هارون الرشید (۱۷۰- ۱۹۳ ) وقتی برقه رفته بود . نایب الحکومة رقه عیسی بن جعفر
هاشمی ملقب بامیرالامرا بود و عبدالله طیان قاضی رقه مردی بود بصفت علم ، فضیلت و
عدالت موصوف و مشهور شخصی بمحکمه رفته عارض شد که پنجصد هزار درهم نزد عیسی بن
جعفر دارم و او از پرداخت حق من خودداری می کند، قاضی مسلمانان دادستانی کند.
قاضی نامهء به عیسی نوشت
که زندگانی امیرالامرا دراز باد، مردی بمحکمه آمد و می گوید پنجصد هزار درهم نزد
امیرالامرا دارم که ادا نمیکند، امیر تفضل کند و به مجلس قضا بیاید یا وکیل خود را
بفرستد تا جواب خصم داده شود ونامه را بخود مدعی داد تا بامیرالامرا برساند. عیسی
برقعهء قاضی را خواند و در خشم شد و به آورندهء رقعه گفت :
قطب
الدین فیماز که امیرالامراء در بار المستضبئی بنورالله ( ابو محمد حسن بن المستنجد
بالله عباسی ( ۵۶۶ - ۵۷۵) بود اقتدار بسیار بهم رسانیده بود و در نتیجه غرور بروی
مستولی کشته و پای از حدود ادب فراتر میگذاشت و خلیفه را میرنجانید.
وقتی در صدد گرفتار کردن ظهیر الدین عطار که یکی از خواص
خلیفه بود برآمد و ظهیر الدین بدارالخلافه پناه برد و قطب الدین با اتباع خود بطرف
دارالخلافه رفت و خواست که ظهیر الدین را بزور از دارالخلافه بیرون بیاورد،در
نتیجه جمع بسیاری از مردم برای تماشا در آنجا اجتماع کردند. خلیفه که این بی
احترامی را مشاهده نمود امرکرد تا دروازه های دارالخلافه را ببندند وخود بر بام
رفته خویشتن را بمردم نشان داد و گفت :
ابراهیم بن مهدی عباسی عم مأمون که در غیاب وی در بغداد
بریاست یکعده از بزرگان بنی عباس سر از بیعت مأمون پیچیده و خود را خلیفه نامیده
بود و بعد از آنکه مأمون ( در ۱۵ صفر۲۰۴) از طوس ببغداد رفت ، باتفاق فضل بن ربیع و سایر همکاران
خود گریخت و مخفی شد تا اینکه بالاخره بدست عسان مأمون گرفتار شد و مورد عفو خلیفه
واقع گردید، از خاطرات زمان اختفای خود چنین نقل کرده است :
یکروز از موضعی که در آن مخفی بودم و احتمال میرفت که بر من
در آنجا دست یابند بجای دیگری میرفتم که پنهان شوم . مسافتی طی نمودم ناگهان از
عقب سر صدای سم اسپانی را شنیدم که بتاخت می آمدند، با خود گفتم که اکنون گرفتار
خواهی شد ازین رو بکوچه ای که در آن نزدیکی بود پناه بردم، اتفاقآ آن کوچه بن بست
بود و راه خروج نداشت در آخر آن کوچه مردی سیاه چرده را دیدم که بر در سرائی
ایستاده باو گفتم :
یزید بن عبدالملک خلیفهء اموی( ۱۰۱-۱۰۵) عبدالرحمن بن ضحاک بن قیس را بحکومت حجاز و یثرب فرستاده بود.
عبدالرحمن در آنجا اموال بسیاری بدست آورد و بدون اینکه بشام بفرستد در آن تصرف میکرد.
در همان اوقات بفکر خواستگاری از سیده فاطمه بنت امام حسین (رض) افتاد و در خواست ازدواج داد.
سیده جواب فرستاد که :
من صاحب فرزندان هستم و اکنون هنگام شوهر کردن نیست و عبدالرحمن پیام داد :
اگر به مناکحت من رضایت ندهی پسران تو را به تهمت آشامیدن خمر متهم میکنم و بر آنها حد جاری مینمایم.
سید شرف الدین رضا سبزواری از سادات
عریضی و در شاعری دارای طبعی روان بود و در زمان میرزا شاهرخ گورگانی (۸۰۷- ۸۵۰)
پیشوائی و کلانتری مردم سبزوار باو تعلق داشت.
اتفاقآ از سید پیش خواجه پیر
احمد فواقی وزیر میرزا شاهرخ سعایت کردند و خواجه فرمان داد تا سید را بند بر پای
نهاده از سبزوار به هرات بیاورند و آوردند.
در آن اوقات مردی بنام میرویس صدر در
هرات زنده گی میکرد وی هفتاد سال داشت وعادت او آن بود که هنوز آفتاب در برج حوت
می بود و او کلاهی از نمد سفید که آنرا کلاه نوروزی مینامیدند بر سر مینهاد و آن
کلاه در آن فصل با سن و سالی که او داشت یک چیز بیمزه و خنکی بنظر می آمد بطوریکه
کلاه نوروزی او در شهر هرات ضرب المثل برودت وخنکی شده بود.
در سال ۴۵۱ هجری
سلطان ابراهیم غزنوی به پادشاهی نشست و در صدد برآمد تا خرابیهایی را که در عصر
اسلاف وی در ارکان مملکت راه یافته بود ترمیم نماید و دست نااهلان و بی استعدادان را
از کار دولت کوتاه نماید. ازین رو ابوالقاسم حصیری ( ابراهیم بن عبداله متوفی در
حدود ۴۵۲ هجری) را که در گذشته یکی از خواص سلطان یمین الدوله محمود
غزنوی بود و تجارب کافی داشت خواست واز او پرسید:
برای اینکه اطمینان داشته باشیم
که چرخ امور مملکت در هر موقع می تواند بگردش خود ادامه بدهد و از نقطه نظر کمبود
اشخاص صادق و فعال تشویشی در میان نیست . چه باید کرد؟
در سال (۷۱) مصعب
ابن زبیر با یاران خود در کوفه بدست لشکریان عبدالملک بن مروان بقتل رسید و سر
مصمعب را نزد عبدالملک که بجای مصعب در دارالامارة کوفه
قار گرفته بود ، آوردند . ابن عمر الخمی ، در دارالامارة حاضر بود و همینکه
سر مصعب را دید بلرزه در آمد.
سلیمان وراق که یکی از ندیمان مأمون خلیفهء عباسی ( ۱۹۸- ۲۱۸ )
بود حکایت کرده است که روزی نزد خلیفه نشسته بودم. کیفیت وخاصیت
عنبر را از من پرسید ومن جواب دادم:
قراریکه شنیده ام :
عنبر گرم وخشک است واشهب آن مقوی قلب است واستعمال آن اگر از حد اعتدال تجاوز کند،
سودا آورد و ضرر آن بکافور رفع گردد.
ابو ایوب موریانی ( سلیمان بن ابی
سلیمان داود موریانی متوفی بسال ۱۵۴ هجری که وزیر ابو جعفر
منصور عباسی بود) یک روز با دوستان خود سرگرم امور محوله بود، در آنوقت فرستادهء خلیفهء
بطلب او آمد و رنگ از روی وی پرید و همراه او نزد خلیفه رفت و هنگامی که بازگشت
برای اطرافیان خود این مثل را بیان کرد:
میگویند ، بازی به خروس گفت :
تو مرغی بسیار بیوفا بوده ئی .
خروس پرسید : این حرف را از روی کدام دلیل میگوئی ، باز جواب داد از آنجا که
میدانم آدمی تخم مرغ را زیر ماکیان
المعتضد
بالله خلیفه عباسی ( ۲۷۹- ۲۸۹) مبلغ چهل هزار دینار نزد یکی از خزانه داران خود داشت و
اتفاقآ خزانه دار مذکور قرض بسیار داشت و عایلهء زیاد که معاش معینه کفاف خرج خود
وعایله اش را نمیکرد ناچار از پولهاییکه نزد وی بامانت بود برداشت می کرد تا
بالاخره چه شود؟
یکروز برای خلیفه خبر آوردند که
خزانه دار درگذشته است و مبلغی بسیار از مردم مدیون است!