روز از نیمه گذشته بود، یک روز آفتابی وروشن بود از هرطرف
خوشی وطراوت می بارید مردم با سرعت وعجله حرکت میکردند و هریک پی کاری روان بود از
بعضی کار هایش تمام شده وازبعضی نیمه تمام مانده، یکی ازدیگری درباره ورد عید می
پرسیدند هیچ یک مطمعن نبودگرچه روز سی ام ماه مبارک رمضان بود اما باز هم معلوم
نبود فردا عید است یانه همه منتظر هلال ماه نو بودند.
ماما رجب پینه دوزدرحالیکه برندهً دست داشتهً خود را
بروی سنگ بلور ماهرانه میچرخاند و آهسته زیرلب زمزمه میکرد : "برلب بام بیا
گوشهً ابرو بنما- --روزه داران جهان منتظر ماه نو اند".
از چهره ی شمس الدین معلوم می شد که غم نا پیدایی از درون او
را می آزارد.
آن گاه که به خلوت خود پناه می برد
بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر می شد و گونه های لاغرش را تر می ساخت. وقتی کمی
دلش را خالی می کرد باز در انتظار روز دیگر غرق خیالات گوناگونی می شد. یک ماه می
شد که بچه ی یک ساله اش را دراثر سرما از دست داده بود. یاد او آرامش نمی گذاشت ،
بچه اش تازه خندیدن را آموخته بود ، یگان وقت که شمس الدین ناراحت می بود شوخی های
او افکار پریشانش را دور می کرد.
وقتی فاضله کارهای خانه را تمام کرد آمد و نزدیک شمس الدین
نشست ، هردو سکوت کرده بودند ، صدای وز وز یگان مگس به خوبی شنیده می شد. او چیزی
نگفت پای مصنوعی اش را به پای قطع شده اش بست، دستمالش را به شانه انداخت عصایش را
گرفت و از پله پایین شد. چند ماکیان که
مصروف چیدن دانه ها بودند از آن جا دور شدند.
هر روز صبح وقتی شهر
آهسته آهسته از مردم پر می شد ومغازه داران ودکان داران شروع به کار می کردند سر و
کله ی قدوس قلندر هم پیدا می شد ونزدیک
سماوار بابه خالدار بگو و بخند آغاز می گردید. قدوس با سر و وضع نامرتب ، موهای
ژولیده و لباس های کثیف درگوشه ی تخت می نشست وعبور و مرور عابرین را تماشا می
کرد. بعضی اوقات که شازیه به یادش می آمد با صدای بلند می خواند:
ای چشما از کی باشه ؟ از بی بی شازیه جان اس
ای لب ها از کی باشه ؟ از بی بی شازیه جان اس
و بعد با دستش به روی زمین
دو چشم بزرگ ترسیم می کرد و آن را بوسه می
زد، بروت هایش خاک آلود می شد و شکل جالبی را به خود می گرفت گویی ازآسیاب آرد
خارج شده باشد. عبور و مرور مردم تصویر او را برهم می زد و سر و صدایش را بالا می ساخت.
حرکات او برایم خیلی جالب
بود. به این فکر بودم که چرا او همیشه از شازیه یاد می کند؟ این حرکات او چه معنا
دارد؟
در جستجوی این بودم تا
کسی را بیابم که برایم معلومات بدهد و پاسخ پرسش هایم را پیدا نمایم .قدوس قلندرگاهی
می خندید ، گاهی گریه می کرد وگاهی هم اگر صدای سرودی را می شنید به رقص می آمد.
هنوز از سپیده دم وروشنائی اثری به
نظر نمیرسید همه جا در تسخیر لشکرظلمت وسیاهی بود، سردی ویخیبندان دشوارترین ایام
را به نیمه کرهً گیتی روا داشته بود.
بابه عثمان سقاء ازخواب بیدارشد،بعد
از چند پهلو گشتن به چپ وراست ونالش مختصر بروی جای خود نشست، امروز دلش نمیشد
ازجای خودبلند شود،گرچه او یک شخصی تنومند وقوی بود اما از چندروز به اینطرف ناخوش
بودومثل سابق سرحال نبودچند روز پیش یکی دومرتبه درد شدیدی دردست چپ وقفس سینه خود
حس کرده بود،دردشدیدوطاقت فرسابود عرق سرد از سرو رویش جاری شده بود، قصد داشت
نزدداکتربرود، تصیم گرفته بودهمین که بئی پارهایش پول چوب خطش را بدهند پیش داکتربرود
و دوابگیرد.
عبدالحسیب شریفی
درسال ۱۳۶۴ خورشیدی درشهرتالقان به دنیا آمده است. دوره ی ابتداییه را
درمکتب سیدعبدالرحمن شهید ومتوسطه ولیسه را درلیسۀ ابوعثمان تالقانی به
پایان رسانیده است.
شریفی پس از فراغت از مکتب، در سال ۱۳۴۸ وارد دانشکده ی زبان و ادبیات
گردید و در بخش زبان و ادبیات فارسی دری دردانشگاه تخار درس خوانده است.
وی از آوان کودکی به شعر و داستان علاقه مند بود و بیشتر اوقات خود را با
روزنامه ها ، مجله و کتاب می گذراند و درهمایش های ادبی و فرهنگی اشتراک
می کرد. نخستین همکاری های ادبی- فرهنگی اش را در سال ۱۳۷۸با مجله ی رنگین
کمان درپشاور آغاز کرد. از سال ۱۳۸۱به این طرف درگیر مسایل مطبوعاتی و
فرهنگی است و در این جریان با نشریه ی اندیشه، رادیوتلویزیون تخار، نشریه
ی آگاهی ، نشریه ی تصویر، رادیو تخارستان و ... به صفت خبرنگار ، گزارشگر
و عکاس همکاری کرده است. حسیب شریفی از ده سال به این سو داستان می نویسد که اولین اثر داستانی اش
زیر عنوان " چند کوچه دورتر " در سال ۱۳۸۷ از سوی بستر ادبی - دریاچه در
ولایت تخار به چاپ رسید.
حسیب شریفی همچنان عضویت بسترادبی - فرهنگی دریاچه و انجمن قلم افغانستان را داراست.
شریفی خواهان همکاری با سایت انترنتی ۲۴ ساعت شده و چند تا از داستان هایش را
برای نشر فرستاده است که با تشکراز وی اولین داستانش را تقدیم شما خواننده
گان عزیز و گرامی مینمایم . مهدی بشیر
چند کوچه دورتر
داستان
كوتاه از حسيب شريفي
بازهم از همان کوچه گذشتم. این بار دلم لرزید ، ساعت از یک بعد از ظهر گذشته
بود. به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود ، ملای مسجد گفته بود : (( دروازه ی کسی ره
سیل نکنین که گناه داره )) اما من باز هم سیل کردم و بار دیگر مرتکب گناه شدم ،
این سومین بار بود که گناه بزرگ می کردم ، آخر چه کنم او هم مرا نگاه می کرد .
وقتی به پشت سرم سیل می کردم او مرا با نگاه هایش تعقیب می کرد.
به لب دریا که رسیدم دلم شد خودم را به دریا بی اندازم و خود را از این همه
رنج رها کنم اما نتوانستم ، دلم به مادرم سوخت که در روز مرگم داد و وایلا سر می
دهد و زن های خویش و قوم و همسایه ها نیز
با او یکجا گریه خواهند کرد.
"نیمه شب
گذشته دزدان مسلح به خانۀ بابه ملنگ حمله نموده و بعد از سرقت نمودن اموال او و
کشتن سگ اش از آنجا فرار نموده بودند".
سگ بابه ملنگ
مرده بود و بدینترتیب آخرین دلخوشی من و یک تعداد دیگر آدم ها که به نتیجۀ مسابقه
میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق دل بسته بودند از بین رفت.
یکبار دیگر در
جنگی که میان اشراف و اشرار و مردمان غریب در جریان بود پیروزی از آن اشراف شده
بود و حالا آنها با خیال راحت و بدون اینکه دغدغۀ از جانب سگ بابه ملنگ داشته باشند
می توانستد به سگ جنگی خودشان ادامه بدهند.
قرار بود مسابقۀ
بزرگ سگ جنگی میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق یک هفتۀ دیگر درست روزی که من می
مردم برگزار گردد. همه چیز برای برگزاری یک مسابقۀ بسیار بزرگ و فراموش نشدنی مهیا
شده بود. مبالغ شرط بندی شده روی برد و باخت این مسابقه هر روز بالاتر می رفت.
یکی دو نفر
کسانی که مبالغ بسیار گزافی را روی برد سگ بابه ملنگ شرط بسته بودند از مدتها قبل
تمام مصارف خرچ و خوراک او را به عهده گرفته و مثل من امیدوار بودند که یکبار دیگر
سگ ریز نقش بابه ملنگ معجزه نموده و از پس سگ غول پیکر و سایبریایی جنگجوی سابق
ملیونر برآید. این مسابقه از آنجایی که اوج تقابل میان دو طبقۀ غریب و ثروتمند را
نشان می داد از حساسیت خاصی برخوردار بود و سرو صدای زیادی را ایجاد نموده بود تا
جایی که چند رسانۀ تصویری و صوتی خارجی که قسم خورده بودند همیشه ابعاد منفی و زشت
زندگی افغانها را نشان بدهند تصمیم گرفته بودند از این مسابقۀ بزرگ گزارش تهیه
نمایند.
تمنا دوا را
گرفته بود. جرئت نکردم قیمت دوا را ازش بپرسم چون می دانستم خفه خواهد شد. به برادرم زنگ
زدم و گفتم که دم در منتظرم باشد. بقیه راه را در سکوت سپری نمودیم. نزدیکی های
خانه تمنا گفت که تا معلوم شدن نتیجه معایناتم استراحت نموده و دفتر نیایم و او در
این باره با رئیس صحبت نموده و خبرم را خواهد گرفت.
تشکر نمودم.
تمنا خداحافظی نموده و با اتفاق دریور برگشتند. به خانه رفتم و
به مادرم که با نگرانی می خواست علت زود آمدنم از کار را بداند اطمینان دادم که
خوب استم و مریضی ام جدی و نگران کننده نیست.
فردای آن روز نتوانستم دفتر بروم.
هنوز مریض بودم. دور چشمانم حلقۀ کبود رنگی ایجاد شده بود و سوزش سینه و معده ام
هم کماکان ادامه داشت.
در ضمن سرفۀ متدوام که گاهی اوقات
با خون همراه بود راحتم نمی گذاشت.
من معمولاً به خوردن دوا عادت
نداشتم و کوشش می نمودم تا حد امکان از خوردن دوا و رفتن نزد داکتر اجتناب نمایم.
آنروز هم با وجود آنکه به شدت مریض بودم پدر و مادرم را که با نگرانی می خواستند
نزد داکتر بروم متقاعد ساختم که خوب استم و نیازی به داکتر رفتن ندارم و با کمی
استراحت خوب می شوم .