قرار بود مسابقۀ
بزرگ سگ جنگی میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق یک هفتۀ دیگر درست روزی که من می
مردم برگزار گردد. همه چیز برای برگزاری یک مسابقۀ بسیار بزرگ و فراموش نشدنی مهیا
شده بود. مبالغ شرط بندی شده روی برد و باخت این مسابقه هر روز بالاتر می رفت.
یکی دو نفر
کسانی که مبالغ بسیار گزافی را روی برد سگ بابه ملنگ شرط بسته بودند از مدتها قبل
تمام مصارف خرچ و خوراک او را به عهده گرفته و مثل من امیدوار بودند که یکبار دیگر
سگ ریز نقش بابه ملنگ معجزه نموده و از پس سگ غول پیکر و سایبریایی جنگجوی سابق
ملیونر برآید. این مسابقه از آنجایی که اوج تقابل میان دو طبقۀ غریب و ثروتمند را
نشان می داد از حساسیت خاصی برخوردار بود و سرو صدای زیادی را ایجاد نموده بود تا
جایی که چند رسانۀ تصویری و صوتی خارجی که قسم خورده بودند همیشه ابعاد منفی و زشت
زندگی افغانها را نشان بدهند تصمیم گرفته بودند از این مسابقۀ بزرگ گزارش تهیه
نمایند.
تمنا دوا را
گرفته بود. جرئت نکردم قیمت دوا را ازش بپرسم چون می دانستم خفه خواهد شد. به برادرم زنگ
زدم و گفتم که دم در منتظرم باشد. بقیه راه را در سکوت سپری نمودیم. نزدیکی های
خانه تمنا گفت که تا معلوم شدن نتیجه معایناتم استراحت نموده و دفتر نیایم و او در
این باره با رئیس صحبت نموده و خبرم را خواهد گرفت.
تشکر نمودم.
تمنا خداحافظی نموده و با اتفاق دریور برگشتند. به خانه رفتم و
به مادرم که با نگرانی می خواست علت زود آمدنم از کار را بداند اطمینان دادم که
خوب استم و مریضی ام جدی و نگران کننده نیست.
فردای آن روز نتوانستم دفتر بروم.
هنوز مریض بودم. دور چشمانم حلقۀ کبود رنگی ایجاد شده بود و سوزش سینه و معده ام
هم کماکان ادامه داشت.
در ضمن سرفۀ متدوام که گاهی اوقات
با خون همراه بود راحتم نمی گذاشت.
من معمولاً به خوردن دوا عادت
نداشتم و کوشش می نمودم تا حد امکان از خوردن دوا و رفتن نزد داکتر اجتناب نمایم.
آنروز هم با وجود آنکه به شدت مریض بودم پدر و مادرم را که با نگرانی می خواستند
نزد داکتر بروم متقاعد ساختم که خوب استم و نیازی به داکتر رفتن ندارم و با کمی
استراحت خوب می شوم .
امروز می خواهم قصۀ
کوچکی را در باره والانتاین بتو بگویم.
وقتی سخت از والانتاین به میان می آید فوراً موضوع
دیگری که در کنار آن به فکر ما خطور می کند کلمۀ است بنام عشق. کلمۀ که از زمانی
که آدم اولین قدم هایش را روی زمین گذاشت تا امروز قدم به قدم و مثل سایه او را
تعقیب نموده و همیشه جز لاینفک زندگی او بوده است. می گویند خدا عشق را آفرید و
بعد از آن آدم را تا در پناه آن غم و غصه هایش را فراموش نموده و افق های پیش رویش را روشن تر ببیند.
زمستان با همه سردی و برفی که به
همراه داشت فرا رسیده بود. آن سال بر خلاف سالهای دیگر سال سرد و یخبندانی بود.
اما زمستان و سردی آن آتشی را که عشق تمنا در
وجودم افروخته بود نتوانستند خاموش نمایند.
حالا دیگر عشق او یگانه هدف زندگی
ام را تشکیل می داد. بکلی موقعیتم را فراموش نموده بودم. فکر می نمودم اگر کار می
نمودم، صبح ها زودتر از دمیدن اشعه آفتاب از جایم بر می خواستم، داستان و شعر می
نوشتم و شب ها با نگاه نمودن به تاریکی شب و آسمان بی ستاره می خوابیدم همه اش صرف
برای او و به خاطر او بود
فردای آنروز و روزهای بعد از آن نتواستم سر وظیفه ام حاضر گردم. ضعف شدیدی
وجودم را فرا گرفته بود که اجازۀ هر نوع حرکتی را از من می گرفت. تمنا مرتب با
تلفن احوالم را می پرسید و یک روز هم او با یک دسته گل به دیدنم آمد. از هر زمان
دیگر مهربانتر بنظر می رسید.
با محبت تمام کنار بسترم نشست و در بارۀ مریضی ام پرسان نموده و گفت که طی چند روز گذشته کاملاً در دفتر تنها
بوده است و چقدر پشتم دیق شده است.
هر کس دیگری جای من بود فریب آن همه مهربانی و لطف تمنا را می خورد و خیال دیگری در بارۀ او می نمود اما من می
دانستم که ماجرا از کجا آب می خورد.
نمی دانم از کجا آغاز نمایم. در حقیقت برای این قصه هیچ آغازی نیست همانطور که پایانی هم وجود ندارد. می دانم که از حاشیه روی و کنایه گفتن خوشت نمی آید پس سر اصل موضوع می روم.
مطلبی را که من و تمنا در مورد سگ جنگی تهیه نموده و به
اصرار رئیس لحن انتقادی داشت و ما در آخر آن این سوال را که آیا سگ جنگی یک عمل
پسندیده بوده و یا دولت به عنوان یک نوع فساد اجتماعی آنرا ممنوع بسازد مطرح نموده
بودیم در شمارۀ بعدی مجله به چاپ رسید. استقبالی که خواننده گان و دیگر رسانه ها
از این مطلب نمودند بی سابقه بود.
طی روزها و هفته های آینده صدها نامه به دفتر مجله
رسید.
عده ای با آن موافق و عده ای هم با آن مخالف بودند. یک عده
هم پا را از این فراتر گذاشته و نامه های تهدید آمیزی عنوانی من و تمنا که
نویسندگان مطلب بودیم فرستادند و گفته بودند که اگر یک بار دیگر در میدان سگ جنگی
دیده شویم کشته خواهیم شد که البته من و تمنا آنرا جدی نگرفتیم.
حالا دیگر مطمین شده بودم که تمنا تا هنوز دروازۀ قلبش را
بروی هیچ بیگانه ای چه در بیرون از محل کار و چه محیط کاری نگشوده بود.
در محل کار نگرانی کوچکی از جانب بهروز داشتم که همیشه کوشش
می نمود خودش را به تمنا نزدیک نموده و با حرفهایی که می زد جایی در دل او برای
خودش پیدا نماید و تمنا همیشه با خونسردی و بی تفاوتی و بعضی اوقات هم با ابروهای
گره خورده حرفهای او را می شنید و به
اصطلاح معروف به روی خودش نمی آورد و حرفهای او را ناشنیده می گرفت.
اما یک روز تلفن روی میز تمنا بصدا در آمد و او گوشی را
برداشت و بعد از آنکه صدای مخاطب را شنید به آرامی گفت: سلام بهروز آغا .. خوب
استم شما خوب استین ... بله .. بله .. کار ترجمه و تایپ آن تمام شده است و چند
لحظه بعد آن را به دفتر شما می فرستم.. بسیار خوب کوشش می کنیم آنرا تا فردا تمام
نمائیم.. بله خوب بفرمایید من می شنوم.