|
مرا با خویش بگذار و بگذر
داستان کوتاه
حسیب شریفی
تاریخ نشر چهارشنبه ۲۱ جدی ۱۳۹۰ یازدهم جنوری ۲۰۱۲
 حسیب شریفی روی لبه ی بام می آید و باز به گشت و گذار مردم خیره می شود. از این مشغولیت خوشش می آید. به همه که نگاه می کند؛ هرکس به نحوی مشغولیتی دارد و به کاری مصروف است. تا نزدیکی های ظهر یک بسته سیگار را تمام می کند. در همسایه گی اش سماوار است، مرتب چای می نوشد و به کار و بار مردم خیره می شود. همه چیز برایش مکرر است. زندگی خودش با دیگران. فکر می کند همه چیز به جز تکرار چیز دیگری نیست. چیز تازه ای به نگاه اش نمی خورد. از بالا به پایین که نگاه می کند دست فروشان روی جاده را می بیند که بیشتر از فکر فروش به فکر پولیس هستند؛ مثل این که از حادثه ای خبر شوند یکباره بازار دست فروشان به هم می خورد و همه فرار می کنند. با آن هم جنب و جوش مردم ادامه دارد و هرکس دنبال کارش است.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
نـوشتـه : سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان کوتاه
قسمت هشتم و آخر
تاریخ نشر یکشنبه ۲۰ قوس ۱۳۹۰ یازدهم دسامبر
۲۰۱۱
 سمیع الدین افغانی نسیم نادیه وجاوید را به منازل شان رسانید وخودش به خانه خاله اش رفت واز پدر
نادیه به مادروخاله اش قصه کرد۰
مادروخاله نسیم پـــریشان
شدند وبه حالت پدرنادیه ودریورش اظهارتاثر
نـــمودند و تصمیم ګرفتند تا فردا به عیادت ایشان به شفاخانه بروند۰
فردا نسيم مادر وخاله اش را جهت عيادت پدر ناديه به شفاخانه
بردند که به فضل خداوندمتعال حالتش رو به بهبود بود٠
به همین ترتیب نادیه ونسیم هرروز در خـــدمت وپرستاری پدر مصروف بودند۰
|
|
ادامه مطلب...
|
|
نـوشتـه : سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان کوتاه
قسمت هفتم
تاریخ نشر چهارشنبه شانزدهم قوس ۱۳۹۰هفتم دسامبر ۲۰۱۱
 سمیع الدین افغانی
نادیه به وار خطای ګوشک تيلفون را ګذاشته فریاد کشید واشک از چشما نش
سرا زیر شد٠
ناديه برای رفتن
به شفاخانه امادګی ميګرفت که نسيم بار دوم تيلفون کرد و از او خواست که منتظرش
باشد وبرايش ګفت :
من حالا به خانه
شما می ايم و شما را به شفاځانه می اورم ٠
ناديه پشنهادش را قبول کرد ومنتظر نسيم شد٠
نسيم به سمت خانه ناديه شان حرکت نمود واز جاويد خواست تا امدن وي درین جا منتطر بماند ٠
نسيم به خانه ناديه شان رفت ،نادیه با دیدن نسیم سلام د ادو
درحالیکه چشمانش از ګریان سرخ شده بود ګفت :
|
|
ادامه مطلب...
|
|
نـوشتـه :
سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان
کوتاه
قسمت ششم
تاریخ نشر
چهارشنبه نهم قوس ۱۳۹۰ - ۳۰ نوامبر ۲۰۱۱
 سمیع الدین افغانی نسيم با رسانيدن مجروحين به شفاخانه به عجله به اطاق نوکريوال رفت و از چګونګی حادثه ومجروحين داکتر موظف راباخبر ساخت ۰
داکتر موظف به نرس ها هدايت داد
تا هرچه زودترمجروحين را به اطاق عاجل انتقال دهند٠
نسيم نيز در انتقال مجروحين به نرس ها
همکاری نمود٠
داکتر موظف از نسیم خواست تا اطاق را ترک نمایدوخود دست به
کار شد۰
نسیم از اطا ق عاجل برامد وخود را به غرفه تیلفون رسانده به
جاوید تیلفون کرد و از وی خواست تا هرچه زودترخود را یکبا ر به شفاخانه برساند۰
|
|
ادامه مطلب...
|
|
نـوشتـه :
سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان
کوتاه
قسمت پنجم
تاریخ نشر جمعه چهارم قوس ۱۳۹۰ -
۲۵ نوامبر ۲۰۱۱
 سمیع الدین افغانی شب بعد ازصرف نان نسیم
موضوع را با مادرش چنین شریک ساخت :
مادر جان اګر فکرت
باشد در راه در باره زندګی اینده ام چیزی ګفتین ؟
مادر ش جواب داد : بلی بلی بچیم خوب یادم است۰
نسیم : میخواستم برایت بګویم
که شریک زندګی مه انتخاب کرده ام و تا
اندازه ی در این کار قدمی چندی برداشته ام۰
مادرش ګفت :بسیار خوب پس بګوبچیم که انتخابت کی
وکجا است ای عروس مقبول مه ؟
نسیم جواب داد: مادرجان نامش نادیه است همان همصنفی ام ، اګر یادت باشه
یک روز باخواهرخوا ندهـایش در خانه
ما مهمان بودند۰
|
|
ادامه مطلب...
|
|
نـوشتـه :
سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان
کوتاه
قسمت چهارم
تاریخ نشر یکشنبه - ۲۹ عقرب ۱۳۹۰ - ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱
 سمیع الدین افغانی نسیم از خانه جاوید شان برامد، موترش را
چالان کرده و به جاده عمومی داخل شد وبعدا درنزدیکی مغازه ی برک ګرفت ،میخواست از
مغازه چیزی بخرد ، ناګهان متوجه شدکه نادیه ازطرف مقابل اومی اید، نسیم هیچ منتظری
این حالت نه بــــود وفکر میکرد در عــــالم
خیال نـــادیه را میبیند، حالتی عجیبی برایش رخ
داد، با خود ګفت :
نادیه و
اینجا ، عجیب است ؟
نادیه نیز از دیدن نسیم خوش شد وبعد از احوال پرسی به نسیم ګفت :
ما با فامیل مان به اینجا امده ایم ، پدرم به اینجا
جهت اجرای وظیفه رسمی امده است۰
|
|
ادامه مطلب...
|
|
نـوشتـه :
سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان
کوتاه
قسمت سوم
تاریخ نشر سه شنبه
- ۲۴عقرب ۱۳۹۰ - ۱۵ نوامبر ۲۰۱۱
 سمیع الدین افغانی نسیم ، مادرش ونـازی خواهرش حوالی ساعت یک بعد از ظهر به
خانه ی خـــاله ایشان درشهر زيبا جلال
اباد رسیدند۰
خاله نسیم ازامدن خواهر وخواهر زاده هایش بسیارخوش شدوبه
مهمان نوازی پرداخت۰
روز اول مادری نسیم باخواهرش ونـــازی بادختران خاله اش
مصروف قصه ها شدند، لحظه بعد خاله نسیم
رو به نسیم کرد وګفت :
نسیم بچیم ! چه وقت
نقل نکاحت راخات خوردیم ،تا دیروزخو
میګفتی که درس هایم تمام نشده، حالا شکر
معاش خـــور شده ای و وقـــت جوانی ات
است، فکر میکنم موقع اش است که به خیرسرشته کنی.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
نـوشتـه :
سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان
کوتاه
قسمت دوم
تاریخ نشر پنجشنبه ۱۹عقرب ۱۳۹۰ - دهم نوامبر ۲۰۱۱
 سمیع الدین افغانی مـــادرنسیم
نیزموادی و لوازم مورد نياز وضرورت
سفر را اماده ساخته و به کمک نسيم در موتر جا بجا نموده وبعد از چنددقیقه هرسه به
صوب شهر زيبا جلال اباد به راه افتادند۰
مادر با نسیم در
سیت پیشرو و نازی خواهرش در سیت پشت سرموتر تکیه زد۰
لخظه سکوت در بین
شان حکمفرما بود بعد ازچنددقیقه مادرش روبه نسیم کرد وګفت :
نسیم بچیم !
مدتهاست
موضوعی را میخواستم برایت بګویم ولی۰۰۰
نسیم سرعت موتر را اهسته ساخته رو به مادر کرد بعدا دوباره به پیشرو نګاه کرد
وګفت : مادر بګو چه میخواستی
بګویی؟
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
نـوشتـه :
سمیع الدین افغانی
باز گشت
داستان
کوتاه
قسمت اول
تاریخ نشر پنجشنبه ۱۲عقرب ۱۳۹۰ - سوم نوامبر ۲۰۱۱
مقدمه
 سمیع الدین افغانی خواننده گان ګرامی !
حوادثی که دریـــن سه دهـــه
اخیردرکشورعـــزیزماافغانستـــان بـه وجود امده ، تاریخ ادبیات و خـــاطره نـویسی
به دلایل مختلف خاموش بـــوده است، اما درجبهه هـــا،زنـــدان هـــا،تعبیدګاه ها ودرمهاجرتهاهمچنان درداخل کشوردرهرکوچه
و شهرولایات ،قریه وقصبات،حوادث مانند آیینه متجلی بوده که خوشبختانه دست اندرکاران هنر و ادبیات دســت زیر الاشه نه
نشسته کلچر،رسوم ،عنعنات و عادات مــردم خـــویشرا درنبشته های شان به شکل قصه
داستانهای کوتاه وناول انعکاس داده وراه نوسینده ګی را بـــرای اینده ګــان هـموار
نموده اند ســـپاس فراوان به هنر دوستان
کشور .
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
باغچه ی خالی
داستان کوتاه
حسیب شریفی
تاریخ
نشر دوشنبه ۱۷ اسد ۱۳۹۰ - ۸ آگست ۲۰۱۱
 حسیب شریفی همیشه می گوید اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد. باز دور چشمانش
را اشک حلقه می کند و بغض گلویش را پر می کند. نوید را صدا می زند و سر و صورتش را
غرق بوسه می کند. صدای های و هوی بچه های کوچه نوید را وا می دارد که او را تنها
بگذارد و برود دنبال دوستانش. هوا کم کم رو به تاریکی می نهد. تاریکی از هروقت
دیگر برایش دل گیر و دل تنگ کننده است. لین های برق هم مدتی است دچار سوختگی شده و
حالا برقی هم نیست که این خانه با آن روشن شود. فانوس در میان خانه خیلی حزین و
فقیر می نماید. با وی شریک درد هایش است و تا نیمه های شب با او یکجا ناله می کند.
ساعات پیش نوید را خواب برده است. سلیم که وارد خانه می شود، فضای خانواده برای او
هم دلگیر کننده است. بی آن که چیزی بگوید لقمه نانی به دهن می کند و به گوشهای می
خوابد. باز می گوید اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد. این را می گوید
و سکوت فضای خانه سنگین تر می شود.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 10 از 70 |