كوچك، هفت گل قشنگ روييده است. شش تا از گلها سفيد بودند و گل هفتمي سياه بود. گل هفتمي خيلي كوچك هم بود و سنگ پشت را از آن بيشتر خوش آمد و با خود گفت اين گل كوچك را به كوچكترين چوچه ام مي دهم.

ادامه مطلب...
 
اگر مي داشتم؟!

Image

به « پايحصار» كه در غبار و تيره گي يك شامگاه بسيار سرد پايان زمستان فرو رفته بود رسيده بودند و گفتگويشان از زنده گيهاي پيش از زاده شدن بود كه در آن باره چيزهايي شنيده بودند.

چپه يخنهاي بالا زدۀ بالاپوشها صورتشان را تا نيمه پوشانيده و رخساره هايشان به سرخي گراييده بود. بخار تيره يي از دهن و بينيهاي برافروختۀ شان بيرون مي زد و به پيرامون مي پراكند.

يكي از دو همراه ايستاد. صحبت طرفش را بريد و گفت:

-    ببخش، گپهاي ما بمانه براي بعد. ناوقته؛ نماز قضا مي شه؛ اجازه مي دي؟

آن ديگر كه آخرين كلمۀ مطلب نيمه تمامش را زير لب داشت، با كمي احساس كدورت و تغيير و با لحني كه كوشش او را براي عادي جلوه كردن كلامش نشان مي داد، پاسخ داد:

-    خواهش مي كنم . . . بفرمايين!

-    ديق كه نميشي؟

-     نه خير.

-     به امان خدا . . . روز چارشنبه، ساعت دهِ پيش از چاشت به همان جا . . . فراموش كه نميشه؟ . . . .

رفيقش كه راه افتاده بود، در حال حركت سر برگردانيد و صدا زد:

-    نِي، نميشه؛ به امان خدا!

دستي تكان داد و دور شد. او لحظه يي با نگاه دنبالش كرد و بعد به راست پيچيد و با سري پايين افتاده به شتاب وارد صحن مسجد شد.  
ادامه مطلب...
 
اختر بیا رانه غی ! ؟

ظفر خان اهتمام
ظفر خان اهتمام
پو هنيار ظفر خان « اهتمام »

  لـنډ داسـتان

اختر بیا رانه غی ! ؟

د شمشاد د غره ختیځ سیوري ته جسیم او غښتلي ځوانان پړي ترملاتم و، د لوی سړک په لور دتورخم په لیکه د تیرېدونکوکسانو د پښوښکالوته غوږ په څک وو او د هغوی د تګ لوری یې د سترګو په کونجونو څاره . کله به چې خلک له مزي تیر شول دوی به خواشینې شول او په خبرو به اخته ښکاريدل دې وزګارۍ دغه شیبې به یې په کیسو او ترخو موسکاوو تېروولې . دې! ډلې ته اختر ټوکې او کیسې کولې، دی خپلومساپرو انډیوالانو ته د ډاډ څلی و، پیړه سینه، سره ویښتان، او تک سور ټیکلی ټکی ټکی مخ یې لره کله به چې کار او بار نه و نو خپل انډیوالان به یې له خفګان څخه په ټوکوټکالو بوخت ساتل . زموږ ډله هم نوې د کار لپاره راغلې وه او انډیوالان مو لټول تر څو د کار چلونه او ځای راوښیي، هو! رښتېا ما سره نور ملګري د ښونځیوتنکي شاګردان او ځینې یې هم مامورین و او آسانه کار پسي ګرځېدو چې د اختر سترګې په موږ ولګیدې . ده! او ملګرویې له موږ سره ستړي مه شي وکړه او خپل کسان یې راوپیژندل ... بیا موږ د کار په هکله ترې وپوښتل په پراخه ټنډه یې وویل : 

ادامه مطلب...
 
ازپس عینک

داکتر پروین پژواک
داکتر پروین پژواک
Image   نوشتهء: داکتر پروین پژواک

 

               از
 
            پس 

     Image                                                                                     

این داستان را نظر به تقاضای تعداد ی از خواننده گان و دوستداران نوشته های خواهر عزیز ما دکتر پروین پژواک شاعر ، نویسنده و مترجم جوان و با استعداد افغان ازمجموعه داستانهای کوتاه « نگینه وستاره » که از طرف انتشارات هژبر در کشور کانادا نشر شده تقدیم شما عزیزان مینمایم ، باید اضافه کنم که پروین جان وعده داده تا درآیندهاز اشعار مقبول  و داستانهای جالبش برای نشر به این سایت بفرستد. این شما و این هم داستان:

از پس عینک

شام هنگامی که از مغازه ام سوی خانه می آمدم، گرد باد تابستانی فضا را تیره ساخته و همه جا را با پوششی از خاک فرش نموده بود. با آنکه دهانم را بستهه، چشمانم را بهم فشرده و صورتم را با دستانم پنهان نموده بودم، درشتی ریگ را چند باری در چشم ها و دهانم احساس نمودم.

فردا صبح هنگامی که از خواب برخاستم، متوجه شدم که چشم چپم را باز کرده نمیتوانم و چرک مژه هایم را به هم چسپانده است. به توصیهء مادرم چشمم را با پنبهء آغشته به چای سیاه سرد شده شستم . چشمم سرخ شده بود وبه قدری سوزش و آبریزی داشت که ساعت ده قبل از ظهر مغازۀ پرچون فروشی ام را بستم و راهی پولی کلینیک مرکزی شدم. پس از قدری جستجو شعبۀ چشم را یافتم و به اساس نوبت داخل اتاق رفتم .

ادامه مطلب...
 
دوستان واقعی

این داستان تاریخی و واقعی که در ایام عید سعید فطر رخداده است. 

 یکی از مورخان دانشمند بنام ابوعبدالله واقدی که در سال 207 هجری قمری وفات یافته است، حکایت کرده است:

 این مورخ چنین گفته است: من دو نفر دوست داشتم که هر سه نفر خود را مانند سه جان در یک بدن یا یک جان در سه بدن میدانستیم، اتفاقآ یکسال عید فطر پیش آمد و من بکلی بی پول بودم نه در جیبم دیناری یافت میشد و نه در خانه ام چیزی! 

مادر فرزندانم بمن گفت:

ای مرد، عید آمده است، برای اطفالت رخت نو تهیه کن تا در برابراطفال همسایگان که جامه های رنگارنگ به تن دارند احساس حقارت نکنند!
ادامه مطلب...
 
معرفی کتاب: نگینه و ستاره

پروین پژواک
پروین پژواک
نگینه و ستاره نام مجموعه ای از داستانهای شیرین و زیبا، دوست وهمکا ر خوب من محترمه داکتر پروین پژواک است. این کتاب در کابل توسط راکت های کور دشمنان فرهنگ مردم افغانستان با مطبعه دولتی یکجا به آتش کشیده شده بود و باردوم در کشور کانادا چاپ شده است.

از این نویسنده جوان تا کنون چند کتاب زیبا دیگر ننشر شده است که عبارتند از:

-   گل و گل من، کابل من ( سفر نامه )

-  ماجرا های آرش (رمان برای اطفال )

-  مرگ خورشید (مجموعه شعرهای پروین پژواک)

 - دریا در شبنم (مجموعه اشعار پروین پژواک )

پروین جان در زمستان سال 1345 در شهر زیبای کابل در یک خانواده روشنفکر چشم به جهان گشود . زمانی که من مدیر مسوول مجله "دکمکیانو انیس" بودم ، او  محصل فاکولته طب بود و در پهلوی تحصیل به سرودن اشعار مقبول ونوشتن داستان های جالب برای کودکان ونوجوانان میپرداخت، از وی داستان های زیادی در مجلۀ دکمکیانو انیس وسایر نشرات به چاپ رسیده است.

ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 بعد > پایان >>

صفحه 41 - 46 از 46
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

تازه ترین اخبار افغانستان

رای تان را به صندوق اندارید

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 
spacer

spacer
Design by Groen