بعد ناگهان فریادی دیگری از سوی
خیمه ها برخواست:
عمو جان آب!
عباس علمدار و محافظ خیمه گاه حسین
است. حسین به این برادر رشیدش که به دلیل زیبایی، شهامت و شجاعتاش قمر بنی هاشم
خوانده میشود و در روایات آمده که زمانی که پشت اسپ می نشست پاهایش به زمین
کشیده میشد، اجازه نداده است که از کنار خیمه گاه اهل پیمبر دور شده و به میدان
جنگ برود.
حسین، عباس، علی اکبر، زینب و بقیه
یاران حسین میدانند که در پس این تشنگی و بی آبی زودگذر چه سعادتی نهفته است و بنابرین نامی از آب بر
زبان نمیآورند.
اما طفلان کم سن و سال چه؟
رقیه دختر چهار ساله حسین و نور
چشم عمویش عباس چه؟
و هم رقیه است که صدا میزند:
- عموجان آب!
عباس دیگر طاقت نمیآورد. در
حالیکه علم را بدست دارد بسوی رود فرات حمله میآورد. قلب سپاه خصم را میشگافد و
خودش را تا نهر فرات میرساند.
خودش هم تشنه است. دو سه روز است
که آبی ننوشیده است.
مشک را پر میکند. دست و رویش را
شسته و بعد کف آبی برمیدارد تا نوشیده و رمق تازهای بگیرد.