مه ده
جایی شنیده بودم که مردم خدا زده و بدبخت از کاندیدای شان فامیده میشه. مه
نمیفامیدم که ای گپ راست بود یا دروغ اما در این روزها که سخت بازار کاندید و
کاندید بازی گرم شده است و متوجه شدم که چیزی که عاق پدر و مادر ، قمار باز ، مرغ
دزد ، چهار کلاه ، آدم کش ، چرسی ، پودری و مزدور که ده ای شار استن خوده کاندید کردن، فامیدم
که هرکس ای گپه زده راست گفته بوده و خدا پدر و مادرشه بیامرزه.
به همین
دلیل دلم بود که بیخی تیر خوده بیارم و ای انتخاباته نادیده بیگیرم چون که یک
کاندید آله و صالح ده بین شان دیده نمی شد.
اما یک
روز آوازه شد که یک کاندید وطن پرست پیدا شده که هدفش فقط آزادی و آبادی افغانستان
است و مصمم است که تا پای جان در برقراری یک حکومت اسلامی، دموکرات، آزاد و آباد
کوشش کنه.
پیش خود
قسم یاد کدم که اگه ای گپ راست باشه مام از جان و دل بری ازی کاندید رای بتم و برش
تبلیغات کنم.
تیوری میبا فید ، با د به غبغب انداخته ازداشتن عشق بی
پایان به وطن می لافید ، همچنان درمورد اهمیت دوستی بی شا ئبه که برا یش یک رهبری
بلا منازعه را به بارآورده بودفسانه هامیگفت .
اوکه در حرف زدن به
لفظ قلم جوره نداشت ، بازارسخن پراگنی را چنان رونق بخشید که نام نطاق وکرکترآن
شبحی شدبرای ترسانید ن خبرنگارانیکه زیرکانه سعی برای گشودن رازهای سر به مهرزنده
گی اوراداشتند .
اوکه واردآوردن تغییرات درجامعه را درچوکات سخن میدید ،
محصولات داخلی را که حاصل دست صدها سخندان پرورده یی مکتب اوبود کافی ندانسته به
واردنمودن سخنان چرب ونرم ازخارج اقدامات بی مانندی راانجام داد ازجمله درزما ن
اوصدها دم ودستگاه ساخته شد تامحصول زرادخانه های تیوریک «جهان صلح و برادری »راکه
همپا با بالهای طیارات مافوق سرعت صوت واردافغانستان میشدند، افغانیزه ساخته سپس
آنرا طوررایگان به دسترس مردم قراردهند ، تا بدینوسیله آنهاازبازسازی وبخصوص اینکه این باسازی طی یک عملیات برق آسای
هوایی وزمینی واردمرحله یی عالی تری گردیده بود ، آگهی وشناخت همه جانبه حاصل
نمایند .
بیست روز پیش که د کابل رسیدم
، کل قوم و خویشها و دوست و آشنا های ما د میدان آمده بودند . سیف اله بچه مأمور
عبدل ، داماد کلان بچه خالهء ماگل زن بیادری مادر اولاد ها نیز آمده بود و بسیار
خوشی کد. مام بسیار خوش بودم ، چون بعد از سالها میدیدیمش. مه و سیف اله تا صنف ۹ مکتب همصنفی بودیم ، مگم او پسان ها رفت کدی بابهء
خدابیامرزش د خان آباد بری دو سه سال . بعد از ختم
مکتب مه رفتم د فاکولتهء طب و خبر شدم که او هم د فاکولته زراعت شامل شده بود.
هردوی ما درسه خلاص کدیم و مه د شفاخانه ۴۰۰ بستر کار گرفتم و او د وزارت زراعت کار میکرد.
د مکروریان که می
شیشتیم ، خانه سیف اله نیز یکی دو بلاک از ما کده پیش بود و تقریبآ همسایه بودیم .
روز های جمعه یگان روز دیگرانه میامد خانه ما و هردوی ما شطرنج بازی می کدیم. یک
روز مره گفت داکتر بچیم دلم است که کاره ایلا کنم و تیکه داری نسواره بگیرم . خنده
کدم ، گفت خنده نکو بسیار کار پر درآمد است. گرچه وضع مالی شان بد نبود و یک چند
روپه بریش میراث هم مانده بود.
خو ازی گپ ها که تیر شویم ، از میدان که طرف خانه میرفتیم ،
د بین راه بریم گفت صبح یک چند نفر می آیند دیدنت . گفتم خیر باشه سیفو بچیم چه گپ
است؟ خنده کد و گفت بسیار خوب وقت آمدی و اینه بریت یک لیست کلان هم جور کدیم و
امضای کل تیکه دار ها و دکاندار ها راهم گرفتم . حیران مانده بودم که راجع به چی
گپ می زنه . گفتم سیفو جان یک ذره واضح تر گپ بزن ، راجع به چه گپ می زنی ؟ خنده
کد و گفت داکتر بچیم امشو قرار خو کو ، باز صبح می فامی.
برق امید درچشمانش
میدرخشید ، مانندتشنه ییکه بعدازطی صحرای سوزان به چشمه آب سردوزلالی دستیافته
باشد ازختم جنگ خانمانسوز ، برچیده شدن حاکمیت خودکامگان تحمیل شده برگرده مردم ، بازسازی ونوساززی کشورازته ویرانشده ، سخنها
میگفت ، به همکاران ودوستانش هشدارمیدادکه نباید اینباربگذارند تاجرقه یی پدیدآمده
دردنیای تارمردم کشور، باردیگرخاموش ولشکرپاسداران ظلمت به دهه ویادهه های
دیگربراراده یی آنها حاکم باقی بمانند .
اواستدلال
مینمود برای اینکه دولت تازه ایجادشده درتصامیمش واجرای وعده هایش برای ساختن
نهادهای دموکراسی موفق گردد ، همه آنهاییکه دم ازروشن بودن وخدمت به مردم میزنند ،
نبایدباکناره گیری وبکاربرداصطلاح ببینم چه میشود ، فرصت را به دشمنان مردم بدهند
.
اودرحالیکه حرفهای برخواسته ازدلش را رک وراست
به زبان میآوردافزود :
ببینید دولت اعلان ایجادپارلمان راکرده است ،
این حرف اندکی نیست ، میدانیدکه ایجادپارلمان به معنی ایجاد حکومت قانون وختم سلطه
افراد وگروهایی است که به زورسلاح وخزیدن درپناه این ویاآن قوم وسازش بادشمنان
بیرونی مردم افغانستان به زندگی نکبتبارشان ادامه میدهند .
روز دوشنبه بود . باد ملایمی میوزید . آفتاب تازه شبنم روی
گلهای مکتب را خشکانده بود. در همین روز قشنگ صنف ششم دال امتحان بیو لوژی داشت .
هنوز امتحان آغاز نشده بود . در صحن مکتب پنج نفرآدم بروت دار و نکتایی دار در
گوشه یی قدم میزدند.
مدیرمکتب از دیدن آنها تکان خورد . دریشی و نکتایی آن پنج
نفر به مود روز بود و قیافه های شان نشان میداد که آدمهای مهمی باید باشند . اولین
چیزی که به فکر مدیر مکتب خطور کرد این بود:"مفتشین هستند... از مقامات
با لا آمده اند " مدیر مکتب آنها را زیر نظر گرفت . چند دقیقه بعد معلم
بیالوژی صنف ششم دال با بایسکل خود به داخل مکتب آمد. بعد از اینکه بایسکل خود را
گذاشت آن پنج نفر با معلم رو بوسی کردند . مدیر دید که آنها با معلم بیالوژی مدتی
گپ زدند . بعد معلم کاغذی را از جیب کشید و چیزی به روی آنها یاد داشت کرد . وقتی
که دوباره با آنها خدا حافظی کرد مدیر خود را به معلم رساند و پرسید :
((میرزا فغفور یار)) کمی عصبی و بد خلق بود ، روزی نبود که با یکی از
مراجعین و یا همکاران دفتر جنگ و دعوی نکند. جالب این است که او با هرکس که طرف
میشد و طرف مقابل اورا دست کم میگرفت ، بیشتر عصبانی شده فریاد میزد :
اگر پیاده دفتر از آوردن آسپیرین برایش خود داری میکرد ،
عصبانی میشد و می گفت: (( خوده
چهخیال کدی ، کتیت امتحان میتم .))
اگر نانوای کوچه نان اورا فتیر میپخت باز او غالمغال میکرد
که : ((خلیفه خوده چه خیال کدی مه کتیت امتحان میتم . )) همین طور او به
خسر بره خود که نلدوان بود، به باجه خود که دریور بود ، به شکرالله مامور محاسبه ،
به ندیمه تایپست شعبه ، به مدیر عمومی خانجان خان ، به مدیر ترانسپورت مردان خیل
خان ، به قصاب کوچه ، به صاحبخانه خود که صاحب منصب متقاعد بود و خلاصه به همه و
همه که با وی طرف شده بودند گفته بود : ((تو خوده چی خیال کدی ؟ مه کتیت
امتحان میتم .))
در ادارات بعضی آدم ها عادت بد دارند ، چغلی میکنند ویگان
گپ را به گوش رئیس میرسانند .
در میان مریض های دیگر که در انتظار خانه معاینه داکتر «مریض
دوست » انتظار میکشیدند یک آدم بسیار چاق و یک آدم بسیار لاغر نشسته بودند.
مریض های دیگر که رنگ پریده به نظر میرسیدند و گاهگاه ناله
یی میکردند نه بسیار چاق بودند و نه بسیار لاغر . نوبت آدم چاق فرا رسید او همینکه
در برابر داکتر قرار گرفت نفسک میزد. همین فاصله اتاق انتظار تا اتاق معاینه را که
پیمود ه بود مانده شده بود . داکتر گفت :
- چی تکلیف دارین ؟
- ولا داکتر صاحب ...... کدام تکلیف عمده ندارم .... کلش از
دست همی چاقی اس .... اینه سیل کنین مثل فیل نفسک میزنم . روز به روز پندیده میرم
. بسیاراز چاقی رنج میبرم .
روزی یک چوچه خرگوش در جنگل روان بود. بر خلاف روز های دیگر
او از کسی نمیترسید و هر لحظه پشت بته یی خود را پنهان نمیکرد. درینوقت روباهی پیش
رویش آمد.
روبا سرفه کرد ، چوچه خرگوش از راه باز گشت و دو سیلی روباه
را زد ، اخطار هم داد که دیگر وقتی او میگذرد سرفه معنی دار نکند . بعدآ زیر درخت بلوط
او بالای بچه گرگ هم بهانه گرفت و مسکینک
را خوب لت کرد. طوطی که دیده بود چوچهگرگ گناه ندارد اعتراض کرد. اما چوچه خرگوش
او را هم بی آب نمود .هنگام تیر شدن از پیشروی خرس ، خرگوشک خیز زده و خرس را قتقتک
داد. خرس حوصله کرد . شادی و زنش که از شاخه های درخت پایین شده و کدام چیزی جمع
میکردند وقتی که خرگوشک را دیدند به او سلام دادند. خرگوشک بدون این که سلام شان
را علیک گوید ، گفت : چطور هستین او قواره ها ...؟
اوبادلایلی که خیلی احساساتی ترازوضع ظاهری اش بود به
بگومگومیپرداخت وجهت بکرسی نشاندن نظرش ودادن اسنا دغیرقابل انکاربرای اثبات آن میگفت
: آنچه من می گویم بربنای تیوری فلان فیلسوف ، فلان سیاستمداروفلان اقتصاد دان
است که رهبرفلان جنبش جهانی درپراتیک سیا سی اش واقعیت انرا به اثبات رسانیده وبه
بمنظورانطباق آن به شرایط سیاسی ،اجتماعی
، فرهنگی واقتصادی افغانستان ،فلان زعیم فرمان صادرکرده است .
بعد به عنوان گذاشتن نقطه پایان به مباحثه ، مشتش رامحکم به
میزکوبیده خاطرنشان می ساخت:
اگربازهم گپ مرا قبول نداری ، برایت توصیه میکنم که تحصیل
بی حاصل را یکطرف ماندهکاروباردیگری را اختیارکنی
.
وقتی کلان شدم وبه خط وقلم آشنایی پیداکردم ، خواندن
داستانهای عشقی دگرمرضم شده بود ، اینراچه میکنی ، اگرشبی شنیدن داستانهای دنباله دارراپیش از به خواب رفتن به
اصطلاح ادبای تازه پا ی امروزمس میکردم ،خواب ازچشمانم گم میشد .
وقتیکه سن وسالم روبه پختگی رفت ، رفته رفته
فکرمن هم ازبرگهای درخت عشق ومحبت به شاخ وشاخچه ها وبالاخره به ریشه ریشه آن دوید
ودرنتیجه این را فهمیدم که اگرجرقه های عشق ومحبتبه دل آدمها راه پیدانمی کرد ، سچه ترین شهکارهای ادبی وهنری درجهان
وجودنمیداشتند امامن دریک روزآفتابی ، شاهد
یک محبت عجیب وغریب بودم که نه درقصه های مادرکلانم ونه درکتابها وچیزهای دیگر
شنیده ، خوانده و دیده بودم ، لذابرای باز شدن چشم وگوش آدمهای گپ شنو خودرا مسئول
میدانم که داستان آرابگویم :