یکی از پر تیراژترین مجله های ادبی که در ضمن مقالات آتشینی بر ضد کارکردهای
نادرست دولت و وضعیت خراب اجتماعی در آن به نشر می رسید و خوانندگان و علاقمندان
زیادی در سراسر افغانستان و حتی خارج از افغانستان داشت به یک مترجم زبان انگلیسی
نیازمند بود. من زمانی که صفحات مجله را ورق می زدم آگهی را خواندم (به مترجمی که
بتواند مطالب زبان انگلیسی را به خوبی ترجمه نموده و با کمپیوتر آشنایی داشته باشد
نیاز داریم. مهارت دیگر لازم نیست. معاش کافی داده می شود)
با وجود آنکه از هر نظر برای آن کار کاندید مناسبی بودم اما آنرا نادیده
گرفتم. آن آگهی را مثل آگهی های دیگر کاریابی که بعد از اعلان شدن و مراجعه نمودن
صدها نفر تنها اشخاص واسطه دار و زورمند انتخاب می گردیدند فراموش نمودم اما هفتۀ
دیگر که شماره تازۀ مجله بدستم رسید و به بخش آگهی ها رسیدم دیدم که آن آگهی هنوز
سرجایش بود.
اشعه های خورشید با گرمی خوش آیندی که دارد نمی گذارد بیشتر از آن بخوابم.
از جایم بر می خیزم. تخت خوابم نزدیک به پنجره گذاشته شده است و من می توانم
از عقب آن به چشم انداز وسیعی که روبرویم واقع شده است نگاه نمایم. اتاقی که من در
آن زندگی می نمایم دو پنجره دارد و همین پنجره هاست که مرا قادر می سازد که هر روز
شاهد طلوع و غروب آفتاب باشم. صبح ها زمانی که از خواب برخاسته از پشت پنجره اولی
طلوع آفتاب، شور و نشاط طبیعت و حقیقت زندگی را دیده و امید به زنده ماندن و پیش
رفتن در وجودم زنده می گردد و غروب ها هم زمانی که از پشت پنجره دوم به غروب آفتاب
نگاه نموده و حقیقت مرگ و تبدیل شدن موجود زنده ای مثل روز را با همه شور، هیجان و
جنونی که در خودش دارد به موجودی مرده، خاموش و خالی از شور و نشاطی مثل شب می
بینم آنوقت یک بار دیگر وجودم پر می شود از خستگی و بیزاری.
روزی که کریمه می خواست با من خداحافظی نماید روزی بود پر از رنج، اشک و وحشت. رنج جدایی از یک دوست، اشک حسرت و وحشت تنها شدن و تنها ماندن.
دلم نمی خواست گریه کنم اما چطور امکان داشت که انسان دوستی مثل کریمه را از
دست بدهد و گریه نکند؟ احساس و حالت کسی را داشتم که یک مادر مهربان، یک خواهر
دلسوز و یک دوست همدرد و همرازش را یکجا از دست بدهد.
کریمه در حالیکه کوشش می نمود آرامم نماید می گفت: آرام باش عزیزم، تو دیگر یک
مرد شده ای و گریه برای یک مرد عیب است. امیدوارم که هیچوقت دست از کوشش و تلاش
برنداری و زندگی را مثل یک انسان آزاده و سربلند ادامه بدهی و همیشه این را بخاطر
داشته باشی که نه تنها چیزی از دیگران کم نداری بلکه چیزی که تو داری بیشتر
انسانها حتی آنانی که سالم هستند ندارند و آن اندیشه ای عالی و بلند تو و قلب پاکت
می باشد و تو باید با استفاده درست از آنها زندگی را به پیش ببری.
کمی مکث نمود و بعد ادامه داد: اما تا جایی که مربوط
به کریمه می شود همیشه وقتی دلت برای او تنگ شد به قلبت نگاه نموده و به صدایی که
از آن برمی خیزد گوش بده و او را در آنجا خواهی یافت.
از
آنعده دوستان وعزیزانیکه این داستان را تا کنون مطالعه نموده اند صمیمانه
تقاضا میکنم که نظریات ، پیشنهادات و انتقادات سالم خود را عنوانی ۲۴ ساعت
بفرستند تا نویسنده محترم آن بتواند در آیندهاز راهنمایی های شما استفاده کند. همچنان کسانیکه تا کنون موفق به مطالعه آن نشدند میتوانند بالای این آدرس:
موازی با این جریانات افسانۀ دیگری بنام القاعده و ناراضی ملیاردر عربستان
سعودی بنام حسامه بن لادن آغاز گردید که
حقیقت و ماهیت واقعی آنرا بجز از خدا و شاید هم سازمان سیا کسی دیگری نمی دانست.
این سازمان که شامل عده ای از افراطی ترین عناصر عرب، شورشیان چچین و نارضیان
ازبک بود و رهبری آن را یک ملیادر شورشی عرب بنام حسامه بن لادن به عهده داشت از
حمایت چندین سازمان تندرو و بنیاد گرای اسلامی برخودار بود و در ضمن دالر های شیوخ
و موسسات خیریه عربی بطور مستقیم و یا غیر مستقیم در حساب بانکی آنان سرازیر می
گردید. این سازمان در سالهای جهاد مجاهدین علیه روس ها در داخل افغانستان جنگیده
بودند و همزمان با اشغال بیشتر از نود درصد خاک افغانستان توسط طالبان روابط
دوستانه و بسیار نزدیکی را با این گروه بهم زده و حسامه بن لادن اقامتگاهش را از سودان
به شهر جنوبی کندهار که زادگاه گروه طالبان بود انتقال داد. کمپ های آموزشی
تروریستان بسرعت در نقاط مختلف افغانستان تاسیس گردید. تمام تروریستان مشهور و غیر
مشهور دنیا ، افغانستان را پناه گاه امن و مطمینی برای خودشان یافتند و از آنجا با
خیال راحت حملات خودشان را علیه اهداف شان در غرب سازمان دهی نمودند.
سه مرد بدبختی را که مرگ بر آنها سایه انداخته بود و آثار شکنجه و وحشتی که
ترس از مرگ باعث آن شده بود، بر چهره شان هویدا بود از یک موتر نظامی پائین
نمودند. دست های آنان به عقب شان بسته شده بود اما پاهای شان باز بود.
قدرت قدم زدن را نداشتند.
پاهای شان به زمین کشیده می شد.
شاید به دلیل ضعف و ناتوانی بیش از حد بود و یا شاید هم ترس از مرگ.
بله! این ترس از مرگ بود که قدرت قدم زدن را از آن سه نفر گرفته بود.
نه من و نه هیچ کس دیگر بجز از خدا و آن چند نفر طالب نمی دانستند که آن سه
نفر چه کسانی بودند، چه ملیتی داشتند و چه عملی محاکمه امارت اسلامی طالبان به
واداشته بود تا جزای قصاص را بر آنها صادر نماید؟
طالبان زنان و دخترانی را که بر اسپ دموکراسی سوار شده و چهار نعل بسوی آزادی
نوع غربی آن به پیش می رفتند خانه نشین نموده و مجبور شان نمودند که در ازای نشان
دادن هر سانتی متر از پوست بدن شان ده شلاق بخورند.
چیزی که طالبان را بیشتر از بقیه گروه ها و احزاب سیاسی متمایز می ساخت این
بود که آنها پولیس خاصی بنام امر به معروف و نهی عن المنکر داشت که همیشه اعمال و
کارکرد های آن همیشه زبانزد خاص و عام بود و موجب اعتراضاتی از جانب گروه های
طرفدار حقوق بشر که زنان در صدر آن قرار داشت می شد و موجب می شد که روز بروز این
گروه در عرصه بین المللی منزوی تر گردد.
در حقیقت پولیس مذهبی امر به معروف نهی عن المنکر مرجعی بود که وظیفه داشت
تمام تفسیرات افراط گرایانه گروه طالبان از دین را در جامعه پیاده نموده و تمام
افراد جامعه مرد و زن را مجبور به اجرای آن نمایند.
پولیس امر به معروف و نهی عن المنکر همان طور که از نام آن پیدا بود دو وظیفه
مهم و اساسی داشت:
- امر به معروف یعنی اینکه مردم دستورات شریعت و سنت ها را به نحوی که گروه
طالبان تفسیر نموده بودند بجا بیاورند.
و برای اینکار لست دراز و طویلی از دستورالعمل ها وجود داشت:
که مردم نماز شانرا سر وقت بجا
بیاورند و دیگر مهم نبود که کسی وضو و یا طهارت نداشت و یا قبلاً نمازش را خوانده
بود
مردم که من و کریمه هم جزئی از آنها بودیم با نفس راحت ماجرا را دنبال می نمودند. اینکه می گویم نفس راحت به این
دلیل بود که وقتی پای دشمن تازه نفس و بیرحمی به اسم طالب به میان آمد مجاهدین
بیشتر به فکر مقابله با آنها برآمدند تا پرتاب بی هدف راکت و قتل عام و غارت مردم
بی گناه.
در سپتمبر سال ۱۹۹۶ طالبان بدون کدام مقاومتی داخل کابل شدند و مجاهدین سنگر های شان را در مناطق
شمالی افغانستان که کمتر از پانزده فیصد خاک افغانستان را تشکیل میداد مستحکم
نمودند و هسته های مقاومت را در آنجا مستحکم نمودند.
طالبان پایتخت افغانستان کابل را تصرف نموده و بدین ترتیب صفحه سیاه دیگری را
در تاریخ افغانستان گشودند.
از اولین روز ورود آنها به کابل دیگر صدای گلوله و راکت شنیده نشد.
بعد از آن همه فیر گلوله ها و راکت و صدای شیون شهروندان کابل آن سکوت شاید دل
انگیز بنظر می رسید.
اما اینطور نبود.
آن سکوت بیشتر به سکوتی شباهت داشت که بر اثر فشار، ظلم و وحشت حکمفرما شده
باشد. یک حالت اختناق حکمفرما شده بود.
نشرات تلویزیون ملی یگانه ایستگاه تلویزیونی موجود در تمام افغانستان متوقف
شد.
موسیقی و اسم آن جز تاریخ شد و جای خودش را به سرود های طالبانی داد.
تمام چهار راه ها پر بود از توته و پارچه های کست ها و فلم های ویدیویی.
من هم خودم را عادت داده بودم که جنگ لعنتی را جزئی از زندگی روزمره خود قبول
نمایم و البته این حقیقت تلخ را نه تنها من بلکه تمام افغانها قبول نموده بودند.
اما بر عکس کریمه، من از صدای انفجار راکت می ترسیدم. هر انفجار
مرا به سختی تکان میداد. آن صدای شوم زندگی مرا زیر و رو نموده بود و ترس از آن
صدا در قلب و روحم خانه نموده بود.
نمی توانستم ترس از آن صدا را در وجودم از بین ببرم.
و کسی چه می داند شاید هم ترس از صدای راکت و مرمی همان ترس از مرگ بود که مثل
همه انسان ها هنوز هم در وجود من از بکلی از بین نرفته بود.
درست نمی دانم؟
گاهی اوقات که جنگ دیگر واقعاً شدت می گرفت و هر آن انتظار آن می رفت که سقف
خانه بر اثر اصابت یک راکت بر سر ما فرو بنشیند آنوقت ما مجبور می شدیم که به زیر
زمین تنگ، تاریک و نمناک خانه ما برویم که از شروع جنگ تا آنزمان اقامتگاه دایمی
پدر، مادر، برادر و خواهرم بود و من تنها زمانی
به آنجا می رفتم که دیگر واقعا باران گلوله ها بیداد می نمودند.
از شروع جنگ نصف بیشتر خانه های شهر کابل بصورت ویرانه و غیر مسکونی در آمده
بود و صاحبان آن یا مرده بودند و یا به مناطق امن تر که بسیار کم بود و یا هم به
کشور های بیگانه مهاجر شده بودند.
این جا سخن از کریمه بود اما نه بصورت یک فرشته و یا یک روح بلکه بصورت یک
دختری ساده که مثل من معیوب شده بود و بخودش این را قبولانده بود که بقیه عمرش را
فقط با یک پا سپری نماید و نمیدانم چه انگیزه باعث شده بود که او دستان مهربانش را
به کمک و یاری من دراز نماید؟
اما هرچه بود وجود او جز لاینفک خانه و زندگی ما شده بود و نام او برای من
منبع بود از امید و آرزو.
و بعد یک روز بدون کدام مقدمه کریمه ناگهان گفت: تو باید زبان انگلیسی را یاد
بگیری. شاید حالا چیزی بی ارزشی به نظر بیاید اما یک روزی بلاخره دانستن زبان
انگلیسی از ضروریات یک زندگی مدرن خواهد شد و در آن روز تو باید قادر باشی که پا
به پای زمان حرکت نمایی.
با کمی تردید گفتم: اما من نمی توانم.. من اصلاً زبان انگلیسی را دوست ندارم.
- تو باید زبان انگلیسی را یاد بگیری میدانی. من این طور میخواهم.
این چیزی بود که او می خواست و من نمی توانستم در مقابل خواست او مقاومتی از
خودم نشان بدهم.
بپرسیدم: خوب من زبان انگلیسی را چطور باید یاد بگیرم؟ کی یادم می دهد؟
سلام میدهد. رویش را می بوسم. البته او آنقدر کوچک هم نیست. دوازده سال دارد.
اما از آنجایی که از اولین روزی که بدنیا آمده بود من شاهد بزرگ شدن او بوده ام
همیشه بنظرم کوچک جلوه می نمود. او هیچوقتی ندیده بود که من بتوانم روی پاهای خودم راه بروم. او هم
مثل برادرم از روزی که قادر شده بود دست راست و چپش را بشناسد حیثیت یک خدمتگار را
برای من داشت. دخترک بیچاره هر روز صبح زودتر از من از خواب برمیخواست، نمازش را
می خواند و بعد از نماز مثل هر طفل دیگر نمی خوابید بلکه وسایلم را آماده مینمود.
آفتابه و لگن را می آورد تا دست و رویم را بشویم. لباس هایم را مقابل بسترم می
گذاشت و بعد هم که من وظیفه میرفتم، بسترم را جمع و جور نموده و لباس هایم را می
شست. او تنها کسی بود که من در مقابل اش نمی توانستم عصبانیت و خشم خود را اظهار
نمایم.
حتی در چنین مواقعی که حوصله هیچ کاری را نداشتم او را با پیشانی باز می
پذیرفتم.
برایم چای ریخت و بعد طبق معمول ومثل همیشه که کاری میداشت، لبخندی زد و گفت:
تو خوب هستی لالا؟
میدانستم که چیزی میخواهد. به زحمت زیاد لبخندی زده و گفتم: من خوب هستم عزیزم.
- معلم انگلیسی خواسته یک مقاله بنویسم.
و بعد کمی این پا و آن پا شد و پرسید:
برایم می نویسی؟
گفتم: نمی نویسم اما کمکت می کنم. خودت باید مغزت را بکار بیندازی.
سرش را با شیطنت تکان داد و رفت تا کتابچه اش را بیاورد. منظورش را میفهمیدم.
همیشه این حرف را می زدم اما بعداً مجبور می شدم تمام و کمال مقاله را برایش
بینویسم.