|
گناه من
داستان كوتاه
حسيب شريفي
تاریخ نشر پنجشنبه دوم سرطان ۱۳۹۰ - ۲۳ جون ۲۰۱۱
 حسیب شریفی دست هایش چنان به سرعت هارمونیه می نواخت که من هرچه
نگاه می کردم یاد نمی گرفتم. هر روز سر ساعت ۲ می رفتم و پهلویش می نشستم تا هارمونیه یاد بگیرم. او پنجه های مرا روی
هارمونیه قرار می داد و بعد مرا می گفت این طور و آن طور بنوازم. تقریبن یک سال می گذشت و من به نواختن هارمونیه بلد نشده بودم.
استادم از بسکه قهر می شد می گفت: «ای چه رقم کله است که تو یاد نمی گیری ؟ یک سال
میشه تا هنوز یک سازه یاد نگرفتی.»
وقت رخصتی می شد و با افکار درهم و برهم راهی خانه می
شدم. در خانه قدر و قیمت زیادی داشتم.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
کاپرکوله ټــا (تور مخی)
پوهنیار ظـفـرخان « اهتمام»
لـنـډ داستان
دنشر نیته ۱ - ۴ - ۱۳۷۰
 پوهنیار ظـفـر خان « اهتمام » په یوه سیمه کې
د
يو دین خلکوپه یو موسم کې دوې بیلې بیلې هيلې درلودې،دې
هیلويوې له بلې څخه ډېر توپير درلود، توپير د ځمکی له تل څخه د اسمان تر څنډو رسېده .
هوکی ! توپیر ، د ځمکی د مخ د برخو په سر توپـیر!!
د ځمکی په مخ د ویش دا کرښې د ازل لیکې کښلی وی چی دچاپه
برخه ډاګونه، للمې،اوبې اوبو کاړونه او دچا په برخه هم اواری ، اوی دوه فصله او د
سین تر غاړې په لویو لویو ویالو سپرې او پرتې ځمکې وې.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستان كوتاه
برف های سر گور
حسيب شريفي
تاریخ نشر یکشنبه اول
جوزا ۱۳۹۰ - ۲۲ می ۲۰۱۱
سرش را به در و دیوار می
کوبد و ناله های دردناک سر می دهد. خودش هم نمی داند این سردردی ناشی از چیست. وضع
اتاق خیلی نامرتب است. کاغذ ها به هر طرف پراگنده اند و هیچ چیز سر جایش نیست.
سیگارش را روشن می کند و چند دود محکم به سینه اش داخل می کند و دوباره آن را راهی
هوا می کند. می آید نزدیک کتاب ها می نشیند یکی یکی آن ها را از قفسه پایین می
کند، هرکدام را یک ورق می زند و به گوشه یی پرتاب می کند. به نامرتبی اتاق افزوده
می شود. به تصویر روی دیوار خیره می شود آن هم نمی تواند افکارش را از این حالت
بیرون بیاورد. در این حالت زنگ دروازه به صدا درمیاید. همسایه با گیلاسی از شیر
وارد می شود. با سردی از او استقبال می کند و شیر را می گذارد لب تاق. آخرین باری
که با نیلا دیده بود به یادش می آید که برایش گفت : تو با این طور نمی توانی زندگی کنی، از خود چه ساختی؟
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستان كوتاه
يك تكرار ديگر
حسيب شريفي
تاریخ نشر دوشنبه ۱۹ ثور ۱۳۹۰ - ۹ می ۲۰۱۱
 حسیب شریفی آن سه نفر هر روز در جاي مشخصي باهم
گفت و گو مي كردند و درپي پلان و تدبيري بودند تا چند وقت ديگر نيز براي شان خوش
بگذرند. حسن دريشي اش را پوشيد، عطر و خوشبوي به لباسش زد و پس از بوسيدن خالد
سوارموترشد. حبيبه ازكنار پنجره باشوهرش خداحافظي كرد. امروز اضطراب ناخوانده يي درپيشاني حبيبه ديده
مي شد؛ گويي در انتظار واقعه يي باشد.
باجاروبي كه در دستش بود بقيهی خانه را
نظيف كرد و رفت تاخالد را نوازش دهد.
حسن وقتي پشت ميز قرارگرفت از مستخدمش خواست کورتی اش را آويزان
كند. پس از اندكي به سراغ دوسيه هارفت تا ببيند حساب هاي تجارت چه گونه است. نزديك
ظهرتلفن دفتربه صدادرآمد :
|
|
ادامه مطلب...
|
|
داستان كوتاه
عبدالحسيب شريفي
تو نمی توانی
تاریخ نشردوشنبه ۱۵ حمل ۱۳۹۰ - ۴ اپریل ۲۰۱۱
 عبدالحسيب شريفي وقتی برای نخستین بار دست به کار زد پایش را زخمی کرد. می
خواست هیزم بشکند که تیشه به پایش خورد. اعضای خانواده ملامتش کرده گفتند : « کار
کده نمیتانی، زور بی جا می زنی »
هر روز در دنیای خود غرق بود. می رفت لب دریا می نشست و به
آب خیره می شد؛ تا این که کسی او را صدا می زد که شام شده و باید برود خانه.
پدرش برایش گفت به بیخ گل آب بریزد. او این کار را کرد، اما
پس از لحظاتی صدای شکستن گلدان بلند شد و او را بر جایش میخکوب کرد. پدرش هر چه
زود تر خودش را رساند. دید که گلدان شکسته
و شاخه های تازهی گل نیز از ساقه جدا شده اند. چیز دیگر نگفت و سیلی محکمی به
رویش نواخت که چاپ پنجه های پدرش به رویش گل انداخت : « مه به چقه زحمت ای گُله
نگاه کردم و ... یک کاره کده نمیتانی نکو.»
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستان :
پیراهن نو
شمس
الدین محمدی
پلخمری - افغانستان
دوشنبه ۸ حمل ۱۳۹۰ - ۲۸ مارچ ۲۰۱۱
 شمس الدین محمدی آخرین جمعه
ماه مبارک رمضان بود. چند روز محدود به
عید باقیست. نور محمد با پسرش، جان محمد، کنار جاده نزدیک چوک، بالای کراچی اش
میوه می فروشد. پسرک پهلوی پدر ایستاده
است و با خوشحالی این طرف و آن طرف صدا میزند: اینه سیب سرخ، اینه سیب زرد، اینه
سیب اندراب و.... پسرک با خوشحالی و هیجان تمام پیهم صدا میزند. گاهگاهی هم از سوی
پولیس و ماموران تنظیف ښاروالی
اذیت میشوند. گاه کراچی اش را به نزدیک چوک و گاهی هم کنار
جاده این طرف و آن طرف می برد تا از چشم ماموران به دور بمانند. پسرک با خوشحالی و
هیجانی تمام کنار پدرش ایستاده است و لحظه
به لحظه صدا می زند تا اینکه توجه مردم را به خود جلب کند.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
شب عروسی است. همه اعضای
خانواده ی داماد شاد به نظر میرسند. عروس رفت به اتاق دیگر که لباس عروسی اش را بپوشد. داماد را همه به نام رووف قاق و یخن کنده میشناختند. بسیار خوش به نظر میرسید زیرا کنار عروسِ خواهد
ایستاد که از زیبایی ماه چهارده را خجالت میدهد . دختران دهکده روی صحن حویلی صف
کشیده اند ویکی به نوبت رقص میکنند و همه منتظرند تا عروس بیرون بیآید. اما عروس
زیاد دیر کرد. پدرِ عروس خانمش را صدا کرد: برو، او زن دختر چه شد، او خیلی دیر
کد؟
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
آخرین
قسمت
جمعه ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ هالند
به مجردنشستن خانی هموارشد . چای ، شیر، پنیرونانهایی روغنی روی آن چیده شد ،
بعدبره ییکه به افتخارمهمان ذبح کرده بودند ، آنرابه شیوه دست پخت مالداران(کوچیها)
قونموده باکاسه های ماست ونان گرم روی دسترخوان گذاشتند .
نوراکه بعدازمدتهاغذای لذیذرازیردندان یافته بود ، طبق رسم صحرا نشینان ، بدون
تعارف به حدکافی غذاخورد .
بعدازجمع شدن دسترخوان ، مردان ، جوانان وکودکان به دوراوحلقه زدند . دراین
موقع شیرمحمدرویش رابه نورانموده گفت :
اینهادوستداران آوازنی وخواندنهای تواند ،
درتاریکی شبها خودرابه محلی که توزنده گی میکنی
رسانده ازشنیدن آوازنی لذت میبرند .
|
|
ادامه مطلب...
|
|
قسمت چهارم
جمعه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۰ هالند
قاضی باانداختنن نظرکوتاه به غنچه های شکاریکه پیش رویش قطارشده بودند ، باخوش
صرفه یی راه گلونش راصاف ، سپس رویش را به سرفرازخان نموده گفت :
خانصاحب لطف فرموده بگویید که منظوراین غنچه های شکاروتحفه های بیشمار دراین
محفل شاندارچیست؟
ناظرپیش پزه کی کرده روی دوزانونشست ،
مانند پهلوانیکه بردمسابقه رابه نامش رقم زده باشدبابیان کلماتی که بوی غروراز آن
میآمد گفت :
قاضی صاحب ، این محفل یک مجلس نکاح
بندانی است که باانجام مراسم عقدنکاح صبیه یی سرفرازخان بامحترم مفتی صاحب عین
الله خان ، دوفامیل بانام ونشان درولسوالی ریگ روان ، پیوند جاودانه پیدامیکنند .
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
قسمت سوم
جمعه ۳ دسامبر ۲۰۱۰ هالند
حاکم نزدیک کلکینی که به طرف باغ بازمیشدنشست که ناگاه چشمش به ساحه یی گلکاری
شده یی افتادکه درگذشته تل خاکی پوشیده از گیاهان هرزه بود .
اوبه تعریف ابتکاری که درنشاندن بته های تزیینی وشکلدادن کردها ی گل بکاررفته
بود پرداخت .
خان بدون اینکه ازابتکارنوراچیزی بگوید به پلان و توصیف سلیقه یی خودش
درموردسخنهاگفت .
مفتی عین الله که دادن رنگ وروغن به لاف وگزافهای سرفرازخان راازوظایف اساسی
خودمیدانست ، بعدازصاف کردن مجرای گلو ، رویشرابه حاکم نموده گفت :
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 بعد > پایان >>
|
| صفحه 11 - 20 از 70 |