عبدالحسیب شریفی
درسال ۱۳۶۴ خورشیدی درشهرتالقان به دنیا آمده است. دوره ی ابتداییه را
درمکتب سیدعبدالرحمن شهید ومتوسطه ولیسه را درلیسۀ ابوعثمان تالقانی به
پایان رسانیده است.
شریفی پس از فراغت از مکتب، در سال ۱۳۴۸ وارد دانشکده ی زبان و ادبیات
گردید و در بخش زبان و ادبیات فارسی دری دردانشگاه تخار درس خوانده است.
وی از آوان کودکی به شعر و داستان علاقه مند بود و بیشتر اوقات خود را با
روزنامه ها ، مجله و کتاب می گذراند و درهمایش های ادبی و فرهنگی اشتراک
می کرد. نخستین همکاری های ادبی- فرهنگی اش را در سال ۱۳۷۸با مجله ی رنگین
کمان درپشاور آغاز کرد. از سال ۱۳۸۱به این طرف درگیر مسایل مطبوعاتی و
فرهنگی است و در این جریان با نشریه ی اندیشه، رادیوتلویزیون تخار، نشریه
ی آگاهی ، نشریه ی تصویر، رادیو تخارستان و ... به صفت خبرنگار ، گزارشگر
و عکاس همکاری کرده است. حسیب شریفی از ده سال به این سو داستان می نویسد که اولین اثر داستانی اش
زیر عنوان " چند کوچه دورتر " در سال ۱۳۸۷ از سوی بستر ادبی - دریاچه در
ولایت تخار به چاپ رسید.
حسیب شریفی همچنان عضویت بسترادبی - فرهنگی دریاچه و انجمن قلم افغانستان را داراست.
شریفی خواهان همکاری با سایت انترنتی ۲۴ ساعت شده و چند تا از داستان هایش را
برای نشر فرستاده است که با تشکراز وی اولین داستانش را تقدیم شما خواننده
گان عزیز و گرامی مینمایم . مهدی بشیر
چند کوچه دورتر
داستان
كوتاه از حسيب شريفي
بازهم از همان کوچه گذشتم. این بار دلم لرزید ، ساعت از یک بعد از ظهر گذشته
بود. به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود ، ملای مسجد گفته بود : (( دروازه ی کسی ره
سیل نکنین که گناه داره )) اما من باز هم سیل کردم و بار دیگر مرتکب گناه شدم ،
این سومین بار بود که گناه بزرگ می کردم ، آخر چه کنم او هم مرا نگاه می کرد .
وقتی به پشت سرم سیل می کردم او مرا با نگاه هایش تعقیب می کرد.
به لب دریا که رسیدم دلم شد خودم را به دریا بی اندازم و خود را از این همه
رنج رها کنم اما نتوانستم ، دلم به مادرم سوخت که در روز مرگم داد و وایلا سر می
دهد و زن های خویش و قوم و همسایه ها نیز
با او یکجا گریه خواهند کرد.
"نیمه شب
گذشته دزدان مسلح به خانۀ بابه ملنگ حمله نموده و بعد از سرقت نمودن اموال او و
کشتن سگ اش از آنجا فرار نموده بودند".
سگ بابه ملنگ
مرده بود و بدینترتیب آخرین دلخوشی من و یک تعداد دیگر آدم ها که به نتیجۀ مسابقه
میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق دل بسته بودند از بین رفت.
یکبار دیگر در
جنگی که میان اشراف و اشرار و مردمان غریب در جریان بود پیروزی از آن اشراف شده
بود و حالا آنها با خیال راحت و بدون اینکه دغدغۀ از جانب سگ بابه ملنگ داشته باشند
می توانستد به سگ جنگی خودشان ادامه بدهند.
قرار بود مسابقۀ
بزرگ سگ جنگی میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق یک هفتۀ دیگر درست روزی که من می
مردم برگزار گردد. همه چیز برای برگزاری یک مسابقۀ بسیار بزرگ و فراموش نشدنی مهیا
شده بود. مبالغ شرط بندی شده روی برد و باخت این مسابقه هر روز بالاتر می رفت.
یکی دو نفر
کسانی که مبالغ بسیار گزافی را روی برد سگ بابه ملنگ شرط بسته بودند از مدتها قبل
تمام مصارف خرچ و خوراک او را به عهده گرفته و مثل من امیدوار بودند که یکبار دیگر
سگ ریز نقش بابه ملنگ معجزه نموده و از پس سگ غول پیکر و سایبریایی جنگجوی سابق
ملیونر برآید. این مسابقه از آنجایی که اوج تقابل میان دو طبقۀ غریب و ثروتمند را
نشان می داد از حساسیت خاصی برخوردار بود و سرو صدای زیادی را ایجاد نموده بود تا
جایی که چند رسانۀ تصویری و صوتی خارجی که قسم خورده بودند همیشه ابعاد منفی و زشت
زندگی افغانها را نشان بدهند تصمیم گرفته بودند از این مسابقۀ بزرگ گزارش تهیه
نمایند.
تمنا دوا را
گرفته بود. جرئت نکردم قیمت دوا را ازش بپرسم چون می دانستم خفه خواهد شد. به برادرم زنگ
زدم و گفتم که دم در منتظرم باشد. بقیه راه را در سکوت سپری نمودیم. نزدیکی های
خانه تمنا گفت که تا معلوم شدن نتیجه معایناتم استراحت نموده و دفتر نیایم و او در
این باره با رئیس صحبت نموده و خبرم را خواهد گرفت.
تشکر نمودم.
تمنا خداحافظی نموده و با اتفاق دریور برگشتند. به خانه رفتم و
به مادرم که با نگرانی می خواست علت زود آمدنم از کار را بداند اطمینان دادم که
خوب استم و مریضی ام جدی و نگران کننده نیست.
فردای آن روز نتوانستم دفتر بروم.
هنوز مریض بودم. دور چشمانم حلقۀ کبود رنگی ایجاد شده بود و سوزش سینه و معده ام
هم کماکان ادامه داشت.
در ضمن سرفۀ متدوام که گاهی اوقات
با خون همراه بود راحتم نمی گذاشت.
من معمولاً به خوردن دوا عادت
نداشتم و کوشش می نمودم تا حد امکان از خوردن دوا و رفتن نزد داکتر اجتناب نمایم.
آنروز هم با وجود آنکه به شدت مریض بودم پدر و مادرم را که با نگرانی می خواستند
نزد داکتر بروم متقاعد ساختم که خوب استم و نیازی به داکتر رفتن ندارم و با کمی
استراحت خوب می شوم .
امروز می خواهم قصۀ
کوچکی را در باره والانتاین بتو بگویم.
وقتی سخت از والانتاین به میان می آید فوراً موضوع
دیگری که در کنار آن به فکر ما خطور می کند کلمۀ است بنام عشق. کلمۀ که از زمانی
که آدم اولین قدم هایش را روی زمین گذاشت تا امروز قدم به قدم و مثل سایه او را
تعقیب نموده و همیشه جز لاینفک زندگی او بوده است. می گویند خدا عشق را آفرید و
بعد از آن آدم را تا در پناه آن غم و غصه هایش را فراموش نموده و افق های پیش رویش را روشن تر ببیند.
زمستان با همه سردی و برفی که به
همراه داشت فرا رسیده بود. آن سال بر خلاف سالهای دیگر سال سرد و یخبندانی بود.
اما زمستان و سردی آن آتشی را که عشق تمنا در
وجودم افروخته بود نتوانستند خاموش نمایند.
حالا دیگر عشق او یگانه هدف زندگی
ام را تشکیل می داد. بکلی موقعیتم را فراموش نموده بودم. فکر می نمودم اگر کار می
نمودم، صبح ها زودتر از دمیدن اشعه آفتاب از جایم بر می خواستم، داستان و شعر می
نوشتم و شب ها با نگاه نمودن به تاریکی شب و آسمان بی ستاره می خوابیدم همه اش صرف
برای او و به خاطر او بود
فردای آنروز و روزهای بعد از آن نتواستم سر وظیفه ام حاضر گردم. ضعف شدیدی
وجودم را فرا گرفته بود که اجازۀ هر نوع حرکتی را از من می گرفت. تمنا مرتب با
تلفن احوالم را می پرسید و یک روز هم او با یک دسته گل به دیدنم آمد. از هر زمان
دیگر مهربانتر بنظر می رسید.
با محبت تمام کنار بسترم نشست و در بارۀ مریضی ام پرسان نموده و گفت که طی چند روز گذشته کاملاً در دفتر تنها
بوده است و چقدر پشتم دیق شده است.
هر کس دیگری جای من بود فریب آن همه مهربانی و لطف تمنا را می خورد و خیال دیگری در بارۀ او می نمود اما من می
دانستم که ماجرا از کجا آب می خورد.
نمی دانم از کجا آغاز نمایم. در حقیقت برای این قصه هیچ آغازی نیست همانطور که پایانی هم وجود ندارد. می دانم که از حاشیه روی و کنایه گفتن خوشت نمی آید پس سر اصل موضوع می روم.