.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت هشتم

من هم خودم را عادت داده بودم که جنگ لعنتی را جزئی از زندگی روزمره خود قبول نمایم و البته این حقیقت تلخ را نه تنها من بلکه تمام افغانها قبول نموده بودند.

اما بر عکس کریمه،  من از صدای انفجار راکت می ترسیدم. هر انفجار مرا به سختی تکان میداد. آن صدای شوم زندگی مرا زیر و رو نموده بود و ترس از آن صدا در قلب و روحم خانه نموده بود.

نمی توانستم ترس از آن صدا را در وجودم از بین ببرم.

و کسی چه می داند شاید هم ترس از صدای راکت و مرمی همان ترس از مرگ بود که مثل همه انسان ها هنوز هم در وجود من از بکلی از بین نرفته بود.

درست نمی دانم؟

گاهی اوقات که جنگ دیگر واقعاً شدت می گرفت و هر آن انتظار آن می رفت که سقف خانه بر اثر اصابت یک راکت بر سر ما فرو بنشیند آنوقت ما مجبور می شدیم که به زیر زمین تنگ، تاریک و نمناک خانه ما برویم که از شروع جنگ تا آنزمان اقامتگاه دایمی پدر، مادر، برادر و خواهرم بود و من تنها زمانی  به آنجا می رفتم که دیگر واقعا باران گلوله ها بیداد می نمودند.

از شروع جنگ نصف بیشتر خانه های شهر کابل بصورت ویرانه و غیر مسکونی در آمده بود و صاحبان آن یا مرده بودند و یا به مناطق امن تر که بسیار کم بود و یا هم به کشور های بیگانه مهاجر شده بودند.

آن خانه هایی که هنوز آدم هایی مانند شبح در آن زندگی می نمودند و به خاطر ترس از مرگ مثل موش ها از یک سوراخ به سوراخ دیگر می خزیدند همه آنها بدون استثنا به زیر زمینی که سقف آن برای در امان ماندن از راکت با بوجی های مملو از خاک و ریگ پوشانیده شده بود و زمانی که جنگ آغاز می شد برای فرار از مرگ به آنجا پناه می بردند مجهز شده بود.

با و جود آنکه اکثر اوقات دیده شده بود که بر اثر اصابت گلوله های نیرومند تانگ و دیگر اسلحه های مختلف النوع و مدرن حتی سقف زیرزمینی ها فرو می نشست وکسانی که در آنجا پناه برده بودند زنده زنده زیر خاک می شدند اما هر چه بود همیشه مردم  با شلیگ اولین گلوله که شروع جنگ را اعلان می نمود به آنجا هجوم می بردند و  در حالیکه قرآن ها را به بغل داشتند و زیر لب دعا می خواندند در فضای نیمه تاریک آنجا به چشمان هم دیگر نگاه می نمودند و  زیر دل آرزو می نمودند که یک روز دیگر زنده بمانند و روشنایی آفتاب را تماشا نمایند.

همانطور که قبلاً گفتم من و حتی کریمه بعضی روز ها که وسط درگیری ها در خانه ما بند می ماند و زمانی که دیگر نشستن در خانه فقط استقبال از مرگ بود مجبور می شدیم به زیر زمین خانه ما پناه ببریم اما بعد از یکی دو ساعت دلم می گرفت و حوصله ام سر می رفت و از پدرم می خواستم که دوباره مرا به اتاقم ببرد چون خودم که نمی توانستم این کار را بکنم.

همیشه زد و خورد ها بعد از یکی دو ساعت و بعد از آنکه ده ها کشته و زخمی از خودش بجای می گذاشت و چندین خانه و خانواده را با خاک و خون یک سان می نمود بطور موقتی آرام می شد اما هیولای جنگ درست مثل یک جانور وحشی که عطش خون داشته باشد از آشامیدن خون مردمان بیگناه و بی دفاع سیری نداشت و بعد از چند ساعت توقف یکبار دیگر موتور جنگ به حرکت در آمده و گلوله ها مثل باران به هوا که در برگشت فقط هدف اصلی آن خانه ها و مردم بود شلیگ می شدند و جهنمی را به پا می نمودند و ما مجبور می شدیم دوباره به زیر زمین خانه ما پناه ببریم.

گاهی هم جنگ هایی بوقوع می پیوست که روزها و هفته ها طول می کشید بطوری که هیج کسی را یارای نفس کشیدن باقی نمی ماند و کوچکترین حرکتی با سخت ترین مجازات ها جواب داده می شد.

آن سال سال سخت و خونینی بود.

جنگ، بی عدالتی و خونریزی به اوج خود رسیده بود. تمام کابل و افغانستان به هزاران منطقه های کوچک تبدیل شده بود که هر منطقه توسط یک مجاهد و به اصطلاح امروزی آن یک جنگ سالار اداره می شد  و این جنگ سالار به خودش این حق را میداد که از هیچ گونه ظلم و تعدی به جان و مال کسانی که در ساحه فرمانروایی و تسلط اش زندگی می نمودند دریغ ننماید و زمانی هم این جنگ سالاران به جان هم افتاده و هر آنکه و هر آنچه را که در میان قرار می گرفت زیر پا  می نمودند.

مردم با وجود آنکه آرام و سر بزیر با جنگ و تلفات و خساراتی که در پی داشت کنار آمده و بی تفاوت از کنار آن می گذشتند اما باز هم به نظر میرسید که آنها به نقطه انفجار نزدیک شده بودند.

سکوت مردم حکم یک انبار باروتی را داشت که فقط به جرقه ای نیاز بود تا منفجر شود و دنیایی را زیر و رو نماید.

می گویند مردم برای فرار از آتش حاضراند خود را به آب جوش بیندازند و به همین دلیل بود که زمانی که در اواخر سال ۱۹۹۴ اولین نشانه های ظهور گروه طالبان که در حقیقت حکم یک آب جوش را داشت پدیدار شد مردم برای فرار از آتش جنگ مجاهد سالاران همه با جان و دل آنرا استقبال نمودند و خود من از جمله اولین کسانی بودم که دستانم را به دعا بالا نموده  و از خدا می خواستم که هرچه زودتر طالبان را پیروز نموده و آنها به کابل بیایند.

حالا دیگر من هم با کاکایم هم عقیده شده بودم که یک روز خدمت در حزب خلق و یا پرچم با همه بدی ها و نواقصی که داشتند و حتی گروه طالبان که تا هنوز چیزی زیادی در مورد آنان نمی دانستم برابر بود با ده سال جهاد مجاهدین.

در این عقیده من تنها نبودم. صد ها هزار نفر دیگر از هموطنان من که جنگ چهره های آنانرا داغ زده بود و زخمی عمیق تر بر سینه داشتند با من هم نوا بودند و هر کدام دستان شان را بسوی آسمان بالا برده بودند و برای خلاص شدن از آفت مجاهدین و پیروز شدن طالبان دعا می نمودند.

تنها کریمه بود که شاید با حس باطنی اش آینده را درک نموده بود و هنگامی که من برای پیروزی طالبان دعا می نمودم، بالایم خندیده و مرا به صبر و آرامش دعوت می نمود.

کریمه می گفت که ما انسانها همیشه وقتی به عقب نگاه کنیم به آنچه که در گذشته داشته ایم حسرت خواهیم خورد و کسی چه میداند شاید زمانی که طالبان بیاید ما این روز ها را با همه بدی هایش بهترین روز های  عمر خود بدانیم.

به نظر من ما باید فقط صبر کنیم و منتظر باشیم که خدا چه می خواهد و چه واقع می شود.

اما این حرفها نمی توانست مرا قانع نماید.

من چگونه می توانستم آن همه سالهای تباه شده  زندگی ام را فراموش نمایم؟

چگونه می توانستم آن همه روز ها و شب های تلخ، سیاه و تاریک، آن همه مرگ، درد و رنج، آن همه ویرانی، دود و گرد و خاک و بلاخره آن همه ظلم و وحشتی را که یک عده خونخوار بنام مجاهدین بوجود آورده بودند فراموش نمایم.

نه تنها من بلکه همه کسانی که در میان جنگ گیر مانده و بطریقی قربانی داده بودند و وحشت جنگ را با تمام وجود احساس نموده بودند هرگز نمی توانستند جنگ و قصه های تلخ آنرا فراموش نموده و مرتکبین آن همه جنایات عظیم و نابخشودنی را ببخشند.

حس نفرتی که در وجود آنها و خود من بوجود آمده بود حسی بود که هیچ عاملی نمی توانست آنرا از بین ببرد. شعله های آن نفرت که در وجود مردم زبانه می کشید جاودانه و همیشگی بود.

طالبان هم از همین نفرت و خشم مردم سودی عظیمی برده و در مدت بسیار کم و دور از انتظاری توانستند بر بیشتر از نود در صد خاک افغانستان تسلط یابند. مردم در تمام شهر ها و قصبات از آنها استقبال نموده و آنها را به عنوان سربازان خدا در آغوش کشیدند.

حالا دیگر گناه مردم چه بود و آنها چه میدانستند که اصلیت و هویت اصلی طالبان چه بود؟ مردم چه می دانستند که ریشه اصلی این گروه از کجا آب می خورد و چه روز های سیاه و سختی دیگر در انتظار آنها بود؟

مردم ظاهر را نگاه می کنند چون چشمان باطن بین مردم کور است.

و اگر به ظاهر گروه طالبان نگاه می شد آنها به هزاران مراتبه بهتر از گروهی بودند که بنام مجاهدین خون مردم را نوشیده بودند و قصر ها و کاشانه های سعادت شانرا که بر بنیاد هوس، حرص و خوی درندگی و خونخواری استوار بود بروی ویرانه های سعادت و خوشبختی مردم بیچاره افغانستان و با خون صدها هزار بیگناه آباد نموده بودند.

طالبان مثل مجاهدین برای تفریح و تفنن آدم نمی کشتند (حداقل در آن زمان نمی کشتند) و با شعار از بین بردن ظلم و بی عدالتی مجاهدین که مردم را به جان رسانیده بود به میدان آمده بودند.

با آنکه در همان اوایل زمزمه هایی مبنی بر افراطی بودن گروه طالبان و تفسیر  سرسختانه آنها از مقررات و احکام اسلامی و از جمله اینکه مانع تحصیل و کار دختران و زنان در بیرون از خانه می شوند و احکام جزای اسلامی را با شدیدترین وجه آن که بریدن دست و پای دزدان و قطاع الطریقان، سنگسار زنان، قصاص و سربریدین آدم ها در محضر عام و اماکن عمومی جز آن بود تطبیق می نمودند و این ها همه نویدی از روزهای سیاه و تلخ دیگری را میدادند اما هیچ  کس این طور فکر نمی نمود.

مردم فکر می نمودند بجای اینکه هر روز یک دختر و یا یک زن از طرف یک مجاهد در روز روشن و در محضر عام بی عزت و بی آبرو شود بهتر همان هست که در خانه بنشینند.

مردم فکر می نمودند که دختران شان بجای حاضر شدن در مکتب و یا پوهنتون که حکم کودکستان را پیدا نموده بود و در ضمن هر روز چندین تن از آنان در مسیر راه مفقود و یا بر اثر اصابت راکت کشته می شدند به صلاح و مصلحت شان بود که در خانه بنشینند.

مردم از آن همه قتل، جنایت، خونریزی و غارت اموال شان به ستوه آمده بودند و برای تفریح و سرگرمی هم که شده می خواستند ببینند که چطوری قاتلی که بی رحمانه و برای تفریح و روزگمی آدم می کشد طعم تلخ مرگ را و آنهم در محضر عام می چشد و یا دزدی که با شجاعت و بی رحمی تمام دار و ندار مردم را به غارت می برد چطور با خفت و خواری تمام دستان ناپاکش را از دست می دهد.

مجاهدین با وجود آنکه با نام مقدس جهاد و مجاهد و برای نجات افغانستان از شر پدیده الحادی و ضد اسلامی کمونیزم به میدان آمده بودند و در اوایل پشتیبانی مردم افغانستان را با خودشان داشتند زمانی که انقلاب به پیروزی رسید و حساب مجاهدین واقعی از تشنگان قدرت و آنانی که برای رسیدن به قدرت و ثروت حاظر بودند از زنان و دختران شان بگذرند جدا گردید، آنقدر در فسق و فساد غرق گردیده و آنقدر مقدسات و اساسات اسلامی را آشکاراً زیر پا نهادند که مردم ظهور گروه طالبان را امری خواندند از جانب خدا که نمی خواسته در یک کشور مسلمانی مانند افغانستان با مردم مسلمانش که سالها زیر لوای اسلام سعادتمندانه و با غرور زندگی نموده بودند یک عده سود جو و فرصت طلب با استفاده از نام مجاهد حاکم بوده و آنطور زندگی مردم و اعتقادات آنها را به مسخره بگیرند.

و همانطوری که قبلاً گفتیم طالبان از این فرصت استفاده عظمی برده و بیشتر از نود در صد خاک افغانستان را بدون کدام مقاومت خاصی تصرف نمودند و حتی آنها در سال ۱۹۹۵ تا دروازه های کابل پیش آمدند اما بر اثر مقاومت مجاهدین عقب نشینی نمودند.

اکثر مجاهد نما ها توسط طالبان به بدترین وجهی و به حالت سگ و خوک کشته شده و انتقام پس دادند و بقیه هم به کوه ها ومغاره ها جایی که اجداد و پدران آنها زندگی نموده بودند پناه بردند.

ادامه دارد......

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer