از صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدی ( متوفی بسال ۷۶۴ ) صاحب کتاب « الوافی بالوفیات » پرسیدند:
این بیت مجنون عامری چه معنی دارد؟
اصلی و ما ادری اذاما ذکرتها
أأثنین صلیت الضحی ام ثمانیا
( در نمازم و هنگامیکه بیادم می آید که در نمازم نمیدانم که
آیا در رکعت دوم از نماز ظهر استم یا در رکعت هشتم؟ ) آیا چگونه ممکن است که کسی
در نماز میان دو رکعت وهشت رکعت شک داشته باشد؟
مهدی خلیفهء عباسی در سال (۱۶۹)
در گرگان وفات یافت و پسرش هادی بجای او نشست و هارون پسر دیگرش بولایت عهد منصوب
گشت زیرا خود مهدی هارون را ولیعهد هادی قرار داده بود. اما چندی بعد هادی در صدد
برآمد که هارون را از ولیعهدی خلع کند و پسر خود جعفر را که طفل خردسالی بود
بولایت عهدی منصوب نماید تا خلافت در نسل خودش باقی بماند! ازین سبب پس از مشورت
با بزرگان قوم هارون را خلع نمود وبرای پسرش جعفر از مردم بیعت گرفت .
بعد از مرگ معزالدوله دیلمی (۳۳۵-۳۵۶)
در میان عضدالدوله ابو شجاع فنا خسرو ابن رکن الدوله حسن بن بویه (۳۳۸-۳۷۲)
و فخر الدوله ( ابوالحسن علی بن رکن الدوله ) (۳۶۶-۳۸۷)
بر سر فرمانروائی نزاع در گرفت و فخر الدوله در سال (۳۷۱)
شکست خورد وبطبرستان نزد شمس المعالی قابوس بن و شمگیر زیاری (۳۶۶-۴۰۳)
رفت و به او پناهنده شد.
عضدالدوله سفیری نزد قابوس فرستاد و پیغام داد که برادر من امیر علی (فخر
الدوله) آنجا آمده و چون او با وصف برادری ، دشمن من است و بودن وی در آنجا بر
خلاف مصالح دولت ما میباشد صواب آنست که او را گرفتار کرده نزد من بفرستی البته من
هم در برابر این حسن خدمت فرمانروائی هر ولایتی را که بخواهی بتو وامیگذارم و در
صورتیکه فرستادن او را لازم نمیدانی و از بدنامی بیم داری برادرم را همانجا
محرمانه مسموم کن تا هم خاطر من از طرف او آسوده باشد وهم بدنامی دامنگیر تو
نگردد.
شیخ ابو سعید ابی الخیر ( عارف مشهور
متولد بسال ۳۵۷ و متوفی در سنه ۴۴۰ در
میهنهء خاوران) عادت داشت که روز های چهارشنبه برای استحمام بگرمابه برود.
شیخ ابو محمد جوینی ( عبدالله
بن یوسف فقیه معروف که در سال ۴۳۴ در
گذشته است) نیز همین عادت را داشت و به همان گرمابه میرفت و در آنجا وقتی که
یکدیگر را میدیدند ، اشارات و لطائف علمی و عرفانی برای یکدیگر بیان مینمودند.
یکی از درباریان خلیفه مهتدی عباسی ( ابو عبدالله محمد بن
واثق ۲۵۵ -۲۵۶) حکایت
کرده است که روزی در ماه رمضان نزد خلیفه بودم. وقت افطار نزدیک شد می خواستم
بخانه بروم، خلیفه اجازه نداد و گفت :
همین جا بمان و افطار کن !
وقت افطار فرا رسید و سفرهء گسترده شد. من دیدم طبقی چوبین
که چند گرده نان و اندکی گندنا و نمک و سرکه در آنست حاضر آوردند. خلیفه پیش نشست
و مرا هم بصرف طعام دعوت کرد . من پیش خزیدم ولی در غذا خوردن تعلل میکردم.
ابو زید بلخی ( احمد بن سهل ادیب و
دانشمند معروف که تصانیف بسیار در فقه و حکمت و لغت و ادبیات و ملل و نحل و علوم
ریاضی باو نسبت داده شده و در روز جمعه ۲۰۳۲۲ در بلخ وفات یافته است و در شماره (۷۴) نیز
حکایتی از او نقل شد) ذیعقده
ء سال
پس ازتحصیل دانش در شهر های عراق و خراسان ، قصد بازگشت به شهر خویش کرد و از
راه هرات ببلخ رفت.
احمد بن سهل بن هاشم مروزی که از
جملهء امراء خراسان ومرزبان مرو بود و بر شهر بلخ استیلا یافته بود آوازهءفضل و
دانش ویرا شنید و او را بدربار خود دعوت کرد.
ابن رومی ( علی بن عباس بن جریج یا جرجیس ) که یکی از بزرگترین شعرای عرب در عصر خلفای عباسی بود ودیوان اشعارش معروف است، دریکی از روزهای سال ( ۲۸۴ ) یا ( ۲۸۶ ) مهمان قاسم بن عبدالله وزیر «المعتضد» خلیفه ( ۲۹۷ - ۲۸۹ ) بود.
چند روز پیشتر برای قاسم اطلاع داده بودند که ابن رومی ترا در اشعار خو هجو کرده است و قاسم از اثر شنیدن این خبر، کینهء ابن رومی را در دل گرفته کمر بقتل او بست و او را بقصد مسموم ساختنش به مجلس خود دعوت کرده بود.
یکنفر از شعرای معاصر ابن مغارفی (
ابو نصر حسن بن اسد بن حسن از شعرای زمان ملکشاه سلجوقی که ضمنآ در ردیف حکام و
عمال آن دولت بود و بر شهر « آمد » و توابع آن حکومت میکرد و بالاخره بسال ۴۸۷ محبوس
شد) یکی از قصائد او را بنام خود در مجلس احمد بن مروان والی ( مبافارقین ) انشاد
کرد.
شخصی برای احمد بن مروان خبر داد که
این قصیده از غسانی ( که تخلص همان شاعر بوده ) نیست بلکه گویندهء آن ابن مغارفی
است .
خواجه شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی مقتول در چهارم
شعبان (۶۸۳) در تبریز یک روز در دیوان وزارت نشسته بود، یکی از فضلاء
شاعران رقعه ای مشتمل بر این رباعی بدست او داد:
آنقدر آب کزان دست توان شست نداشت « محمد طاهر وحید »
یک پیشگویی عجیب
کمال الدین محمد بن موسی دمیری متوفی در قاهره بسال (۸۰۸)
از ابوالفرج معافی بن زکریا حریری که یکی از افاضل دانشمندان قرن چهارم بوده و در
نهروان بروز دوشنبه ۱۸ ذیحجه ۳۹۰ در گذ شته است نقل کرده که :
من دوستی داشتم بنام قاضی
ابوالحسن که مرد فاضل بود و من بسیاری از اوقات خود را با وی مگذرانیدم و از صحبتش
محظوظ میشدم و او نیز بصحبت من رغبتی داشت .
یکروز بر حسب عادت بدرب خانهء قاضی موصوف رفتم و مثل اینکه پیش از وقت رفته
بودم دیدم که درب خانه را هنوز نگشوده اند همانجا در کوچه بیرون درب خانهء قاضی نشستم
و منتظر بودم که در را بگشایند. در همان اثنا یکنفر عرب بیابانی که وی نیز با قاضی
کار داشت به آنجا آمد و چون در را بسته دید، در کوچه نزدیک من نشست .