در نیمه ی اول قرن ششم ق م . یک
دوره مشخص تاریخی آغاز گشت. پادشاهان دو سلسله شایشوناگا ( ۶۴۲ الی ۴۱۳ ق م ) و ناندا ( ۴۱۳ الی ۳۲۲ ق م در منطقه
(مگده) (Magadha) حکم
میراندند. در میان پادشاهان سلسله( شایشو نا گا) ،بیمبیسارا )Srenika) &(Bimbisaraو شرنیکا – بنیان گذار شهر( پاتا لیپوترا )
معاصرمهاویرا
و بودا بودند.
मगध) Magadha- ) مگه دا :- در (مهاجاناپادا) یا (مناطق هند باستانی)شهر( مَگَده) ایجاد گردید ، هسته و مرکز مناطق باستانی هند در آن زمان ( بِهار) بود که در جنوب (گنگا) موقعیت داشت. پایتخت اولی آن (راجاگاها) یعنی (راج گهر) مدرن بوده و بعد ها (پاتالیپوترا) یعنی(پتنه ) مدرن شد اما ( مَگَده) وسعت یافت که حتی قسمت های بهار و بنگال را دربر میگرفت.
در سال(۵۴۳ ق م ) یکی از
شاهان امپراطوری (مگادا)، (بیمبیسارا) بود و مربوط سلسله سلطنتی (هاریانکا) میشد.
نامۀ "
کارلوس مالبران " روزنامه نگار آرژانتینی به مارادونا
در آغاز مسابقات جام جهانی افریقای
جنوبی
چرا سرمایه داران ازشکست"مارادونا"
خشنود شدند؟
روزنامه یونگه ولت- ترجمه رضا نافعی
تکثیراز
جهانگیر محبی
می خواهم به خاطرات بازگردم. تا نه تو
خود را فراموش کنی و نه مردم تو را.
بچه ای بودی از حلبی آباد فی اوریتو.
یکی از آن محلات تو در توئی که رسما وجود ندارند. سرپناهی با گل و مقوا و
حلبی که رانده شدگان بی عدالتی در آن ها شب را صبح می کنند و سیاستمداران
ترجیح می دهند حرفی از آنها نزنند.
تو از افریقای جنوبی باز می گردی. اما
می دانی که فوتبال تنها سرگرمی مردم ساده ایست که با هیجان خود را در آن غرق می
کنند تا زندگی سخت و ناگفتنی روزمره خود را فراموش کنند. تو از همین مردمی. زندگی
تقریبا هیچ چیز به تو نداده بود و تو با کفش های پاره ات، مثل هزاران بچه دیگر
آرژانتینی، روی زمین می دویدی و تسلیم نمی شدی.
سال ۱۹۷۳ کسی به تو گفت: پسر! ما یک تیم برای
مسابقات محلی "ئِویتا " می خواهیم تشکیل بدهیم. دلت می خواهد در آن بازی کنی؟
تو با آن پاهای لاغرت به عقابی در
زمین تبدیل شدی. چنان که هیچکس نمی خواست در برابر تو قرار گیرد.
تو که نام "پیازچه" را برای تیم خودت
در آن جام محلی انتخاب کرده بودی، برنده آن جام شدی و در سال بعد قهرمان و سپس در ۱۳۶ بازی بعدی کسی بر تو چیره نشد.
هر روز صبح وقتی شهر
آهسته آهسته از مردم پر می شد ومغازه داران ودکان داران شروع به کار می کردند سر و
کله ی قدوس قلندر هم پیدا می شد ونزدیک
سماوار بابه خالدار بگو و بخند آغاز می گردید. قدوس با سر و وضع نامرتب ، موهای
ژولیده و لباس های کثیف درگوشه ی تخت می نشست وعبور و مرور عابرین را تماشا می
کرد. بعضی اوقات که شازیه به یادش می آمد با صدای بلند می خواند:
ای چشما از کی باشه ؟ از بی بی شازیه جان اس
ای لب ها از کی باشه ؟ از بی بی شازیه جان اس
و بعد با دستش به روی زمین
دو چشم بزرگ ترسیم می کرد و آن را بوسه می
زد، بروت هایش خاک آلود می شد و شکل جالبی را به خود می گرفت گویی ازآسیاب آرد
خارج شده باشد. عبور و مرور مردم تصویر او را برهم می زد و سر و صدایش را بالا می ساخت.
حرکات او برایم خیلی جالب
بود. به این فکر بودم که چرا او همیشه از شازیه یاد می کند؟ این حرکات او چه معنا
دارد؟
در جستجوی این بودم تا
کسی را بیابم که برایم معلومات بدهد و پاسخ پرسش هایم را پیدا نمایم .قدوس قلندرگاهی
می خندید ، گاهی گریه می کرد وگاهی هم اگر صدای سرودی را می شنید به رقص می آمد.
فاش شدن راز های محرم سیاست جنگی امریکا که نشاندهنده
بازی دوپهلوی ایالات متحده در جنگ با دهشت
افگنی در افغانستان و منطقه را نشان میدهد ، ضربه شدیدی بر آن کشور در افغانستان و
جهان وارد میکند. قرار راز های محرم فاش شده ایالات متحده ازهمه اعمال تبهکارانۀ کشور
پاکستان در جنگ علیه دهشت افگنی که نبود صداقت پاکستان را در عرصه مبارزه با هراس
افگنان بر ملا میسازد ، کاملاً آگاه بوده است ، اینکه چرا ایالات متحده امریکا مهر سکوت بر لب نهاده ، سوالیست که باید سیاست
مداران کاخ سفید به صورت واضح به آن پاسخ دهند، در غیر آن چهره امریکا را در
افغانستان و منطقه و حتی جهان خیلی خدشه دار نموده و سیاست های آن کشور در نزد متحدینش را فاقد
اعتبار ساخته و جنجال های غیر قابل جبران را بر آن کشور ببار خواهد آورد.
هنوز از سپیده دم وروشنائی اثری به
نظر نمیرسید همه جا در تسخیر لشکرظلمت وسیاهی بود، سردی ویخیبندان دشوارترین ایام
را به نیمه کرهً گیتی روا داشته بود.
بابه عثمان سقاء ازخواب بیدارشد،بعد
از چند پهلو گشتن به چپ وراست ونالش مختصر بروی جای خود نشست، امروز دلش نمیشد
ازجای خودبلند شود،گرچه او یک شخصی تنومند وقوی بود اما از چندروز به اینطرف ناخوش
بودومثل سابق سرحال نبودچند روز پیش یکی دومرتبه درد شدیدی دردست چپ وقفس سینه خود
حس کرده بود،دردشدیدوطاقت فرسابود عرق سرد از سرو رویش جاری شده بود، قصد داشت
نزدداکتربرود، تصیم گرفته بودهمین که بئی پارهایش پول چوب خطش را بدهند پیش داکتربرود
و دوابگیرد.
صالحه وهاب واصل
بنت حاجی محمد غوث واصل در چهارم اگست ۱۹۶۰میلادی
در یک خانوادهء منور در ده بوری شهر کابل چشم به دنیا گشوده بعد ازختم دوره
ابتدائیه در مکتب نیکبختی ودوره عالی در لیسه زرغونه ، تحصیلات فوق لیسانسش را در
دانشگاه کابل به اتمام رسانیده و ۲۲سال قبل با
داشتن افتخار درجه ماستری در بخش تجارت ومارکیتنگ مانند هزاران هموطن دیگرش نظر به
وخامت اوضاع امنیتی ذادگاهش را مجبورا رها کرده و بعد از سپری کردن شرایط طاقت
فرسای مها جرت از ۱۹۹۳ به این
طرف عازم کشور هالند شده و تا امروز با همسر و چهار فرزندش زندگی آبرو
مندانهء را در هالند به سرمیبرند.
خانم وهاب واصل درهالند به حیث کدر نرس رسما ایفای وظیفه میکند، ضمنا به
طور افتخاری با انجمن زنان روشن و اتحادیه انجمن های سر تا سری هالند فعالانه همکاراست
و به صفت عضو هیات مدیرهء کمیسیون سر تا سری زنان هالند هم فعایت دارد.
سید شرف الدین رضا سبزواری از سادات
عریضی و در شاعری دارای طبعی روان بود و در زمان میرزا شاهرخ گورگانی (۸۰۷- ۸۵۰)
پیشوائی و کلانتری مردم سبزوار باو تعلق داشت.
اتفاقآ از سید پیش خواجه پیر
احمد فواقی وزیر میرزا شاهرخ سعایت کردند و خواجه فرمان داد تا سید را بند بر پای
نهاده از سبزوار به هرات بیاورند و آوردند.
در آن اوقات مردی بنام میرویس صدر در
هرات زنده گی میکرد وی هفتاد سال داشت وعادت او آن بود که هنوز آفتاب در برج حوت
می بود و او کلاهی از نمد سفید که آنرا کلاه نوروزی مینامیدند بر سر مینهاد و آن
کلاه در آن فصل با سن و سالی که او داشت یک چیز بیمزه و خنکی بنظر می آمد بطوریکه
کلاه نوروزی او در شهر هرات ضرب المثل برودت وخنکی شده بود.
ستار صابری هنرمند
مستعد، جنگ و درد کشیده ی مردم بخاک و خون
غنوده کشور ما افغانستان است ، او از بدو ورود اش به خاک کانادا از سال ۲۰۰۲ بدین سو خاطرات بد که از جنگ و ویرانی و کشتار اولاد وطن داشته با ارائه پوستر ها که نمایانگر مظلومیت اولاد این کشور میباشد صدای
اعتراض خود را بلند کرده است..
اقای صابری نمایشگاه های متعدد ضد جنک
در سطح بین المللی داشته.
و هدف اقای صابری از نمایش پوستر غم انگیز،چون صدای ملت درددیده ما است . تا
دست آدم کشان و جنگ افروزان را از کشور
جنگ زده وستم کشیده کوتاه و صلح و ا منیت را در وطن عزیز مابوجود بیاورند.
در پوستر فوق چادر سیاه به جان خانم چسپیده و در جای به پنجه ها تبدیل شده و به گردن خانم در حال خفته کردن است و خانم تسلیم سر نوشت می باشد.
اینجانب که چندین مراتب در محافل صلح و ضد جنگ بین المللی که از طرف سازمان ( جنگ بس) ونکوور برگزار شده بود اشتراک نمودم ، پوستر های هنری هنرمند مستعد کشور خود را میدیدم
که به نمایش گذاشته شده و مورد استقبال همه اشتراک کنندگان قرار میگرفت.
مریض : محترما ؛ صحبت با
شما دقت و کنجکاوی من را اضافه کرد ، از آن وقتیکه تحت تاثیر
تحلیلات شما واقع گردیده ام ؛ همیشه به اسباب و علل حوادث و موضوعات متوجه میگردم . حتی فعلآ
عفوه و اجازه میخواهم که نکات ضعیف
و محل اعتراض صحبت قبلی شما را به عرض رسانم ! البته اگر اشتباهی کردم ، امید است به اشتباهم متوجه
گردانید.
ــ شما فرمودید: « این نوع هیجانات
شما خطر دا رد ، میترسم این هیجانات شما افراطی نگردد» !
سوال : معلوم کرده نتوانستم که کدام نکته از اظهارات من هیجانی بوده و خطری آن چه خواهد بود ؟
طوریکه شما گفتید میترسم این هیجانات شما افراطی نگردد
، دلیل بر
آن است که هنوز از
جاده اعتدال خارج نشده ام ، بهر صورت اظهارات شما مغشوش و
قابل استیضاح میباشد .