چار پنج روز میشد که بابه سیفو ره
موتر زده بود و بیچاره ده شفاخانه علی آباد بستر بود. مام خبر نداشتم، بچیم خان
محمد دیده بود که تکسی خلیفه حیدر آمد و بابه سیفو ره زیر قولهایشه گرفته درون
خانه بردنش . از بیچیش که پرسان کده بود گفته بود که بابه مه ده کوته سنگی موتر
زده و یک پایش شکشته.
مام که شش هف ماه میشد که کتی بابه
سیفو غالمغال کده بودم و کتیش گپ نمی زدم دلم بریش سوخت ونه نه اولاد ها ره گفتم
بخی که بریم احوالشه بگیریم، گمش کو خوبیت نداره هرچه نباشه د ای مشکلاتش خوش
نیستم.
فورآ خوده د روی حویلی انداختم و
یک دو تا مرغه گرفته زیر قل کدم و رفتیم د خانه بابه سیفو. هر دویشه دادم بری بچیش
و گفتم بچیم پاهایشانه بسته کو که کرد های بابیته گد و ود نکنن که بابیت گوشهایته
میبره.
بعد اززحمات زیاد چندین ساله وکوششهای شباروزی دراینجا
توانسته بودم یک زندگی نسبتا" آرام نصیب شوم ، دروظیفه که از چندین سال مشغول
بودم سابفه وتجربه خوبی به دست آورده بودم ، مطابق رسم ورواج اینجا به قرضه بانک
خانهً مناسب حال واحوال وتعداد فامیل خریداری نموده بودم ، معاش وعایدم کفایت
زندگی روزمره را به خوبی می کرد وحتی ماهانه مقداری به فامیل های ما که در وطن
بودند کمک نیز می توانستیم ، اولاد ها مشغول مکتب وفاکولته خود بودند ومادرشان بیک
دفترکار می کرد چون فضای خانه آرام ومناسب بود اولاد ها به توجه من و خصوصا"
مادرشان به درجات عالی کامیاب می شدندو درردیف شاگردان ممتازبودند. آهسته آهسته به رسم ورواج این محیط عادت کرفته
.حتی آب وهوای اینجا خو کرفته بودیم . یگانه چیزیکه ما را رنج میداد خصوصا مرا،
دوری ازوطن وداغ بی وطنی بود ، با مهرغربت که در پیشنانیم خورده بود هرلحضه رنج می
بردم وعذاب می کشیدم ،آرزو می کردم رسد آنروز که درآغوش وطن باز گردم و درآنجا
کارکنم واز تجربه واندوخته های مسلکی خود درراه بازسازی آن استفاده کنم.
پس از سالیان
زیادی ستاره بختم بل بل کرد ومن بعد از ۲۰سال رونده ء وطن شدم. درین سفر یکی ازدوستان نزدیکم بامن
همسفر بود.خوب اینکه درطیاره تمام مسافرین همه اش هموطنان ما بودند خیلی خوشایند
بود وقتی پا در میدان هوایی بین المللی کابل گذاشتیم تمام مسولین / منسوبین از
رئیس گرفته تاجوالی چه یک اسقبال وپیش آمد خوب وجانانه ی ازما کردند...خصوصآ که
فهمیدند از خارج آمده ایم خو زیادتر...!من که اصلآ میدان هوایی کابل را نشناختم
مانند تمام وطندارانیکه بمجرد رسیدن بخاک وطن... خاک را زیارت کرده بودند منهم دستم
را بخاک زده و آنرا سرمه ء چشمانم کردم. خوب ازمیدان بگویم نام خدا آبادتر بنظر
میرسید .دکانها ورستورانت برزیبایی میدان میافزود.
حاجی قطب الدین که قبلآ درکابل مردصاحب رسوخی بود امروز هم باهمهء حال وعیال خود که دریکی
ازکشورهای اروپایی بسرمیبرد نام خدا همان پرانسیب خانوادگی خودرا حفظ کرده .از بی بی حاجی همسرش
گرفته تا آخرین عضو فامیلش که نواسه چهارساله اش است به فرمان بابای خود استند . این خانواده نام خدا
۲۶ نفری چه پسرانش چه دامادانش چه دخترانش و چه عروسانش حتی نواسه هایش که دختر استند بدون
اجازه بابه کلان یک قورت آب هم نمیخورند.چه رسد به اینکه این دختران کمی لباس آزاد بپوشند و...چون
نصایح بابای شان درگوشهایشان همیشه مثل زنگوله شرنگس میکند : جان بابای خود ما افغان استیم ما اجازه
نداریم که مثل اروپایی ها باشیم . لباس پوشیدن آستین کوتاه و یخن لچ آبروی ما را نزد مردم میریزاند ...ما
افغان استیم و اجازه نداریم که دختران ما باپسران دوست شوند حین بی ننگی ماست کلاه ما به زمین میخورد
. ماافغانها اجازه نداریم که وقتی خدای ناخواسته سیاه سرهای ما بیوه ویا هفت کوه سیاه دربین طلاق میشوند
دوباره ازدواج کنند چراکه گفته اند : خدا یکی ...شوهر یکی ...و...و...
شام که کاکاجمال مانده و زله به خانه آمد ، با کلمات رکیک و سخت
دو قوده ( دو تا خشو) مواجه شد . مادرش بدون مقدمه در حالیکه کاکاجمال بیچاره هنوز
سلام نگفته بود، صدایش را بلند کرد و گفت او بچه مرد ، مه تو ره نگفته بودم که
بیادرت طلبگار دخترت است و هوشیته بگیری که دختره کسی از پیشت نبره که خبرت کدم
چون اوره بری بیادرزادیت میگیره.
کاکاجمال که هنوز فرصت برای پاسخ دادن
به حرفهای مادرش را نیافته بود، ، با رگبار مسلسل زبان خشوی خود برابر شد که چشمها
را بسته و دهان را گشوده بود و هرچه دلش
خواست برای کاکاجمال گفت:
کاکاجمال که با شنیدن حرف های این دو
نفر با ناراحتی تمام گفت شما هیچ گپ آدمه نمی فامین ، بخدا زله ساختی مره، دل تان
است که بری تان کدام چیزی بخرین و یا اینکه دو تا جوانه به خانه بخت روان کنین؟
بخدا بسیار تعحب می کنم که شما چرا ای رقم فکر میکنن. دخترم میگه که بابه مه همرای
بچه خاله و بچه عمه و بچه کاکا و بچه ماما طوی نمی کنم ، مه چی کده میتانم؟
شما بری خود تصمیم می گیرین که ایتو
می کنیم و او تو می کنیم و ازی گپ ها.مه خو خدای ناخواسته مخالف قوم و خویش خود
نیستم .مگم ای دختر است که باید زندگی کنه و می فامین که ای کار هم به زور نمی شه
که نمیشه.
مادر کاکا جمال که حرف های پسرش را
شنید ، روی خود را به طرف خشوی کاکا جمال کرده و گفت : قوده بخی که بریم ، بخیالم
که جای ما اینجه نیست.
بچه اودور سلام علیک، باز فیل مرغه
زیر بغل گرفتی بخیر کجا روان هستی؟
درمحمد بچیم میرم خانه ماما حضرتم که
هم یک احوال شه پرسان کنم و هم بریش بگویم
که یک استخاره کنه ببینم که بچیم عبدالاحمد جان بخیر کامیاب میشه یا نه؟
چی میگی بچه اودور ، امتحان ها خو وقت
تیر شده ، خی استخاره ره بری چه میگیری .
تو بخیالم که خبر نداری ؟
چی ره خبر ندارم؟
عبدالاحمد جان خوده ده ریاست بلدیه
کاندید کده نی ، اینه ازی خاطر میرم که یک
استخاره کنه .
خی تبریک باشه بچه اودور، خوب کد که
خوده کاندید کده ، می فامی حقش هم اس . سبق نخانده ، خانده، ده بلدیه کار نکده ،
کده. دمی دل مه بیخی روشن است که بخیر کامیاب میشه و کل مردم بریش رای میتن. مگم
بچه اودور گوش کو گپ مه ره ، حیف ازی فیل مرغک نکده که او زبان بسته ره میتی بری
ازو ماما حضرتیت که هیچ گپش تا بحالی راست نبرامده . او اگه راست میگفت حالی
کرزی وخت پاشا شده بود. خبر داری نی که گفت بری مه از سوی خدا جان گفته شده که
حتمآ بری کرزی رای بتی که رئیس میشه.
ده - دوازده سال است که د خارجه زندگی میکنیم. یگا ن وقت از
دلتنگی شعر می سرایم و از بیکاری یگان کاغذه سیاه می کنم و طنز نبشته می کنم. گاهی
د مجله های محلی شار ما میتم و زمانی د سایت های وطندار های ما د کل دنیا روان شان
می کنم که نشر شوه. خدا خیر بته مردم ما
ره که نوشته هایمه بسیار استقبال نموده و چاپ می کنند. باش تا که یادم نرفته خوده
خو بریتان معرفی کنم. نامم خو اصلآ شیرمحمد است ، مگم نوشته هایم کلش به نام شیرو
می برایه.
بیشتر خوش دارم که شعر های عاشقانه بگویم ، چون نه نه اولاد ها هم خوشش می آیه
. پیش ازی که مه هر نوشته یا شعر خوده نشر کنم باید از نظر مادر اولاد ها تیر شوه و خودش اوره بخوانه و نظر خوده بته، اگه نه از چاپ ماپ خبری
نیس. یادش بخیر مدیر حبیب الله خان همسایهء ما ده اسلام آباد بود و او هم همیتو ده
کارهای نوشته گری و قلم و کاغذ سرو کار داشت . مگم باید اقرار کنم که پخته شاعر
بود، اما کمبخت از دست زنش هیچ حال و روز نداشت . غیری کدیش داوا داشت و هرشعری ره
که او بیچاره می سرود ، زنش میگفت که باز ای شعره بری کدام دختر گفتی ؟ بیچاره
مدیر همیشه اوقاتکش تلخ بود. خو ازو بگذریم .
مادر فضلو که در همسایگی کاکاجمال نانوا زندگی میکرد؛ چند روزی میشد که متوجه
رفت و آمد های نسبتآ مرموزی به خانهء او شده بود، می دید که ظرف یک هفته گذشته
هر روز دو سه تا زن که قبلآ هیچکدام شانرا ندیده بود به منزل کاکا جمال رفت و
آمد دارند. اما خوده چپ گرفته بود و هیچ
نمی گفت تا اینکه دیروز صبح گلنار دختر خورد کاکاجمال دروازه شانه زد و بعد از
آنکه سیف الله مزدور شان دروازه را واز کد ، یکه راست د حویلی دوید و صدا زد: - مادر
فضلو او مادر فضلو ، کجاستی خاله؟
سیف الله که تعجب
کرده بود از پشتش آمد و گفت چه گپ است که ایتو غالمغال داری؟ بی بی نیست!
- کجا رفته؟
- به خیالم که
خانهء فضل احمد بچه خود رفته.
- کی می آیه؟
- بیگاه رفته بود،
مگم امروز خات آمد.
اما مادر فضلو که
طی چند روز گذشته رفت و آمد های خانه همسایه ره زیر نظر گرفته بود با خود گفت :
نکنه که ای زن ها طلبگار باشند، تا دیر نشده مه باید برم خانه فضلو و همرای شان گپ
بزنم ، چون نواسه مام دمی روز ها بخیر از ثریا می آیه.
هنوز چاشت
نشده بود که دروازه خانه کاکاجماله تق تق زدند و مادر فضلو بود کتی عروس ایرانی
خود مرضیه خانم.
سالها
بود كه ميرزا كُندل، هوس يك عراده بايسكل را به دل مي پرورانيد، اما از يكطرف قدرت
خريد آنرا نداشت و از جانب ديگر خانمش معتقد بود كه بايسكل سواري به صحت مردهاي
خانه دار مضر است و تأكيد ميكرد كه ميرزا كندل دايماً از بسهاي شهري استفاده كند.
يكشب
ميرزا كندل به خانمش ميگويد:
عزيزم!
معاشم كرايه موتر را پوره نميكند، دو بار جيبم را كيسه بر زد، يكبار هم از پايدان
موتر به زمين افتادم، يا بايسكل ميخرم، يا هم وظيفه را ترك ميگويم.
خانمش
ميگويد: پول آنرا از كجا تدارك كنيم؟
ميرزا
ميگويد: اتاقهاي آنطرف حويلي خود را به گروي ميدهيم و از پول آن بايسكل ميخرم و هر
چه باقي ماند، آرد و روغن و....
خانمش
قبول ميكند و پلان گروي خانه عملي ميشود. كندل بعد از خريدن بايسكل به مبلغ هجده
لك افغاني و دادن شيريني به اهل بيت و همسايه ها، خانمش را مخاطب قرار داده
ميگويد:
عزيزم!
بعد ازين هر روزي كه خواسته باشي، ميتوانم ترا ذريعۀ بايسكل به خانه عمه جان، خاله
جان، و خواهر خوانده هايت ببرم، فاميدي؟
ميرزا
كه رنج پياده گردي و زحمت بالا شدن به پشت بام و افتادن از پايدان موتر هاي شهري
را كشيده بود، ميگفت: اگر خداوند برايم بايسكل ميسر كند، من هم بنده گان از پاي
ماندۀ خدا را در مسير حركت خود خواهم برداشت.
کاکا جمال نانوا که چند روز پیش یک
پسرک خانه اش شده بود بسیار خوشحال بود. آخر ای بچه گگ سر چهار دختر بود و به قول
ماما خسرش شاهزاده است . در این چند روز هر کسی که تکری خمیر خود را به نانوایی
کاکا جمال میبرد تا برایش پخته کند ، او هم فورآ قصه بچه کاکل زری خوده شروع نموده
یک نعلبکی نقل در بین تکری نانشان مانده و می گفت : ای شیرینی نام بچه گگ گلم جلال جان است ، نام خدا قندولک اس قندولک . یگان
وقت دلم اس که یا سرکار نیایم و یا اوره هم کتی خود ده نانوایی بیارم. نام خدا
بسیار یک بچه آرام اس ، اصلآ صدایشه کسی نمیشنوه. فقط همی که شو میشه دگه چشمک های
مقبولش برق میزنه و هیچ دلش نیس که خو شوه . باز اونه بیا بیبی که جمیله ، سارا ،
ذبیده و گلنار چه حال میندازن . ای میگه بوبو بتی ده بغل مه ، دیگش میگه بتی ده
بغل مه ، خلاصه ساعتک ما خوب تیر اس و ای فسقلی گگ هم هیچ صدایش نمی برایه ، ولی
زن ماما خسرم میگه که باد از چهل روز دستکه خوده میکشه ولی مه باورم نمیشه و میگم
که ای کلش گپ های زنانگی اس . او امروز نام خدا چار روزه شده و روز جمعه بخیر بریش
شو شش میگیرم . البته سبا صبح دلم اس که نانوایی ره قایم کنم چونکه باید ده کوچه
خرابات رفته چند نفره ببینم که روز جمعه بیایند ساز کنن . ماما خسرم و زنش میگن
باید یک آشپز هم بگیرم که دیگ هاره بپزه . مقصد کوچه گی های ما خو کل شان خبر هستند
و شاید هم پشت حولی ره فرش کنیم که نام خدا نفر زیاد میشه.