مطلبی را که من و تمنا در مورد سگ جنگی تهیه نموده و به
اصرار رئیس لحن انتقادی داشت و ما در آخر آن این سوال را که آیا سگ جنگی یک عمل
پسندیده بوده و یا دولت به عنوان یک نوع فساد اجتماعی آنرا ممنوع بسازد مطرح نموده
بودیم در شمارۀ بعدی مجله به چاپ رسید. استقبالی که خواننده گان و دیگر رسانه ها
از این مطلب نمودند بی سابقه بود.
طی روزها و هفته های آینده صدها نامه به دفتر مجله
رسید.
عده ای با آن موافق و عده ای هم با آن مخالف بودند. یک عده
هم پا را از این فراتر گذاشته و نامه های تهدید آمیزی عنوانی من و تمنا که
نویسندگان مطلب بودیم فرستادند و گفته بودند که اگر یک بار دیگر در میدان سگ جنگی
دیده شویم کشته خواهیم شد که البته من و تمنا آنرا جدی نگرفتیم.
حالا دیگر مطمین شده بودم که تمنا تا هنوز دروازۀ قلبش را
بروی هیچ بیگانه ای چه در بیرون از محل کار و چه محیط کاری نگشوده بود.
در محل کار نگرانی کوچکی از جانب بهروز داشتم که همیشه کوشش
می نمود خودش را به تمنا نزدیک نموده و با حرفهایی که می زد جایی در دل او برای
خودش پیدا نماید و تمنا همیشه با خونسردی و بی تفاوتی و بعضی اوقات هم با ابروهای
گره خورده حرفهای او را می شنید و به
اصطلاح معروف به روی خودش نمی آورد و حرفهای او را ناشنیده می گرفت.
اما یک روز تلفن روی میز تمنا بصدا در آمد و او گوشی را
برداشت و بعد از آنکه صدای مخاطب را شنید به آرامی گفت: سلام بهروز آغا .. خوب
استم شما خوب استین ... بله .. بله .. کار ترجمه و تایپ آن تمام شده است و چند
لحظه بعد آن را به دفتر شما می فرستم.. بسیار خوب کوشش می کنیم آنرا تا فردا تمام
نمائیم.. بله خوب بفرمایید من می شنوم.
من با یک نظر عاشق شدن مخالف نیستم. ممکن است یک نفر کسی را با یک نگاه دیده و
او را بپسندد و خیلی ها بعد از یک عمر در کنار هم زیستن همدیگر را درک نمی کنند
اما برای خود من ماه ها طول کشید که پیش خودم به این نتیجه برسم که من تمنا را
دوست دارم.
البته دوست داشتن من از نوع فلمی و چیزی که در داستان ها و افسانه های قدیمی
خوانده بودم نبود.
منظورم این است که من مثل فلم ها و سریال ها دیوانۀ او نشده بودم و حاضر نبودم
به خاطر او بمیرم و یا دنیا را در پاهای او بریزم و یا اینکه در نظر من او یک
فرشته نبود که بطور اتفاقی سر راه من قرار گرفته باشد.
قلبم بشدت می طپید. عرق سردی وجودم را فرا گرفته بود. فکر می نمودم مریض شده
ام و باز هم همان درد و سوزش لعنتی را در سینه ام احساس می نمودم.
چند لحظه که برای من مثل یک قرن گذشت در سکوت و آرامش سپری شد. بالاخره او
کتابچه را بست و با هیجان زیاد دستش را بسویم دراز نموده و گفت: می خواهم از صمیم
قلب برایت تبریک بگویم.
تو یک روز بالاخره نویسنده بزرگی خواهی شد و امیدوارم این کارت را ادامه بدهی.
دستش را فشردم. فکر نمودم یک جریان قوی الکتریسته از دست او متصاعد شده و تمام
وجود و قلبم را لرزاند اما خوشبختانه او متوجه حالتم نشده بود.
زندگی با همه پستی ها و بلندی هایی که داشت می گذشت و من کوشش می نمودم پا به
پای آن حرکت نموده و از زمان عقب نیفتم.
می گویند زندگی معجونی از خوشی ها و غم ها بوده و غم و شادی دو جز لاینفک
زندگیست. گاهی فکر می نمودم که زیر بار غم و مشکلات از پا افتاده و دیگر نمی توانم
به پیش بروم و زمانی هم این احساس به من دست می داد که زمان در دست های من است و می توانم به نفع خود
آنرا بچرخانم. کوشش می نمودم به هر دو وضعیت خود را عادت داده و هر دوی آنرا بطور
یکسان بپذیرم.
چند هفته گذشت. حرفهای تمنا را مد نظر گرفته و در مقابل نگاه ها و حرفهای مردم
خودم را بی تفاوت نشان می دادم و شاید به همین دلیل بود که بعد از آن روز کسانی که
در آن دفتر کار می نمودند هرگز به آن شکل خاص بطرفم نگاه ننمودند و در بارۀ من با همدیگر زیر
گوشی حرف نزدند اما بعد ها دریافتم که آن روز بعد از اینکه من میز غذا را ترک
نموده بودم تمنا با پرخاشگری هرچه تمام به آنها گوشزد نموده بود که از آن طور نگاه
کردن بمن که وضعیت خاصی داشتم و زیر گوشی حرف زدن در بارۀ من پرهیز نمایند.
اولین شمارۀ مجله البته بعد از
استخدام من که اکثر مقالات آن که به زبان انگلیسی ترجمه شده بودند و اکثر نوشته
های فارسی دری آن از کارکرد های من و تمنا بود به چاپ رسید و مثل همیشه مورد
استقبال بیش از حد مردم قرار گرفت. داستان کوتاه عاشقانه ای را که من به کمک تمنا
ترجمه نموده بودم و در آن شماره به چاپ رسیده بود بیش از همه مورد توجه و استقبال
خوانندگان مجله قرار گرفت و این موضوع را من از سیل نامه ها و پیام های الکترونیکی
که به آدرس مجله سرازیر شده بود فهمیدم.
من عادت داشتم روزانه برای یک ساعت به کمک دیوار، میز و یا عصا ایستاده شده تا
بدینترتیب کش و قوسی به بدنم داده و در ضمن از ایجاد زخم فشاری بر اثر نشستن زیاد
جلوگیری کرده باشم.
آنروز نیز بر روال روزهای دیگر و با وجود آنکه از انجام دادن آن کار جلو چشمان
اشخاص بیگانه خجالت می کشیدم تصمیم گرفتم برای نیم ساعت هم که شده ایستاده شده تا
تقسیم اوقات هر روزه ام را تغیر نداده باشم.
از تمنا خجالت نکشیدم. معلوم نبود که همکاری ما دو نفر تا چه زمانی ادامه پیدا
می نمود.
حتی اگر برای یک هفته هم اگر می بود من نمی توانستم عملی را که برایم اهمیت
حیاتی داشت انجام ندهم.
برای انجام دادن آن عمل به کمک کسی نیاز نداشتم. چیزی بود که سالها آنرا به
تنهایی انجام داده بودم.
بایسکل ام را به میز نزدیک نموده و به
ترتیبی که آنرا داکتر فزیوتراپست یادم داده بود از جایم برخاستم. تمنا دیگر نتوانست بر کنجکاوی اش
غلبه نموده و از جایش برخاست و پرسید: می
خواهی چه کار کنی؟ به کمک من نیاز نداری؟
صبح روز شنبه بود. دریور از آنچه که فکرش را نموده بودم زودتر بدنبالم آمد.
برای اینکه او را منتظر نگذاشته باشم بدون آنکه چیزی بخورم با شکم گرسنه عازم کار
شدم. دم در کاکا رسول بایسکل ام را آورد.
فکر نمی نمودم در آن صبح زود کسی آمده باشد. اما وقتی داخل دفتر شدم فهمیدم که اشتباه نموده ام.
رئیس، بهروز و یک دختر جوان میانه قد که تقریباً می شد گفت هم سن و سال خودم
بود آنجا نشسته بودند.
زیر چشمی نگاه سریعی به صورت آن دختر انداختم. با وجود آنکه آرام و مهربان به
نظر می رسید اما باز هم یک نوع غرور و بلند پروازی در صورت و نگاه اش مشهود بود.
در همان لحظۀ اول با خودم فکر نمودم که از آن دختر مغرور و بلند پرواز انتظار
هیچ نوع رفتار خوش و دوستانه را بجز اینکه برایم دلسوزی نماید نداشته باشم و این
چیزی بود که من سخت از آن نفرت داشتم.
مادرم با خوشحالی تمام استقبالم نمود. او هم به نوبۀ خودش از من سوالاتی از
قبیل اینکه در محل کارم راحت هستم یا خیر و چطور فاصله میان دفتر تا خانه را
پیموده ام و بیشتر آنها رنگ و بوی مادرانه داشت پرسید و وقتی خاطر مهربانش را از
هر نگاه جمع نمودم با خوشحالی صورت و پیشانی ام را بوسید و برایم دعا نمود که
همیشه در زندگی موفق باشم.
پدرم که حالا دیگر آهسته آهسته رو به پیری می رفت وقتی از کار روزانه اش برگشت
عکس العملی مشابه مادرم از خودش نشان داد.
بدینترتیب بعد از آن همه رنج و بدبختی به نظر می رسید که روزهای خوب زندگی ام
شروع شده است. به نظر تمام کسانی که مرا می شناختند مشکلات من که یک شخص معیوب و
معلول بودم و مشکلات کشورم، افغانستان جنگ زده، بعد از سالها خانه جنگی و منازعات
مسلحانه حل شده بنظر می رسید.
با دیدن من با خوشرویی تمام از جایش برخواست و ما با هم دست دادیم.
بر خلاف دفعۀ قبل که برای مصاحبه آمده بودم اینبار یخ غربت و بیگانگی آب شده
بود و احساس خجالت و بی دست و پایی نمی نمودم. آن مرد از ترموز کوچکی که نزدیک
میزش بود برایم چای ریخت.
برادرم هم روی یکی از مبل ها نشست. آن
مرد یا به عبارت دیگر رئیس در جریانی که چای را می نوشیدیم برایم راجع به قوانین کار ی و مسئولیت هایم گفت. حرفهایش را بدقت شنیدم.
ساعت هشت صبح بود و مامورین و کارمندان سر کارهای شان
حاضر شده بودند. رئیس تلفنی با یکی از بخش ها تماس گرفته وکسی را به دفترش خواست.
کمی بعد همان جوانی که در جریان مصاحبه هم در آنجا حاظر بود به دفتر آمد. رئیس او
را به عنوان بهروز معاون بخش نشرات معرفی نموده و مرا هم به او به عنوان مترجم
جدید زبان انگلیسی یاد نمود و از او خواست تا بخش های مختلف مجله را به من نشان
بدهد. با بهروز دست دادم. جوان بسیار خوش اخلاق و خوش کلامی بود.