قیوم بشیر
ملبورن - استرالیا
۱۳ جنوری ۲۰۱۰

قیوم بشیر
فتاده این دلم در دامت ای جانانه ،
جانانه
چنان گشته اسیر زلف تو مستانه ، مستانه
ندارد باکی از
مردن اگر از بر تو باشد
به زندان محبت گر شود
زولانه ، زولانه
دلم خواهد که جانانم بگیرد دامن
مهتاب
به شام تیره وتاری که شد کاشانه ، کاشانه
چنان ازنازت ای دلبر دلم دریای خون گشته
که میسوزد سر و جانم شدم دیوانه ، دیوانه
بده ساقی می نابی درین خلوتگهء
مستی
که بردور شمع رویش شوم پروانه ، پروانه
به دنیای فریبنده
نمی ترسم ز رسوایی
به شورو شوق دیدارت بده پیمانه
، پیمانه
سرا پا آتشست جانم ، گل خوب و دل آرایم
چو می بینی بحال من ، بسی دزدانه ، دزدانه
من از حسرت سرای بی سر و سامانه می آیم
که از سوز نگاهء
تو دلم ویرانه ، ویرانه
« بشیر »
باشد تمنا یش تبسم در لبان تو
که این است آرزوی هر دل فرزانه ، فرزانه
---------------
به دوست شفیق و گرانقدرم
نعمت الله جان پژمان
سکوت شبانه
خوشم رفیق عزیزم که نامهء
تو رسید
ترانه ای ز سکوت شبانهء تو
رسید
کجا رفته ای چندی
نمی دهی خبرم؟
خوشم ازآنکه به غربت ترانهء تورسید