میر حسا م الدین برومند
دیپلومات سابق افغانستاندرآلمان
از گذشته های دور ، از زبان این وآن شنیده میشد
که وزارت امور خارجه افغانستان و ابسته به دربار
ودر باریان وافرادی از تبار شاه و اشرافیون بوده ، بویژه محمد زا یی ها
،افرادوابسته به رده های بلند حکومت ، بیشترینه با تشکلات قومی ولسانی بخصوص کرسی
هارا اشغا ل وهر بیواسطه وخارج از محدوده قومیت مشخص را در وزارت امور خارجه راه
نبود .
از پیشینه کا دری وزارت برمی آمد که آن
حرفها تا حد زیاد برپایه واقعیت استوار بوده ، افراد خارج از مرز های فوق ، درین
وزارت خانه اصلا جاه نداشتند .ا ین طلسم در زمان حا کمیت سردار محمد داوود تاحدودی
شکست و برخی از نخبه گا ن سیاست توانستند کرسی های این وزارت را در داخل وهمچنان
در نمایند ه گیهای سیاسی افغانستان در خارج از آن خود سازند.
اما در زمان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق
افغانستان موضوع انحصار طلبی تقریبا بگونه دوران شاهی بود فقط وابستگان
بیروی سیاسی ، افراد بلند پایه حزب ویا هم آنانیکه به شکلی از اشکال با زمامداران
حا کمیت رابطه تنگاتنگ خویشاوندی ونظا یر آن را داشتند ، میتوانستند در وزارت امور
خارجه به کا ر گماریده شوند . پسانتر ها برخی افراد بنا بر ظرفیت بلند کاری ، با
وصف عدم وابستگی های حزبی وشناخت روی نیاز مندی وزارت عمدتا در بخشهای اداری
، توانستند شامل کادر اداری وزارت شوند. شرط اساسی این بود که امنیت دولتی
یا خاد وقت آنان را تضمین نمود ه به تقرر شان موافقت مینمود.
در روزنامه انیس یک صاحب منصب اردو به نام
دگروال عطا محمد خان کار میکرد. روزنامه های هیواد و پیام هم یک یک صاحب منصب
داشتند که وظیفه شان تهیه راپورتاژ ها از جبهات جنگ و مسایل نظامی بود. در همان
روز های اول به دگروال صاحب گفتم که وقایع و اخبار عمدهء کشور از طریق آژانس باختر
به ما میرسد. ضرورتی به راپورتاژ جبهات جنگ در انیس وجود ندارد. تو معاشت را از
اردو میگیری. در انیس روزانه چای نوش جان کن، مطالعه کن واگر میتوانی یگان مطلب بنویس
که حق الزحمه هم بگیری. باقی ما شما را زحمت نمیدهیم.دگروال صاحب خوشحال شد وگفت،
رئیس صاحب خانهء تان آباد. من در انیس ازین برادران وخواهران ژورنالیست بسیار می
آموزم. همینکه در جبهه و زیر فشار دسپلین نظامی نیستم خداوند را شکر میکنم . در آن
ایام ریاست مسلخ که مربوط اردوی افغانستان بود با هندوستان قرار دادی عقد نموده و
بر طبق آن مرغ های یخ زده و گوشت سرخی گاور را که در بسته های یک کیلویی وارد
میکرد. قسمت بیشتر این مرغها و گوشت گاو صرف اعاشهء اردو میشد ویک مقدار آن در
موارد معین به قیمت نازل به مؤسسات غیر نطامی هم داده میشد. قیمت یک کیلو گوشت گاو
در بازار کابل به هزار افغانی رسیده بود. اما یک مؤسسه غیر نظامی اگر میتوانست امر
رئیس مسلخ را به دست آورد بسته های خشت مانند گوشت های یک کیلویی ( بدون
استخوان ) در بدل صد افغانی به تعداد معدود در اختیار شان قرار میگرفت.
مجلهء
کودکان به نام د کوچنیانو انیس در اواخر دههء دموکراسی در چوکات مؤسسه نشراتی انیس
به وجود آمد و اولین مدیر مسوول آن آقای طاهر پاکنهاد بود. بعد ها این مجله به نام
« د کمکیانو انیس» مسمی شد. بعد از شکریه رعد و پروین علی چند سال من مدیر مسوول
این مجله بودم و سپس نادیه جان لیسانس ژورنالیزم بحیث مدیر مسوول آن مقرر گردید و
بعد از کودتای ثور شفیقه نهیک به این پست توظیف گردید.
وبعد ها که که پیروی کردن و کاپی مدل شوروی در تمام عرصه ها مود روز بود،
مجلهء د کمکیانو انیس از بین رفت و در عوض از سوی سازمان جوانان سالها مجلهء «
درفش جوانان» و مجله « پیشآهنگ» به طبع میرسیدند که هرگز مانند د کمکیانو انیس به
خانواده ها راه نیافتند و در دل و دماغ کودکان ونوجوانان راه باز نکردند.
معاونم محترم غلام نبی صمیم به حیث رئیس اطلاعات و کلتور یکی
از ولایات در شمال کشور تعیین شد ومن حیران مانده بودم که چه کسی را به حیث معاون
انیس پیشنهاد کنم. خوشبختانه با مطبوعاتی سابقه دار آقای عبدالرزاق نسیمی در دهلیز
وزارت برخوردم. متوجه شدم که موصوف از وظیفه فعلی اش ناراضی است. وقتی گفتم به حیث
معاون انیس میخواهی کارکنی با مسرت پذیرفت .
میر
حسام الدین برومند یک مترجم و مطبوعاتی دیگر که در گذشته ها در مجلهء « د
کمکیانو انیس» همکارم بود و جوان پر انرژی و بسیار علاقه مند مطبوعات بود هم
آماده همکاری با من گردید. من پیشنهاد تقرر عبدالرزاق نسیمی را در بست رتبه دوم
بحیث معاون انیس ومیرحسام الدین برومند را در بست رتبه دوم بحیث سکرتر مسوول انیس
به احمد بشیر رویگر وزیراطلاعات و کلتور تقدیم کردم. وزیر بیدرنگ احکام تقرر هر
دوی شانرا از صدارت حاصل نموده وهردو را در اختیارم گذاشت . در آن روزگار تقرر
اشخاص تا سطح مدیرعمومی یعنی بست رتبه 3 از صلاحیت وزیر و بالاتر از آن از صلاحیت
صدراعظم بود.
به راستی هم هرگز
در طول یک و نیم سال تصدی خود در آنجا هیچکدام شانرا ولو برای کار فوری به دفترم
نخواستم. در صورت ضرورت خودم به دیپارتمنت مربوطه می رفتم وبا ایشان صحبت می کردم.
اگر خود شان به دفترم می آمدند، روی کوچی پائین تر از آنان نشسته به سخنان شان گوش
می دادم و در رفع مشکل می کوشیدم. در طول این مدت کوتاه اسمای تعداد معدودی ازین
بزرگواران که در ریاست تألیف و ترجمه کار می کردند به یادم مانده است مانند:
در آغاز دههء پنجاه همکاری من بامجلهء
ژوندون بیشتر گردید .شکریه رعد
که از فارغان اولین دوره فاکولته ژورنالیزم بود، مدیریت مسوول مجله ژوندون را به عهده داشت . او چهار صفحهء
مجله را در اختیار من گذاشت و من از تهیه مطالب آن صفحات و سایر نوشته هایم حق
الزحمه خوبی می گرفتم. شکریه رعد یک قرار داد جداگانه هم با من عقد کرد تا روزانه
یکی دوساعت به ژوندون آمده در تصحیح پروفها و اغلاط طباعتی کمک کنم. برای این کارژوندون غیر از حق الزحمهء نوشته ها وترجمه هایم (1300) افغانی
اضافی هم ماهوار به من تأدیه می کرد. خاطرات این ایام خوش، جبین گشاده ، برخورد
ملایم و محبت آمیز این شاهدخت ژورنالیست ( شکریه جان رعد) و معاونش مرحوم طورانشاه شهیم و
همکارانش نوازش علی ذکی
، لطیف مصدق و خواجه حیات الله صدیقیهرگز
فراموشم نمی شود. در سالهای اخیر دوره تحصیل در پوهنتون کابل با معاشی که از رادیو و ژوندون می گرفتم وحق
الزحمهء نوشته ها وترجمه هایم ، درآمدم زیاد تر از معاش یک رئیس بود واقتصاد فامیل
سروسامان یافت. خواهر ها وبرادر های کوچکترم فارغ البال به تحصیل شان ادامه
میدادند
نانهای کلچه مانندی را در تبنگی گذاشته و اطراف آنرا با
پتوی پشمی پیچیده بود ، با لهجه یی شیرین اوزبیکی صدا میزد :نان گرم ، نان داغ ،
نان بی قتق.
این صدای گرم و نانهای خوش رنگ ، اشتهای هر رهگذر کم عایدی را تحریک میکرد ، تا با خرید یک یا چند
تای آن شکم گرسنه اش را سیر نماید.
من که در غربت بیاد طعم خوب و بوی گوارا ی این نانها خیال
پلو میزدم ، سه تای آنرا را خریداری و بدون تحمل به خوردن یکی از آنها شروع کردم
درین اثنا پارچه یی از نان به زمین افتاد ، وقتی آنرا از زمین برداشتم یادم آمد که
:
چند روز قبل در دوکان یک دوست دوره مکتبم که در جوار
نانوایی قرار داشت ، نشسته بودم ، در همین موقع مردی که پیری زود رس از موهای معجد
و صورت چین خورده اش نمایان بود ، از جیبش مبلغی بیرون آورد ، چند تا نان خرید و
یکی از انها را با عجله نصف نموده و به خوردن آن پرداخت .
پدرم مرحوم محمد
سالم در قرغه یی لغمان در کودکی یتیم شد. این کودک یتیم که جز یک برادر بزرگتر از
خود، کسی را نداشت ، با چراندن گاو و گوسفند دیگران امرار حیات می کرد و عجیب
اینست که مکتب هم می رفت. از قضای روزگار این کودک یتیم ولی ذکی و با هوش صنف ششم
را اول نمره به پایان رسانید، در حالیکه اگر پیزار هایش فرسوده می شدند و از کار
می افتادند ماه ها موفق نمی شد پا پوشی برای خود تهیه کند وپا برهنه مکتب می رفت.
شاه امان الله غازی این کودک یتیم را با گروهی از فارغان اطرافی کوهدامن ، هزاره
جات وسایر ولایات به ترکیه فرستاد تا تحصیل کنند. این نوجوانان افغان چهارده سال
در ترکیه ماندند ومکتب و فاکولته را به پایان رساندند. در سالهای اخیر تحصیل ،
سالم جوان در استانبول ، عاشق دختر شانزده ساله ترکی می شود. به زودی در محلهء
قاسم پاشا، خانه اورا پیدا می کند واز او خواستگاری می نماید. پدر ومادر دختر اورا
می پذیرند. یک سال بعد از عروسی کوثر ترکی وسالم افغان ، نخستین فرزند شان بدنیا
می آید که پدر، نامش را « زلمی» می گذارد.
وقتی مهر و نشانی وزارت اطلاعات و فرهنگ را روی نامه دید
تکان خورد ، در حالیکه لرزه در دستانش محسوس بود ، آنرا با عجله باز و به خوانش
گرفت و زیر لب گفت:
« این دیگه ، چی گدودی اس ، در بست سر محرر روز نامه ، خو
آقای اکبر پیشنهاد شده بود ، مه انتظار منظوری حتمی آنرا از طرف وزارت داشتم که
حال داره این گل تازه میشگفه. »
بعد رویش را به من نموده افزود:
"شما متظر بمانید تا من
جهت روشن شدن موضوع با والی صاحب مشوره نمایم."
قرار این هدایت ، یک هفته انتظار کشیدم ، طی این مدت حتی
نامم به اصطلاح پنسلی به حاضری داغ نشد، بناء برای معلوم نمودن سرنوشت خویش به
معاون آمریت اطلاعات و کلتور که شخص تحصیل یافته و نویسنده شناخته شده بود ولی در
اجرأت نشراتی و اداری به آن وقعی گذاشته نمیشد مراجعه نمودم.
چند سال پيش درفصلنامهء برون مرزي افغانها چاپ آلمان - « آسمايي » كه بهمت جناب حميد عبيدي به طبع ميرسيد،گزارش يما ناشر يكمنش را خوانده بودم كه از يك گردهمآيي وبحثها، اندرباب سانسورموسيقي خبرداده بود.گفته هاي هنرمندان نامور افغان چون وهاب مددي، ظاهرهويدا وفرهاددريا در باب سانسور موسيقي در افغانستان كه درين گزارش ياد داشت شده بود، خيلي به دلم نشست . خاطرات سي سال كار خودم در مطبوعات افغانستان دربرابرم زنده شد. به ياد سانسور در وسايل اطلاعات گروهي افغانستان افتادم وخاطرات تلخ و شيرين آن روزگار.
اتفاقآ درطي سه دهه كه نگارنده مستقيم وغيرمستقيم دست اندركارمطبوعات كشورم بوده ام ، درين مدت افغانستان سه نوع ساختاردولتي راتجربه كرد، شاهي مشروطه ، جمهوري شادروان محمد داؤد و حاكميت حزب چپگراي دموكراتيك خلق .