.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
داستان
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و سوم

قرار بود مسابقۀ بزرگ سگ جنگی میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق یک هفتۀ دیگر درست روزی که من می مردم برگزار گردد. همه چیز برای برگزاری یک مسابقۀ بسیار بزرگ و فراموش نشدنی مهیا شده بود. مبالغ شرط بندی شده روی برد و باخت این مسابقه هر روز بالاتر می رفت.

یکی دو نفر کسانی که مبالغ بسیار گزافی را روی برد سگ بابه ملنگ شرط بسته بودند از مدتها قبل تمام مصارف خرچ و خوراک او را به عهده گرفته و مثل من امیدوار بودند که یکبار دیگر سگ ریز نقش بابه ملنگ معجزه نموده و از پس سگ غول پیکر و سایبریایی جنگجوی سابق ملیونر برآید. این مسابقه از آنجایی که اوج تقابل میان دو طبقۀ غریب و ثروتمند را نشان می داد از حساسیت خاصی برخوردار بود و سرو صدای زیادی را ایجاد نموده بود تا جایی که چند رسانۀ تصویری و صوتی خارجی که قسم خورده بودند همیشه ابعاد منفی و زشت زندگی افغانها را نشان بدهند تصمیم گرفته بودند از این مسابقۀ بزرگ گزارش تهیه نمایند. 

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و دوم

تمنا دوا را گرفته بود. جرئت نکردم قیمت دوا را ازش بپرسم چون می دانستم خفه خواهد شد. به برادرم زنگ زدم و گفتم که دم در منتظرم باشد. بقیه راه را در سکوت سپری نمودیم. نزدیکی های خانه تمنا گفت که تا معلوم شدن نتیجه معایناتم استراحت نموده و دفتر نیایم و او در این باره با رئیس صحبت نموده و خبرم را خواهد گرفت.

تشکر نمودم. تمنا خداحافظی نموده و با اتفاق دریور برگشتند.  به خانه رفتم و به مادرم که با نگرانی می خواست علت زود آمدنم از کار را بداند اطمینان دادم که خوب استم و مریضی ام جدی و نگران کننده نیست.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و یکم

فردای آن روز نتوانستم دفتر بروم. هنوز مریض بودم. دور چشمانم حلقۀ کبود رنگی ایجاد شده بود و سوزش سینه و معده ام هم کماکان ادامه داشت.

در ضمن سرفۀ متدوام که گاهی اوقات با خون همراه بود راحتم نمی گذاشت.

من معمولاً به خوردن دوا عادت نداشتم و کوشش می نمودم تا حد امکان از خوردن دوا و رفتن نزد داکتر اجتناب نمایم. آنروز هم با وجود آنکه به شدت مریض بودم پدر و مادرم را که با نگرانی می خواستند نزد داکتر بروم متقاعد ساختم که خوب استم و نیازی به داکتر رفتن ندارم و با کمی استراحت خوب می شوم .

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی ام

صبح آنروز کمی زودتر از روزهای دیگر از خواب برخاستم.

دست و رویم را شسته و بلوز سرخ رنگی را که نشانۀ یک عشق آتشین بود بر تن نمودم.

همانطور که قبلاً گفتم آنروز برای من روزی خاصی بود و باید نسبت به بقیه روزها متفاوتتر ظاهرمی شدم.

کمی از عطر خاصی را که برای این روزها خریده بودم  به بدن و سر و صورتم زدم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...

Image

قسمت بیست و نهم

نوشتم:

تمنا جان:

امروز می خواهم قصۀ کوچکی را در باره والانتاین بتو بگویم. 

وقتی سخت از والانتاین به میان می آید فوراً موضوع دیگری که در کنار آن به فکر ما خطور می کند کلمۀ است بنام عشق. کلمۀ که از زمانی که آدم اولین قدم هایش را روی زمین گذاشت تا امروز قدم به قدم و مثل سایه او را تعقیب نموده و همیشه جز لاینفک زندگی او بوده است. می گویند خدا عشق را آفرید و بعد از آن آدم را تا در پناه آن غم و  غصه هایش را فراموش نموده و افق های پیش رویش را روشن تر ببیند. 

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و هشتم

زمستان با همه سردی و برفی که به همراه داشت فرا رسیده بود. آن سال بر خلاف سالهای دیگر سال سرد و یخبندانی بود.

 اما زمستان و سردی آن آتشی را که عشق تمنا در وجودم افروخته بود نتوانستند خاموش نمایند.

حالا دیگر عشق او یگانه هدف زندگی ام را تشکیل می داد. بکلی موقعیتم را فراموش نموده بودم. فکر می نمودم اگر کار می نمودم، صبح ها زودتر از دمیدن اشعه آفتاب از جایم بر می خواستم، داستان و شعر می نوشتم و شب ها با نگاه نمودن به تاریکی شب و آسمان بی ستاره می خوابیدم همه اش صرف برای او و به خاطر او بود

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و هفتم

فردای آنروز و روزهای بعد از آن نتواستم سر وظیفه ام حاضر گردم. ضعف شدیدی وجودم را فرا گرفته بود که اجازۀ هر نوع حرکتی را از من می گرفت. تمنا مرتب با تلفن احوالم را می پرسید و یک روز هم او با یک دسته گل به دیدنم آمد. از هر زمان دیگر مهربانتر بنظر می رسید.

با محبت تمام کنار بسترم نشست و در بارۀ مریضی ام پرسان نموده و  گفت که طی چند روز گذشته کاملاً در دفتر تنها بوده است و چقدر پشتم دیق شده است.

هر کس دیگری جای من بود فریب آن همه مهربانی و لطف تمنا را می خورد و  خیال دیگری در بارۀ او می نمود اما من می دانستم که ماجرا از کجا آب می خورد.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و ششم

نامه را اینطور شروع نمودم:

تمنا جان:

امروز می خواهم برایت قصۀ کوچکی را بیان نمایم.

نمی دانم از کجا آغاز نمایم. در حقیقت برای این قصه هیچ آغازی نیست همانطور که پایانی هم وجود ندارد. می دانم که از حاشیه روی و کنایه گفتن خوشت نمی آید پس سر اصل موضوع می روم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و پنجم

مطلبی را که من و تمنا در مورد سگ جنگی تهیه نموده و به اصرار رئیس لحن انتقادی داشت و ما در آخر آن این سوال را که آیا سگ جنگی یک عمل پسندیده بوده و یا دولت به عنوان یک نوع فساد اجتماعی آنرا ممنوع بسازد مطرح نموده بودیم در شمارۀ بعدی مجله به چاپ رسید. استقبالی که خواننده گان و دیگر رسانه ها از این مطلب نمودند بی سابقه بود.

طی روزها و هفته های آینده صدها نامه به دفتر مجله رسید. 

عده ای با آن موافق و عده ای هم با آن مخالف بودند. یک عده هم پا را از این فراتر گذاشته و نامه های تهدید آمیزی عنوانی من و تمنا که نویسندگان مطلب بودیم فرستادند و گفته بودند که اگر یک بار دیگر در میدان سگ جنگی دیده شویم کشته خواهیم شد که البته من و تمنا آنرا جدی نگرفتیم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و چهارم

حالا دیگر مطمین شده بودم که تمنا تا هنوز دروازۀ قلبش را بروی هیچ بیگانه ای چه در بیرون از محل کار و چه محیط کاری نگشوده بود.

در محل کار نگرانی کوچکی از جانب بهروز داشتم که همیشه کوشش می نمود خودش را به تمنا نزدیک نموده و با حرفهایی که می زد جایی در دل او برای خودش پیدا نماید و تمنا همیشه با خونسردی و بی تفاوتی و بعضی اوقات هم با ابروهای گره خورده حرفهای او را می شنید و  به اصطلاح معروف به روی خودش نمی آورد و حرفهای او را ناشنیده می گرفت.

اما یک روز تلفن روی میز تمنا بصدا در آمد و او گوشی را برداشت و بعد از آنکه صدای مخاطب را شنید به آرامی گفت: سلام بهروز آغا .. خوب استم شما خوب استین ... بله .. بله .. کار ترجمه و تایپ آن تمام شده است و چند لحظه بعد آن را به دفتر شما می فرستم.. بسیار خوب کوشش می کنیم آنرا تا فردا تمام نمائیم.. بله خوب بفرمایید من می شنوم.

ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 بعد > پایان >>

صفحه 31 - 40 از 70
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

تازه ترین اخبار افغانستان

رای تان را به صندوق اندارید

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 
spacer

spacer