ابو زید احمد بن سهیل بلخی دانشمند معروف قرن سوم و چهارم
هجری که حکایتی از وی سابقآ بشمارهء « ۱۹» این حکایات بیان شده
بود، وقتی از راهی میگذشت و از بسیاری گردش در آن راه درمانده و خسته شده بود
اتفاقآ امیر احمد بن سهیل بن هاشم با او روبرو شد و باو گفت
ابن هیثم مصری ( ابوعلی حسن بن هیثم مهندس و خطاط و ریاضی دان معروف که عدسی
محدب ذره بین از اختراعات اوست و در نزد علمای ریاضی به بطلیموس ثانی شهرت دارد و
در حدود سال ۴۳۰ وفات یافته است .) در آغاز عمر به بصره بود و باش داشت در همان
شهر برای کسی گفته بود که اگر من به مصر می بودم در رود نیل نوعی تصرف میکردم که
هم در هنگام طغیان و هم بوقت کم آبی برای مردم سودمند باشد .
این مطلب را برای الحاکم بامرالله فاطمی ( ۳۸۶-۴۱۱
) نقل کرده بودند و او مقداری پول و دیگر چیز ها از مصر ببصره فرستاد تا به ابن هیثم تسلیم نمودند و او را
استقبال کرد و در قریهء معروف به « خندق » که در بیرون قاهره واقع شده است ویرا
ملاقات نمود و اکرام و نوازش بسیار کرد.
مادر امام شافعی ( حضرت امام ابو عبدالله محمد بن ادریس شافعی مطلبی رحمة الله
علیه) میرمن پرهیزگار ومورد احترام مردم بود و بنی هاشم و دیگران امانات خود را
باو می سپردند.
یکروز دو نفر نزد وی آمدند و صندوقی را برسم امانت باو سپردند. بعد از دو سه
روز یکی از آن دو نفر آمدند و صندوق را از نزد میرمن مذکور گرفت و رفت.
مهستی گنجوی شاعرهء معروف دورهء سلجوقیان ، شبی در محضر سلطان سنجر حضور داشت
چون پاسی از شب گذشت برای کاری از بزم سلطان بیرون رفت و بعد از چند دقیقه باز
گشت.
سلطان از او پرسید :
هوای بیرون چطور است ؟
اتفاقآ وقتی که مهستی از مجلس بیرون رفته بود ، برف می بارید و پرسش سلطان در
بارهء چگونگی هوا طبع حساس شاعره را برانگیخت و با سرودن این رباعی به جواب سلطان
پرداخت و از باریدن برف اطلاع داد:
یعقوب لیث صفاری ( ۲۵۴ - ۲۶۵ ) پسرعمه ای داشت بنام ازهر بن یحیی که مردی شجاع و خردمند و
دبیر و ادیب بود ولی خود را بنادانی شهرت داده بود و در بعضی از اوقات کار هائی
انجام میداد که مردم می خندیدند. ازین سبب بازهرخر مشهور شده بود و برخی از نوا در حکایات او چنان معروف شده بود که مثل یک مثل در
میان مردم نقل می شد وحتی شعرا نیز در اشعار خویش یاد می کردند.
یکی از
اینگونه حکایات انگشت در زلفین در کردن اوست که دقیقی شاعر معروف عصر
سامانیان در یکی از قصاید خود از آن بدینگونه یاد کرده است:
بر آب گرم در ماندست بایم
چو زفرین در انگشت ازهر
و تقصیل این واقعه چنان بوده
است که یک روز در قصر یعقوب نشسته بود و اتفاقآ چشمش بزلفین (زلفی بازفرین در گه
زنجیر را بر آن میاندازند) افتاد و هوس کرد که انگشت خود را در حلقهء زلفین کند،
چس از آنکه انگشت وی در حلقهء زلفین داخل شد، هر چه کوشش نمود که آنرا خارج کند
نتوانست.
عدهء از دزدان باتفاق رئیس خود بخانهء یکی از
اشراف کوفه هجوم برده اموال او را غارت نمودند و خودش را هم میخواستند بقتل
برسانند ولی یکنفر از آن میان آنان را مانع از قتل صاحب خانه شد و زبان بشفاعت
گشود تا انیکه رئیس دزدان خواهش او را پذیرفت و گفت :
بشرطی از سر قتل او میگذرم که سوگند یاد کند که هیچکس ازین
دسته را بمردم معرفی نکند! آن شخص قسم یاد نمود و از مرگ رهائی یافت ولی دزدان
چیزی برای او باقی نگذاشتند وهرچه داشت با خود بردند و او نیزاموال خود را بدست
اشخاص مختلف در بازار میدید و جرآت نداشت که مال خویش را طلب کند یا دزد را به
مردم بشناساند زیرا در آن صورت حانث میشد. ازین رو قضیه را بحضور امام اعظم ابو
حنیفه ( رحمة الله علیه) عرض کرد و تقاضا نمود که برای این قضیه راهء حلی پیدا
کنند که هم دزد دستگیر شود و هم معرفی کنندهء دزد حانث نشود!
سنائی هشام بن عبدالمالک اموی (۱۰۵- ۱۲۵)
با عدهء از بزرگان اهل شام بمکهء معظمه رفته بود و در حریم حرم میخواست طواف کند
ولی از شدت ازدحام مردم موفق نشد که خود را بحجرالاسود برساند و استلام نماید.
درهمان اثنا حضرت اما زین العابدین (علی بن الحسین
رضی الله عنهما) وارد حرم شد ومردم باحترام امام راه را باز کردند تا به آسانی
بتواند طواف کند؟
یکی از شامیان از هشام پرسید:
این
شخص کیست؟
هشام تجاهل نمود وخود را دور انداخت.
فرزدق شاعر - ابوفراس همام بن غالب ۹۹ -
۱۱۰هجری که در میان اطرافیان خلیفه و در آنجا حاضر بود
خطاب به آن شامی گفت :
خواجه کمال الدین بن غیاث مشهور به کمال غیاث
که یکی از شعرای اواسط قرن هشتم و معاصر با خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی بوده
و یکی از غزلیات او بمطلع ذیل میباشد:
دلبر جانان من برده دل و جان من
برده دل و جان من دلبر جانان من
در ردیف اشعار
خواجه حافظ در دیوان او ثبت و بنام حافظ شهرت یافته است. وقتی از طرف یکی از امراء
معاصر خود احضار شد و امیر مذکور که بروایت دولتشاه سمرقندی « ابراهیم سلطان
میرزا» نام داشت از او پرسید:
شیخ ابو سعید ابی الخیر
(۳۵۷- ۴۴۰
) عارف مشهور خراسان
وقتی بطوس رفته بود مردم از وی درخواست نمودند تا برای ارشاد و هدایت اهالی ،
مجلسی ترتیب دهد و خلق را موعظه کند.
شیخ قبول کرد و قرار شد که در خانقاه
که به ( خانقاه استاد) معروف بود تختی بگذارند و شیخ از بالای آن سخن بگوید.
مجلس ترتیب داده شد و عدهء کثیری
بخانقاه آمدند بطوریکه جای خالی باقی نماند و هنوز هم مردم بمنظور استفاده از
سخنان شیخ می آمدند.
بعد از آنکه قاریان به تلاوت
قرآنکریم پرداختند و هنگام آن شدکه شیخ به سخن شروع کند، شخصی از میان حاضرین
برخاست و به آواز بلند گفت :