همين چيزى را كه چيز مى
كنيد، چيزى بوده، كه در چيزِ چيزتان، با چيز چيز همه چيز چيز شده است. اگر چيزى از
چيز تان، با چيزِ چيز، چيز شود، به چيز خود چنين چيز است كه چيز آن را هر چيزى
چيزيده است. آيا مى چيزيد كه هر چيزتان با هر چيز آنان چيز است، مگر كه آن چيز را
چيزى چيز چيزيده باشد.اين چيزىرا كه چيز شما چنين چيز مى چيزد، چون آن چيزى
است كه هر چيز آن را چيز در چيز چيز چيزيده است.
وقتی دیدم که گونه هایش سرخی انداخته و از چین و چرکهای یک
سال پیش رویش نشانی باقی نمانده هک و پک ماندم.
او بغلش را با محبت تمام باز و بسویم آمد، وقتی مره حیرت
زده دید گفت:
بیادر چیت شده ، چرا مثل برق گرفتگی ها طرفم تری تری سیل میکنی.
گفتم: وقتی تره دیدم ، یادم از نو جوانی ها آمد که با هم در
چمن ببرک دنده کیلک میکردیم، حالی مره ببین که مثل یک موتر غرازه ، کج ووج شده راه
میروم و تو مانند پهلوان بازو انداخته شاد و شنگل میگردی.
به چشمانم خیره شده در حالیکه تبسم نمیکنی به لب داشت گفت:
بیادروقتی گپسر جوانی و جوان شدن مه است ، نام خدا خو بگو، نکنه که دراین ملک
بیگانه ، نظر بد پیدا کده باشی ، یک و یکبار سرچوک ما نسازی .
نویسنده و ژورنالیست سابقه دار کشور محترم درمحمد وفا کیش، اصلاحات اداری را به گونه یی طنز به رشتۀ تحریر در آورده است که مطالعه آن خالی ازدلچسپی نخواهد بود.
همکاران عزیز!
شیک پوشی و شیک بودن مطابق به زمان، نشانه یی از یک فرهنگ عالی و تجارب کاری در یک کشور پیشرفته است. اینکه میگویند اصلاحات اداری با وارد کردن چند تا تسهیلات برای مراجعین ویا پارۀ از اجراآت به اصطلاح درست و عادلانه محدود میگردد، به عقیده من یک کند ذهنی است، زیرا اصلاحات اداری همه جانبه وقتی میسر است که هر تازه واردی در یک اداره، باید تغییرات را ببیند.
بطور مثال:
وقتی یکی از مراجعین دید که میز مامور دفتر همان میز فرسوده و کهنه قبلی نیست، طبعآ باور میکند که خود مامور نیز عوض شده و این باور وقتی دو چندان خواهد شد که به کمک شما همکاران آگاه، لباس و کرکتر مامور ما نیز مطابق به خواست یک کشور دارای فرهنگ عالی گردد.
من او را دوست داشتم. برایم موجود عزیزی بود، عزیز و دوست داشتنی. اما افسوس! بلایی به سرش آمد که جگرم را خون ساخت. من او را بردم پیش داکتر، خواهش کردم که به دقت او را ببیند. اما میدانید در غیاب من داکتر با او چی کرد...؟ قصه اش جالب است.
داکتر به دقت او را دید، برایش گفت:
- دهنت را باز کن.
او دهنش را باز کرد. داکتر با دیدن دندانهای او گفت:
- اوهو... بسیار تیز است... بسیار.
چهار پنج دندان او را کشید. بعد دوتای دیگر را کشید. گوشهایش را هم دید. یکی از گوشهای او، داکتر را خوش نیامد. با کاردی که در پهلویش بود یک گوش او را برید. آیا این برخورد ظالمانه قابل تحمل است؟