عدهء از دزدان باتفاق رئیس خود بخانهء یکی از
اشراف کوفه هجوم برده اموال او را غارت نمودند و خودش را هم میخواستند بقتل
برسانند ولی یکنفر از آن میان آنان را مانع از قتل صاحب خانه شد و زبان بشفاعت
گشود تا انیکه رئیس دزدان خواهش او را پذیرفت و گفت :
بشرطی از سر قتل او میگذرم که سوگند یاد کند که هیچکس ازین
دسته را بمردم معرفی نکند! آن شخص قسم یاد نمود و از مرگ رهائی یافت ولی دزدان
چیزی برای او باقی نگذاشتند وهرچه داشت با خود بردند و او نیزاموال خود را بدست
اشخاص مختلف در بازار میدید و جرآت نداشت که مال خویش را طلب کند یا دزد را به
مردم بشناساند زیرا در آن صورت حانث میشد. ازین رو قضیه را بحضور امام اعظم ابو
حنیفه ( رحمة الله علیه) عرض کرد و تقاضا نمود که برای این قضیه راهء حلی پیدا
کنند که هم دزد دستگیر شود و هم معرفی کنندهء دزد حانث نشود!
سنائی هشام بن عبدالمالک اموی (۱۰۵- ۱۲۵)
با عدهء از بزرگان اهل شام بمکهء معظمه رفته بود و در حریم حرم میخواست طواف کند
ولی از شدت ازدحام مردم موفق نشد که خود را بحجرالاسود برساند و استلام نماید.
درهمان اثنا حضرت اما زین العابدین (علی بن الحسین
رضی الله عنهما) وارد حرم شد ومردم باحترام امام راه را باز کردند تا به آسانی
بتواند طواف کند؟
یکی از شامیان از هشام پرسید:
این
شخص کیست؟
هشام تجاهل نمود وخود را دور انداخت.
فرزدق شاعر - ابوفراس همام بن غالب ۹۹ -
۱۱۰هجری که در میان اطرافیان خلیفه و در آنجا حاضر بود
خطاب به آن شامی گفت :
خواجه کمال الدین بن غیاث مشهور به کمال غیاث
که یکی از شعرای اواسط قرن هشتم و معاصر با خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی بوده
و یکی از غزلیات او بمطلع ذیل میباشد:
دلبر جانان من برده دل و جان من
برده دل و جان من دلبر جانان من
در ردیف اشعار
خواجه حافظ در دیوان او ثبت و بنام حافظ شهرت یافته است. وقتی از طرف یکی از امراء
معاصر خود احضار شد و امیر مذکور که بروایت دولتشاه سمرقندی « ابراهیم سلطان
میرزا» نام داشت از او پرسید:
شیخ ابو سعید ابی الخیر
(۳۵۷- ۴۴۰
) عارف مشهور خراسان
وقتی بطوس رفته بود مردم از وی درخواست نمودند تا برای ارشاد و هدایت اهالی ،
مجلسی ترتیب دهد و خلق را موعظه کند.
شیخ قبول کرد و قرار شد که در خانقاه
که به ( خانقاه استاد) معروف بود تختی بگذارند و شیخ از بالای آن سخن بگوید.
مجلس ترتیب داده شد و عدهء کثیری
بخانقاه آمدند بطوریکه جای خالی باقی نماند و هنوز هم مردم بمنظور استفاده از
سخنان شیخ می آمدند.
بعد از آنکه قاریان به تلاوت
قرآنکریم پرداختند و هنگام آن شدکه شیخ به سخن شروع کند، شخصی از میان حاضرین
برخاست و به آواز بلند گفت :
مهلبی وزیر ( ابومحمد حسن بن محمد بن هرون متوفی بسال ۳۵۲ ) گفته است : پیش از اینکه منصب وزارت بمن مفوض
گردد، وقتی از بصره بقصد بغداد در کشتی نشستم مرد ظریفی در میان کشتی بود که
مسافران با او شوخی و مطایبه میکردند و می خندیدند.
از جملهء شوخیهایی که به آن شخص نمودند یکی این بود که زولانه ای نزد یکی از
مسافران بود آنرا بپای آن شخص انداخت و قفل نمود ، بعد از آنکه وقت ساعت تیری و
تفریح سپری شد و در صدد بر آمدند که قفل از پای او بردارند ، گلید گم شده بود و
هرقدر جستجو نمودند بدست نیامد ، ناچار قرار گذاشتند که در بغداد آهنگری بکشتی
بیاورند و زولانه را بشکند.
حضرت عمر فاروق (رض) گاه و بیگاه رفتار مآمورین را تفتیش
میفرمود و اگر غفلتی در ادای وظیفه از ایشان سر میزد ، بعزل آنان فرمان میداد.
شخصی بنام عمید بن سعد ، بولایت حمص مقرر شده بود و یکسال
در آنجا بود ، همینکه سال بپایان رسید ، نامهء بدست او دادند که خلیفهء اسلام در
آن نوشته بود ، ای عمید فورآ بیا.
چند روز بعد ،
ناگهان چشم حضرت عمر (رض) بر وا لی افتاد که پیاده از راه رسید و انبانی و کاسهء
بر پشت خود بسته بود و چوبدست و آفتابهء خود را در دست داشت.
حضرت خلیفه فرمود:
آیا آمدن تو بر اثر
دعوت ما بود که ترا خواسته بودیم یا اینکه در آنجا بتو خوش نمی گذشت؟
شاعر و حکیم معروف خراسان ابوالحسن شهید بن حسین بلخی ( متوفی بسال ۳۲۸ ) روزی در خانه نشسته و بمطالعهء کتاب علمی وقت
خود را میگذرانید.
در این اثنا یکی از اعزهء شهر که متآسفانه مثل اغلب همقطاران خود از زیور فضل
و کمال عاری بود و در مکتب زندگی جز درس زور گفتن و سود خوری چیزی نیاموخته بود ،
بدیدن او آمد.
بعد از تعارف و احوالپرسی به شهید گفت :
واه واه چه خوب شد که من اینجا آمدم و الا این تنهائی برای شما تولید کدورت و
کسالت و وحشت میکرد.
در شرح حال شمس الدین ابوالنجیب در گزینی ،
وزیر سلطان مسعود و برادرش محمد بن محمود نوشته اند که از کمالات نفسانی بکلی عاری
و عاطل بود تا جائی که یک روز ، کمال الدین ابوشجاع زنجانی را که از بغداد به عراق
عجم آمده بود گفت :
شاعر شهیر خراسان اوحدالدین انوری ابیوردی ( که ظاهرآ وفاتش
بعد از سال ۵۸۲ واقع شده ) وقتی در بازار یکی از شهر های خراسان گردش می کرد شخصی
را دید که از اشعار او « انوری » انشاد میکند.